سه شنبه هفتم آذر ۱۳۹۱ - 8:31 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
خط خون
درختان را دوست ميدارم
كه به احترام تو قيام كردهاند
و آب را
كه مهر مادر توست ،
خون تو شرف را سرخگون كرده است :
شفق، آينه دار نجابتت ،
و فلق محرابي ،
كه تو در آن
نماز صبح شهادت گزاردهاي
در فكر آن گودالم
كه خون تو را مكيده است
هيچ گودالي چنين رفيع نديده بودم
در حضيض هم ميتوان عزيز بود
از گودال بپرس !
شمشيري كه بر گلوي تو آمد
هر چيز و همه چيز را در كائنات
به دو پاره كرد :
هرچه در سوي تو، حسيني شد
و ديگر سو، يزيدي
اينك ماييم و سنگ ها
ماييم و آب ها
درختان، كوهساران، جويباران، بيشه زاران
كه برخي يزيدي
وگرنه حسينياند
خوني كه از گلوي تو تراويد
همه چيز و هر چيز را در كائنات به دو پاره كرد در رنگ !
اينك هر چيز : يا سرخ است
يا حسيني نيست !
آه، اي مرگ تو معيار !
مرگت چنان زندگي را به سخره گرفت
و آن را بي قدر كرد
كه مردني چنان ،
غبطة بزرگ زندگاني شد !
خونت
يا خونبهايت حقيقت
در يك تراز ايستاد
و عزمت، ضامن دوام جهان شد
- كه جهان با دروغ ميپاشد-
و خون تو، امضاي «راستي» ست
تو را بايد در راستي ديد
و در گياه ،
هنگامي كه ميرويد
در آب ،
وقتي مينوشاند
در سنگ ،
چون ايستادگيست
در شمشير ،
آن زمان كه ميشكافد
و در شير ،
كه مي خروشد ؛
در شفق كه گلگون است
در فلق كه خندة خون است
در خواستن برخاستن ؛
تو را بايد در شقايق ديد
در گل بوييد
تو را بايد از خورشيد خواست
در سحر جست
از شب شكوفاند
با بذر پاشاند
با باد پاشيد
در خوشه ها چيد
تو را بايد تنها در خدا ديد .
هركس، هرگاه، دست خويش
از گريبان حقيقت بيرون آورد
خون تو از سرانگشتانش تراواست
ابديت، آينهايست
پيش روي قامت رساي تو در عزم
آفتاب، لايق نيست
وگرنه ميگفتم
جرقة نگاه توست .
تو تنهاتر از شجاعت
در گوشة روشن وجدان تاريخ
ايستادهاي
به پاسداري از حقيقت
و صداقت
شيرينترين لبخند
بر لبان ارادة توست
چندان تناوري و بلند
كه به هنگام تماشا
كلاه از سر كودك عقل ميافتد .
بر تالابي از خون خويش
در گذرگه تاريخ، ايستادهاي با جامي از فرهنگ
و بشريت رهگذار را ميآشاماني
ـ هركس را كه تشنة شهادت است ـ
نام تو، خواب را برهم ميزند
آب را طوفان ميكند
كلامت، قانون است
خرد، در مصاف عزم تو، جنون
تنها واژة تو خون است، خون
اي خداگون !
مرگ در پنجة تو
زبونتر از مگسيست
كه كودكان به شيطنت در مشت ميگيرند
و يزيد، بهانهاي ،
دستمال كثيفي
كه خلط ستم را در آن تف كردند
و در زبالة تاريخ افكندند
يزيد كلمه نبود
دروغ بود
زالويي درشت
كه اكسيژن هوا را مي مكيد
مخَنثي كه تهمتِ مردي بود
بوزينهاي با گناهي درشت :
«سرقت نام انسان»
و سلام بر تو
كه مظلومتريني
نه از آن جهت كه عطشانت شهيد كردند
بل از اين رو كه دشمنت اين است
مرگ سرخت
تنها نه نام يزيد را شكست
و كلمة ستم را بي سيرت كرد
كه فوج كلام را نيز در هم ميشكند
هيچ كلام بشري نيست
كه در مصاف تو نشكند اي شيرشكن !
