تبليغاتX
حکایات حکیمانه
حکایات حکیمانه

حکایت ها، سروده ها و سخنان كوتاه حکمت آمیز و قصه هاي شهر هرت
 
 

با جور و جمود و جهل باید جنگید
تاپاک شودجهان از این هرسه پلید
یا ریشه هر سه را بباید خشکاند
یا سرخ به خون خویش باید غلتید
(ش.مطهر)
modara.blogfa@yahoo.com

 

موضوعات

حکایت های حکیمانه

سروده های حکیمانه

سخنان کوتاه حکیمانه

قصه های شهر هرت

 

پیوند ها

احمدرضاسعیدی

معرفی وب های اینترنت

گنجور (آثار سخن سرایان پارسی)

وقف عشق

حرف هایی برای نگفتن

خدیجه کبری ام المومنین(س)

چهره های ماندگار

تبدیل سال شمسی به میلادی و بالعکس

سخنان آموزنده دکترشریعتی

دموکراسی

سخنان بزرگان و جملات حکیمانه از...

حکایات

شمین

دل های آسمونی چشمای بارونی

سخنان مشاهیر

دولت عشق

یک سکوت

تعيين قبله با اينترنت

اطلاعات 118كشور

كوتاه و خواندني

لبخند عشق و دوستي

تك بيتي هاي ناب

شبكه امام رضا (ع)

جستجوگر پايگاه هاي شيعي

جملات بزرگان

عاشق ناشناس

امام علی(ع)و نهج البلاغه

سیمرغ

لحظه ای بیندیش

گزیده آثار مجتبی کاشانی

لطیفه های ایرانی

مشق تمنا

آریابوم(حکایت و سخن ها)

آوای آزاد(اشعارقیصرامین پور)

به یادقیصرامین پور

نوشته های آنتونی رابینز

باران عشق

ضرب المثل ها

نقشه ترافيكي تهران

حكمت،حكايت،روايت

دكترعلي شريعتي

دكترعلي شريعتي(مرجع)

زبان و ادبيات فارسي

100نكته

اوجا

كتابخانه نودوهشتيا

ثانيه

نسيم سحري

كمي حرف راست

فرياد سكوت

ترانه ها و آهنگ هاي سنتي(گل ها)

داستان و حكايت

مديريت بازاريابي

حضوري گرهمي خواهي...

طنزايران

آيين زندگي(بهمن صادقيان)

سخن بزرگان

داستان هاي جالب و خواندني

درس هايي از قرآن(قرائتي)

يا مهدي ادركني

 

مطالب اخير

لطیفه مدیریتی/ میانگین هدف

...چه فرقی می کند؟

پیامک های دهه فجر

...تو را می شناسند

مادر یک چشم

مطرب پیر

داستان تله موش

چشم دل

کارمند تازه وارد

كجايت مي سوزد؟

 

آرشيو مطالب

هفته اوّل آذر 1388

هفته چهارم آبان 1388

هفته سوم آبان 1388

هفته دوم آبان 1388

هفته اوّل آبان 1388

هفته چهارم مهر 1388

هفته سوم مهر 1388

هفته دوم مهر 1388

هفته اوّل مهر 1388

هفته چهارم شهریور 1388

هفته سوم شهریور 1388

هفته دوم شهریور 1388

هفته اوّل شهریور 1388

هفته چهارم مرداد 1388

هفته سوم مرداد 1388

هفته دوم مرداد 1388

هفته اوّل مرداد 1388

هفته چهارم تیر 1388

هفته سوم تیر 1388

هفته دوم تیر 1388

هفته اوّل تیر 1388

هفته چهارم خرداد 1388

هفته سوم خرداد 1388

هفته دوم خرداد 1388

هفته اوّل خرداد 1388

هفته چهارم اردیبهشت 1388

هفته سوم اردیبهشت 1388

هفته دوم اردیبهشت 1388

هفته اوّل اردیبهشت 1388

هفته چهارم فروردین 1388

هفته سوم فروردین 1388

هفته دوم فروردین 1388

هفته چهارم اسفند 1387

هفته سوم اسفند 1387

هفته دوم اسفند 1387

هفته اوّل اسفند 1387

هفته چهارم بهمن 1387

هفته سوم بهمن 1387

هفته دوم بهمن 1387

هفته اوّل بهمن 1387

هفته چهارم دی 1387

هفته سوم دی 1387

هفته دوم دی 1387

هفته اوّل دی 1387

هفته چهارم آذر 1387

هفته سوم آذر 1387

هفته دوم آذر 1387

هفته اوّل آذر 1387

هفته چهارم آبان 1387

هفته سوم آبان 1387

هفته دوم آبان 1387

هفته اوّل آبان 1387

هفته چهارم مهر 1387

هفته سوم مهر 1387

هفته دوم مهر 1387

هفته اوّل مهر 1387

هفته چهارم شهریور 1387

هفته سوم شهریور 1387

هفته دوم شهریور 1387

هفته اوّل شهریور 1387

هفته چهارم مرداد 1387

هفته سوم مرداد 1387

هفته دوم مرداد 1387

بهمن 1388

دی 1388

آذر 1388

 
 

آرزوی کافی...

آرزوی کافی برای تو مي کنم

 

اخيراً در فرودگاه گفتگوي لحظات آخر بين مادر و دختري را شنيدم.

هواپيما درحال حرکت بود و آنها در ورودي کنترل امنيتي همديگر را بغل کردند و مادر گفت: " دوستت دارم و آرزوي کافي براي تومي کنم." دختر جواب داد: " مامان زندگي ما باهم بيشتر از کافي هم بوده است. محبت تو همه آن چيزي بوده که من احتياج داشتم. من نيز آرزوي کافي براي تومي کنم ."
آنها همديگر را بوسيدند و دختر رفت. مادر به طرف  پنجره اي که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ايستاد و مي توانستم ببينم که مي‌خواست و احتياج داشت که گريه کند. من نمي‌خواستم که خلوت او را به هم بزنم ولي خودش با اين سؤال اين کار را کرد: " تا حالا با کسي خداحافظي کرديد که مي‌دانيد براي آخرين بار است که او را مي‌بينيد؟ " جواب دادم: " بله . مرا ببخشيد که فضولي مي‌کنم .چرا آخرين خداحافظي؟ "

او جواب داد: " من پير و سالخورده هستم. او در جاي خيلي دور ی زندگي مي‌کند. من چالش‌هاي زيادي را پيش رو دارم . حقيقت اين است که سفر بعدي او براي مراسم دفن من خواهد بود . "

-"وقتي داشتيد خداحافظي مي‌کرديد شنيدم که گفتيد " آرزوي کافي را براي تو مي‌کنم. " مي‌توانم بپرسم يعني چه؟ "

او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: " اين آرزويی است که نسل بعد از نسل به ما رسيده. پدر و مادرم عادت داشتند که اين را به همه بگویند."  او مکثي کرد و درحالي که سعي مي‌کرد جزئيات آن را به خاطر بياورد لبخند بيشتري زد و گفت: " وقتي که ما گفتيم " آرزوي کافي را براي تو مي‌کنم. " ما مي‌خواستيم که هرکدام زندگي اي پر از خوبي به اندازه کافي که البته مي‌ماند داشته باشيم. " سپس روي خود را به طرف من کرد و اين عبارتها را که در پایين آمده عنوان کرد :

"آرزوي خورشيد کافي براي تو مي‌کنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اين که روز چقدر تيره است.

آرزوي باران کافي براي تو مي‌کنم که زيبايي بيشتري به روز آفتابيت بدهد .
آرزوي شادي کافي براي تو مي‌کنم که روحت را زنده و ابدي نگاه دارد .
آرزوي رنج کافي براي تو مي‌کنم که کوچک ترين خوشي‌ها به بزرگ ترين ها تبديل شوند .
آرزوي به دست آوردن کافي براي تو مي‌کنم که با هرچه مي‌خواهي راضي باشي .
آرزوي از دست دادن کافي براي تو مي‌کنم تا به خاطر هر آنچه داري شکرگزار باشي .
آرزوي سلام‌هاي کافي براي تو مي‌کنم که بتواني خداحافظي آخرين راحت تري داشته باشي ."
بعد شروع به گريه کرد و از آنجا رفت .

مي گويند که تنها يک دقيقه طول مي‌کشد که دوستي را پيدا کنيد٬ يک ساعت مي‌کشد تا از او قدرداني کنيد اما يک عمر طول مي‌کشد تا او را فراموش کنيد .

اگر دوست داريد اين را براي کسي که هرگز فراموش نمي‌کنيد بفرستيد و همچنين براي کسي که اين را براي شما فرستاده است.

اگر آن را نفرستيد يعني که آنقدر سرتان شلوغ است که دوستان خود را فراموش کرده ايد .
از زندگي لذت ببريد !

 

سه شنبه هفتم آبان 1387 |

 

صداقت / کم یاب ترین کالا !

صداقت


روزي پادشاهي سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصميم گرفت براي خود جانشيني انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه  گياهي داد و از آنها خواست، دانه را در يک گلدان بکارند و گياه رشد کرده را در روز معيني نزد او بياورند.
"پينک " يکي از آن جوان ها بود و تصميم داشت تمام تلاش خود را براي پادشاه شدن به کار گيرد، بنابراين با تمام جديت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولي موفق نشد. به اين فکر افتاد که دانه را در آب و هواي ديگري پرورش دهد، به همين دليل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمايش کرد ولي موفق نشد.
پينک حتي با کشاورزان دهکده هاي اطراف شهر مشورت کرد ولي همه اين کارها بي فايده بود و نتوانست گياه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسيد. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گياه کوچک خودشان را در گلدان براي پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتي نوبت به پينک رسيد، پادشاه از او پرسيد: « پس گياه تو کو؟» پينک ماجرا را براي پادشاه تعريف کرد.
در اين هنگام پادشاه دست پينک را بالا برد و او را جانشين خود اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند.
پادشاه روي تخت نشست و گفت:« اين جوان درستکارترين جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراين هيچ يک از دانه ها نمي بايست رشد مي کردند.»
پادشاه ادامه داد: « مردم به پادشاهي نياز دارند که با آنها صادق باشد، نه پادشاهي که براي رسيدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافي دست بزند.»

   ....اما چه کنیم که بعضی ها! در عمل ـ و نه در شعار - بر این باورند که چون نیت خیر -بخوانید جاه طلبی - دارند برای رسیدن به قدرت از هر وسیله ای -حتی نامشروع بهره می گیرند .فقط بدنامی آن روی ماکیاولی مانده است !!!

دوشنبه ششم آبان 1387 |

 

حکایت هایی از بی عدالتی های آقا محمد خان قاجار

روزی اندکی بعد از تاجگذاری، آقا محمد خان قاجار آماده می‌شد که با فتحعلی خان از سربازان مازندرانی سان ببیند... ناگهان یکی از افسران حاضر، در برابر شاه تعظیم بلندی کرد ... و مدتی در گوشی با وی صحبت داشت...

پس از چند لحظه آقا محمد خان اظهار درد کرد و رنگ پریدگی مرده وار سیمایش مویّد اظهارش بود. یکی از وزیران را به مرخص کردن سربازان برگماشت . زیرا که حال سان دیدن نداشت.

همین که مجلس خالی شد، تغییر حالت داد ولیعهد و نزدیکان حاضر را روانه اتاقهای دیگر کرد و فرمانده قره چوخاها را خواست و دو ساعت تمام با وی گفتگو کرد... در آن میان افسرانی را برای بازجویی به درون تالار می‌آوردند. فتحعلی خان در دیوانخانه مجاور منتظر دستورهای عموی خود بود. سرانجام برادر زاده را نزد خود خواند و گفت: افسری که زیر گوشی با من صحبت می‌کرد یکی از رفیقان خود را متهم می‌کرد که قصد دارد شاه را بکشد...من هم در این دو ساعت بازجویی دقیق کردم تا معلوم شد که مدعی با افسر متهم دشمنی شخصی داشته و اتهام را سراپا از خود ساخته است... حالا پسر جان تو که روزی به پادشاهی خواهی رسید بگو ببینم به عقیده تو چه باید کرد؟ جوانک با شور ساده لوحانه‌ای گفت: باید مفتری را تنبیه کرد و کسی را که به او بهتان بسته اند، پاداش داد.

آقامحمدخان گفت: به این ترتیب تو دستوری می دادی که از نظر عدالت انسانی معقول و منطقی بود ولی فرمانی نبود که در شان پادشاه باشد. باز هم برو بیرون و منتظر دستور من باش...


ساعتی بعد فتحعلی خان را به تالاری که شاه در آنجا بود خواندند. وی چیزی در آنجا دید که از نفرت و وحشت خون در رگهایش بند آمد...نعش چند افسر را در آنجا دید و در آن میان، مفتری، متهم و همه کسانی را که به عنوان گواه بازپرسی شده بودند، بازشناخت. شاه گفت : من دچار اشتباه شدم که دو طرف را رویاروی کردم. روی آن گونه چیزها نباید بحث شود، زیرا که شایسته نیست در میان اطرافیان شاه ...کسانی آمد و شد داشته باشند که امکان شاه کشی به گوششان خورده است... من برای جبران اشتباهی که کردم چاره‌ای نداشتم جز آن که بدهم همه کسانی را که به هر عنوان، پایشان به این قضیه کشانیده شده بود، خفه کنند!!! (به نقل از کتاب آقا محمد خان قاجار اثر امینه پاکروان)

همچنین :

برخی گفته‌ها در باره آقامحمدخان

سرجان ملکم: آقامحمدخان قاجار با اهل شریعت با احترام و رافت می زیست و خود در ظاهر مقدس بود همیشه نماز می خواند و هر نیمه شب – اگرچه در روز زحمت زیادی کشیده بود- برمی خاست و به عبادت می پرداخت . در مورد بیرحمی و سنگدلی او همین بس که برای جانشین کردن برادر زاده خود باباخان از کشتن برادران و پسرعموهای خود نیز احتراز نکرد . یا اینکه پس از دستگیری لطفعلی خان زند تمام مردان کرمان را اعم از پیر و جوان را یا کشت یا کور کرد و شهر کرمان را به شهر کوران تبدیل ساخت .درحالی که کرمان را تسخیرکرده بود و از شهرهای خود او به حساب می‌آمدند و مردم کرمان جزء ملت خود او بودند.

عبدالعظیم رضایی (نویسنده کتاب تاریخ ده هزارساله ایران): وی مردی سنگدل، عقده‌ای (به سبب مقطوع النسل بودن) خشن و کینه توز، سخت کش و بیرحم بود.

استاد معین: آقامحمدخان در حمله به قفقاز دستور قتل عام و خرابی کلیساها را داد و بخشی از شهر را ویران ساخت.

دکتر مصاحب: وی مردی کینه خواه و بیرحم و قدرت جوی و چاره گر بود. بیرحمی او به اوج می رسید.

نوشته شده توسط عبدالرحيمي

یکشنبه پنجم آبان 1387 |

 

سالروز شهادت پیشوای حقمداران و فضیلت خواهان تسلیت باد !

  

السلام عليك يا امام جعفر صادق (ع)

شهادت حضرت امام جعفر صادق علیه السلام بر همه دین باوران حق باور و همه عدالت طلبان و فضیلت خواهان تسلیت باد ! 

جرعه هایی از زلال حکمت از محضر این امام حریت و کرامت :

۱-هر کس در سه رفتار مداومت کند به تمام خواسته های خود می رسد : ۱-پناهندگی به درگاه خدا

۲-خوشنودی از تقدیر خداوند 

۳-و گمان نیکو داشتن برخدا 

۲--هرکس در سه چیز کوتاهی کند ناکام و بی بهره می ماند :

۱-درخواست از بخشنده

۲- همنشینی با دانشمند

۳-و کوتاهی در جلب توجه قدرتمند .

۳-سه چیز محبت آور است :دین داری -فروتنی و بخشش . 

۴-سه چیز کینه آور است :نفاق -ستم و خودبینی. 

۵-سه خصلت از قدر و ارزش انسان می کاهد : حسادت -سخن چینی و سبک مغزی (نادانی )       (منبع:تحف العقول)

مشخصات حضرت
  اسم : جعفر
  لقبها : صادق- مصدق - محقق - کاشف الحقايق - فاضل - طاهر - قائم - منجي - صابر
 كنيه : ابوعبدالله - ابواسماعيل - ابوموسي
  نام پدر : حضرت امام محمد باقر ( عليه السلام )
  نام مادر : فاطمه ( ام فروه ) دختر قاسم بن محمد بن ابي بكر
  زمان تولد : هفدهم ربيع الاول سال 83 هجري
  در روز جمعه يا دوشنبه ( بنا بر اختلاف ) در هنگام طلوع فجر مصادف با ميلاد حضرت رسول . بعضي ولادت ايشان را روز سه شنبه هفتم رمضان و سال ولادت ايشان  را نيز برخي سال 80 هجري ذكر كرده اند . 
  محل تولد : مدينه منوره
  عمر شريفش : 65 سال
  مدت امامت : 34 سال
  زمان رحلت ( شهادت ) : 25 شوال سال 148 هجري درباره زمان شهادت نيز گروهي ماه شوال و دسته اي ديگر 25 رجب را بيان كردند . 
  قاتل : منصور دوانيقي به وسيله زهر
محل دفن : قبرستان بقيع 

نقش روي انگشتر حضرت : ما شاء الله لا قوة إلا بالله ، أستغفرالله .
اصحاب معروف امام صادق (عليه السلام) : ابان بن تغلب - اسحاق بن عمار- بريد - صفوان بن مهران - ابوحمزه ثمالي – حرير بن عبدالله سجستاني- زراره بن اعين شيباني - عبدالله بن ابي يعفور-عمران بن عبدالله اشعري قمي .
روز زيارت ايشان : روزهاي سه شنبه مي باشد .
رخسار حضرت : بيشتر شمايل آن حضرت مثل پدرشان امام باقر (عليه السلام) بود . جز آنكه كمي لاغرتر و بلند تر بودند .
مردي ميانه بالا ، سفيد روي ، پيچيده موي و پيوسته صورتشان چون آفتاب مي درخشيد . در جواني موهاي سرشان سياه و در پيري سفيدي موي سرشان بر وقار و هيبتشان افزوده بود . بيني اشان كشيده و وسط آن اندكي برآمده بود وبر گونه راستشان خال سياه رنگي داشت .
ريش مبارك آن جناب نه زياد پرپشت و نه زياد كم پشت بود . دندانهايشان درشت و سفيد بود وميان دو دندان
پيشين آن گرامي فاصله وجود داشت . بسيار لبخند مي زد و چون نام پيامبر برده مي شد رنگ رخسارشان تغيير مي كرد .

گوشه اي از حيات امام صادق ( عليه السلام )

پدرشان 26 ساله بود كه ایشان زاده شدند . دوازده تا 15 سال بنابر اختلاف از عمر شريفشان را درکنار جدشان امام سجاد ( عليه السلام ) و نوزده سال را در كنار پدرشان امام باقر ( عليه السلام ) گذراندند.
امام ششم شيعيان و رئيس مذهب تشيع درسال 114 هجري قمري در سن 31 سالگي به امامت رسيدند و رداي ولايت بردوش گرفتند.
دوران امامت آن امام 34 سال بوده كه با اواخر حكومت امويان واوايل حكومت عباسيان مصادف مي باشد . 
حدود هجده سال آن ( 132-114 ) همزمان با حكومت امويان و شانزده سال آن ( 148-132 ة ) همزمان با حكومت عباسيان بود .
آن حضرت با پنج تن از خلفاي بني اميه - هشام بن عبدالملک ( 125-105 ه. ق ) ، وليد بن يزيد بن عبدالملک ( 126-125 ه. ق ) ، يزيد بن وليد بن عبدالملک ( 126 ه. ق ) ، ابراهيم بن وليد (126 ه. ق"( به مدت 70 روز )) و مروان بن محمد ملقب به حمار ( 132-126 ه.ق ) و دو تن از خلفاي بني عباس ابوالعباس ( عبدالله بن محمد ) معروف به سفاح ( 132- 136 ( 137 ) ه. ق ) و ابوجعفر معروف به منصور دوانيقي ( 158-136 ( 137 ) ه. ق ) معاصر بود .
در يك دسته بندي ، زندگاني امام جعفر صادق ( عليه السلام ) مي توان به سه دسته كلي تقسيم نمود :
الف - زندگاني امام در دوره امام سجاد و امام باقر ( عليهما السلام ) كه تقريبا نيمي از عمر حضرت را به خود اختصاص مي دهد . در اين دوره ( 83-114 ) امام صادق ( عليه السلام ) از علم و تقوي و كمال و فضيلت آنان در حد كافي بهره مند شدند .
ب - قسمت دوم زندگي امام جعفر صادق( عليه السلام ) ازسال 114 هجري تا 140 هجري مي باشد . دراين دوره امام از فرصت مناسبي كه به وجود آمده ، استفاده کردند و مكتب جعفري را به تكامل رساندند . در اين مدت ، 4000 دانشمند تحويل جامعه دادندو علوم و فنون بسياري را كه جامعه آن روز تشنه آن بود ، به جامعه اسلامي ارزاني داشتند .
ج - هشت سال آخرامام( عليه السلام ) قسمت سوم زندگي امام را تشكيل مي دهد . دراين دوره ، امام بسيار تحت فشار و اختناق حكومت منصور عباسي قرار داشت . در اين دوره امام دائما تحت نظر بود و مكتب جعفري عملا تعطيل گرديد .

نوشته : احمد رضایی

شنبه چهارم آبان 1387 |

 

الهی !مناجات

الهي!دانايي ده كه از راه نيفتيم و بينايي ده كه در چاه نيفتيم.

الهي! آفريدي رايگان و روزي دادي رايگان .  بیامرز رايگان كه تو خدايي نه بازرگان.

الهي!بنياد توحيد ما خراب مكن و باغ اميد ما بي اب مكن.

الهي!مي بيني و مي داني و برآوردن مي تواني.

الهي!بود و نابود من تو را يكسان  از غم مرا به شادي رسان.

از:مناجات نامه "خواجه عبدا... انصاري"

جمعه سوم آبان 1387 |

 

شعله های زیبای آتش را تماشا کن /داستان زیبایی از ادیسون

وبسایت های زیر چشمان زیبای شما را به ضیافت حکمت فرا می خوانند :

 http://webaran.blogfa.com/

http://30arg.blogfa.com/ 

http://goldasteh.blogfa.com/ 

http://behandishan.blogfa.com/

اديسون در سنین پيري پس از كشف چراغ برق يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار مي رفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي  كرد. اين آزمايشگاه بزرگ ترين عشق پيرمرد بود. هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود.
در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموران فقط جلو گيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است . آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود.
پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند . لذا از بيدار كردن پيرمرد منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند . با کمال تعجب ديد كه پير مرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته  و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند.
پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش به سر مي برد . ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد . با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: پسر !تو اينجايي!  مي بيني چقدر زيباست!  رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟  حيرت آور است!  من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است!   واي ! خداي من، خيلي زيباست!  كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد! كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت. نظر تو چيه پسرم؟
پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟ چطـور مي تواني؟ من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟
پدر گفت:  پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد. مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند.  در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره اي است كه ديگر تكرار نخواهد شد !
در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكــر مي كنيم. الان موقع اين كار نيست .به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت! 
توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگ ترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان کرد. آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع نمود.

پنجشنبه دوم آبان 1387 |

 

یک حکایت +یک شعر /از:انوشا

 زندگی یا یک جرعه قهوه

چند دوست دوران دانشجويي كه پس از فارغ التحصيلي هر يك شغل هاي مختلفي داشتند و در كار و زندگي خود نيز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان ديداري تازه كنند.

آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بيشتر حرف هايشان هم شكايت از زندگي بود. استادشان در حين صحبت آنها قهوه آماده مي كرد. او قهوه جوش را روي ميز گذاشت و از دانشجوها خواست كه براي خود قهوه بريزند.

روي ميز ليوان هاي متفاوتي قرار داشت; شيشه اي، پلاستيكي، چيني، بلور و ليوان هاي ديگر. وقتي همه دانشجوها قهوه هايشان را ريخته بودند و هر يك ليواني در دست داشت، استاد مثل هميشه آرام و با مهرباني گفت: بچه ها، ببينيد; همه شما ليوان هاي ظريف و زيبا را انتخاب كرديد و الان فقط ليوان هاي زمخت و ارزانقيمت روي ميز مانده اند.

دانشجوها كه از حرف هاي استاد شگفت زده شده بودند، ساكت بودند و استاد حرف هايش را به اين ترتيب ادامه داد: «در حقيقت، چيزي كه شما واقعا مي خواستيد قهوه بود و نه ليوان. اما ليوان هاي زيبا را انتخاب كرديد و در عين حال نگاه تان به ليوان هاي ديگران هم بود. زندگي هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جايگاه اجتماعي ظرف آن است. اين ظرف ها زندگي را تزيين مي كنند اما كيفيت آن را تغيير نخواهند داد.

البته ليوان هاي متفاوت در علاقه شما به نوشيدن قهوه تاثير خواهند گذاشت، اما اگر بيشتر توجه تان به ليوان باشد و چيزهاي با ارزشي مانند كيفيت قهوه را فراموش كنيد و از بوي آن لذت نبريد، معني واقعي نوشيدن قهوه را هم از دست خواهيد داد. پس، از حالا به بعد تلاش كنيد نگاه تان را از ليوان برداريد و در حاليكه چشم هايتان را بسته ايد، از نوشيدن قهوه لذت ببريد.»

 

 

 خانه ای ساخته ام که ...
خانه ای ساخته ام، روی وارستگی دریاها

 تکیه بر دامن کوه، سر راه وزش باد بهار

 خانه ای ساخته ام روی احساس گیاه

 پای دیوار بلورین بهشت

 خانه ای ساخته ام ، روی شادابی ایمان

 وبه رنگ گل سرخ، زیر باران ستاره

 وبه پهنای جهان

 خانه ای ساخته ام

 خاکش از باغ امید ، آبش از شبنم گل، نم نم ابر

لب یک رود پر آب،که بود خانه سیال هزاران ماهی

 خانه ای ساخته ام......

 که به روی در و دیوار بلورش
 پیچک عاطفه وعشق ومحبت
 گل شادی وشعف می روید

چهارشنبه یکم آبان 1387 |