خون تو بر كلمه فزون است
خون تو در بستري از آن سوي كلام
فراسوي تاريخ
بيرون از راستاي زمان
ميگذرد
خون تو در متن خدا جاريست
يا ذبيح الله
تو اسماعيل گزيدة خدايي
و رؤياي به حقيقت پيوستة ابراهيم
كربلا ميقات توست
محرم ميعاد عشق
و تو نخستين كس
كه ايام حج را
به چهل روز كشاندي و أتمَمْناها بِعَشْرْ
آه ،
در حسرت فهم اين نكته خواهم سوخت
كه حج نيمه تمام را
در اِستِلام حجر وانهادي
و در كربلا
با بوسه بر خنجر، تمام كردي .
مرگ تو ،
مبدأ تاريخ عشق
آغاز رنگ سرخ
معيار زندگيست .
خط با خون تو آغاز ميشود :
از آن زمان كه تو ايستادي دين، راه افتاد
و چون فرو افتادي
حق برخاست
و «راستي» درست شد
و از روانة خون تو
بنياد ستم سست شد
در پاييز مرگ تو
بهاري جاودانه زاييد
گياه روييد
درخت باليد
و هيچ شاخه نيست
كه شكوفه اي سرخ ندارد
و اگر ندارد
شاخه نيست
هيزميست ناروا بر درخت مانده ! .
تو، راز مرگ را گشودي
كدام گره، با ناخن عزم تو وا نشد ؟
شرف، به دنبال تو لابهكنان ميدود
تو، فراتر از حميتي
نمازي، نيتي
يگانهاي، وحدتي
آه اي سبز !
اي سبز سرخ !
اي شريف تر از پاكي
نجيب تر از هر خاكي
اي شيرينِ سخت
اي سخت شيرين !
بازوي حديد !
شاهين ميزان !
مفهوم كتاب، معناي قرآن !
نگاهت سلسلة تفاسير ؛
گام هايت وزنة خاگ
و پشتوانة افلاك
كجاي خدا در تو جاريست
كز لبانت آيه ميتراود ؟
عجبا !
عجبا از تو، عجبا !
حيراني مرا با تو پاياني نيست
چگونه با انگشتانهاي
از كلمات
اقيانوسي را ميتوان پيمانه كرد ؟
بگذار بگريم
خون تو در اشك ما تداوم يافت
و اشك ما، صيقل گرفت
شمشير شد
و در چشمخانة ستم نشست
تو قرآن سرخي
«خونْ آيه» هاي دلاوريت را
بر پوست كشيدة صحرا نوشتي
و نوشتارها
مزرعهاي شد
با خوشه هاي سرخ
و جهان يك مزرعه شد
با خوشه، خوشه، خون
و هر ساقه :
دستي و داسي و شمشيري
و ريشة ستم را وجين كرد
و اينك
و هماره
مزرعه سرخ است
يا ثار الله
آن باغ مينوي
كه تو در صحراي تفته كاشتي
با ميوه هاي سرخ
با نهرهاي جاري خوناب
با بوته هاي سرخ شهادت
و آن سروهاي سبز دلاور ؛
باغيست كه بايد با چشم عشق ديد
اكبر را
صنوبر را
بوفضايل را
و نخل هاي سرخ كامل را
حر، مشخص نيست
فضيلتيست ،
از توشه بار كاروان مهر جدا مانده
آن سوي رودِ پيوستن
و كلام و نگاه تو
پليست
كه آمدمي را به خويش باز ميگرداند
و اما دامنت :
جمجمه هاي عاريه را
در حسرت پناه يافتن
مشتعل ميكند ؛
از غبطة سر گلگون حر
كه بر دامن توست
اي قتيل !
بعد از تو
«خوبي» سرخ است
و گرية سوك
خنجر
و غمت توشة سفر
به ناكجا آباد
و ردّ خونت
راهي
كه راست به خانة خدا ميرود...
تو از قبيلة خوني
و ما از تبار جنون
خون تو در شن فروشد
و از سنگ جوشيد
اي باغ بينش
ستم، دشمني زيباتر از تو ندارد
و مظلوم، ياوري آشناتر از تو
تو كلاس فشردة تاريخي
كربلاي تو ،
مصاف نيست
منظومة بزرگ هستيست ،
طواف است .
پايان سخن
پايان من است
تو انتها نداري
شاعر: علي موسوي گرمارودي
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود