
مورچه هر روز صبح زود سر کارمیرفت و بلافاصله کارش را شروع میکرد. با خوشحالی به میزان زیادی تولید میکرد.
رئیسش که یک شیر بود، از این که میدید مورچه میتواند بدون سرپرستی بدین گونه کار کند، بسیار متعجب بود. بنابراین فکر کرد که اگر مورچه میتواند بدون هیچ گونه سرپرستی بدین گونه تولید کند، پس با داشتن یک سرپرست حتما میزان تولیدش بسیار بالاتر خواهد رفت. او بدین منظور سوسکی را که تجربه بسیار زیادی در سرپرستی داشت و به نوشتن گزارش های عالی شهره بود، استخدام کرد.
اولین تصمیم سوسک راه اندازی دستگاه ثبت ورود و خروج بود. او همچنین برای نوشتن و تایپ گزارش هایش به کمک یک منشی نیاز داشت. عنکبوت هم مدیریت بایگانی و تماسهای تلفنی را بر عهده گرفت.
شیر از گزارش های سوسک لذت برده و از او خواست که نمودارهایی که نرخ تولید را توصیف میکند، تهیه نمايد که با آن بشود روندها را تجزیه و تحلیل کند. او میتوانست از این موارد در گزارش هايي که به هیئت مدیره میداد، استفاده کند.
بنابراین سوسک مجبور شد که کامپیوتر جدیدی به همراه یک دستگاه پرینت لیزری بخرد. او از یک مگس برای مدیریت واحد تکنولوژی اطلاعات استفاده کرد. مورچه که زمانی بسیار بهره ور و راحت بود، از این کاغذبازی افراطی و جلساتی که بیشترین وقتش را هدر می داد، متنفر بود.
شیر به این نتیجه رسید که زمان آن فرا رسیده که شخصی را به عنوان مسئول واحدی معرفي كند که مورچه در آن کار میکرد. این سمت به جیرجیرک داده شد. اولین تصمیم او هم خرید یک فرش و نیز یک صندلی ارگونومیک برای دفترش بود. این مسئول جدید یعنی جیرجیرک هم به یک کامپیوتر و یک دستیار شخصی که از واحد قبلیاش آورده بود، به منظور کمک به برنامه بهینهسازی استراتژیک کنترل کارها و بودجه نیاز پیدا کرد. اکنون واحدی که مورچه در آن کار میکرد، به مکان غمگینی تبدیل شده بود که دیگر هیچ کسی در آنجا نمیخندید و همه ناراحت بودند. در این زمان بود که جیرجیرک، رئیس یعنی شیر را متقاعد کرد که نیاز مبرم به شروع یک مطالعه درخصوص سنجش شرایط محیطی دارد. با مرور هزینههایی که برای اداره واحد مورچه می شد، شیر فهمید که بهرهوری بسیار کمتر از گذشته شده است. بنابراین او جغدی را که به عنوان مشاور شناخته شده و معتبر بود ، برای ممیزی و پیشنهاد راه حل اصلاحی استخدام كرد.
جغد سه ماه را در آن واحد گذراند و با یک گزارش حجیم چند جلدی باز آمد. نتیجه نهایی این بود: "تعداد کارکنان بسیار زیاد است". حدس می زنید اولین کسی که شیر اخراج کرد چه کسی بود؟
مسلما مورچه! چون او عدم انگیزه اش را نشان داده و نگرش منفی داشت !!
قوم پاك آريا

دل ديدني هاي شهر سرب و سراب(۶۳)
من روشنفكر اميل زولايي را ناقد دولت، اما چاپلوس ملت ديدم. من روشنفكران را نه نمايندگان مردم، كه داوري كنندگان درباره مردم ديدم.
من نمادی از گفت وگو که نه ، نمودي از هاي و هو را ديدم از آن رايحه ركود و از این بوی جمود استشمام مي شد. يكي از طرفين هرگاه در منطق و استدلال كم مي آورد ، از زبان زور و قتال بهره مي گرفت.
...و اين چنين است يورش بي فرهنگي به فرهنگ گفت وگو در جهان سوم!!

من مردم جهان را دیدم . از مردم دنیا پرسیدم:
«نظر خودتان را راجع به راه حل كمبود غذا در سایر كشورها صادقانه بیان كنید؟ »
و جالب این که كسی جوابی نداد.
چون آفریقایی ها معنی " غذا "را ، آسیايي ها معني " نظر" را، مردم اروپای شرقی معني" صادقانه "را ، مردم اروپای غربی معني " كمبود " را و آمریكايي ها معني " سایر كشورها " را نمي دانستند!!
.gif)
من خودکامه ای را دیدم که فقر شعور و فرط غرور او را سرمست کرده بود. او تا بدان جا فریفته قدرت و شیفته شوکت شده بود که رسما اعلام می کرد:
به خدا سوگند،هر کس مرا امر به تقوا كند، گردنش را خواهم زد!*
(*تفسير احسن الحديث،ج۱،ص۳۷۶،عبدالملك مروان از خلفاي بني اميه در بالاي منبر در شهر مدينه اين جمله را گفت.)
من آذرخشی رخشان را دیدم و تندری خروشان را شنیدم که با همه فروغ و فریاد خود در صدد بیداری خلق های خفته و خواب های آشفته بودند؛ آما خواب هاي سنگين غفلت نه با خروش تندر می شکست و نه با فروغ آذر...
ادامه دارد....
شفیعی مطهر
اما علاوه بر آن نمی گذاشتند اهالی شهرها و روستاهای همسایه هم از میوهها استفاده كنند. این فقط باعث میشد كه میوهها روی زمین بریزند و بپوسند.
خداوند پیامبر دیگری را فراخواند و گفت :
«بگذارید هرچه میوه میخواهند بخورند و میوهها را با همسایگان خود قسمت كنند.»
پیامبر با پیام تازه به شهر آمد . اما سنگسارش كردند، چرا كه آن رسم قدیمی، در جسم و روح مردم ریشه دوانیده بود و نمیشد راحت تغییرش داد. كم كم جوانان آن منطقه از خود میپرسیدند:
« این رسم بدوی از كجا آمده؟ »
اما نمیشد رسوم بسیار كهن را زیر سؤال برد، بنابراین تصمیم گرفتند مذهبشان را رها كنند. بدین ترتیب، میتوانستند هر چه میخواهند، بخورند و بقیه را به نیازمندان بدهند. تنها كسانی كه خود را قدیس میدانستند، به آیین قدیمی وفادار ماندند؛ اما در حقیقت آن ها نمیفهمیدند كه دنیا عوض شده و باید همراه با دنیا تغییر كنند.
(از کتاب: "پدران، فرزندان، نوه ها"نوشته: پائولو کوئلیو )
روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت :
"خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "،
خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آن ها را باز کرد ، مرد نگاهی به داخل انداخت ، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود ، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد ، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند ، به نظر قحطی زده می آمدند ، آن ها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آن ها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند ، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود ، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند .
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آن ها غمگین شد ، خداوند گفت :
"تو جهنم را دیدی ، حال نوبت بهشت است" ،
آن ها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد ، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود ، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز ، آن ها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند ، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده ، می گفتند و می خندیدند.
مرد روحانی گفت :
"خداوندا نمی فهمم؟!" ، خداوند پاسخ داد :
"ساده است ، فقط احتیاج به یک مهارت دارد ، می بینی؟ این ها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند ، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند !"
هنگامی که موسی فوت می کرد ، به شما می اندیشید ، هنگامی که عیسی مصلوب می شد ، به شما فکر می کرد ، هنگامی که محمد (ص) وفات می یافت، نیز به شما می اندیشید ، گواه این امر کلماتی است که آن ها در دم آخر بر زبان آورده اند ، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید ، که به همنوع خود مهربانی نمایید ، که همسایه خود را دوست بدارید ، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد .
با تشکر از omid2011 - ايده و خلاقيت
فرخنده زادروز امام حسن مجتبی(ع) مبارک باد!
پیامبر اکرم(ص) :من حفظ علی امتی اربعین حدیثا یشفعون بها بعث الله یوم القیامه فقیها عالما
هر کس از امت من چهل حدیث را حفظ کند ، به وسيله آن به شفاعت نائل مي آيد و روز قيامت فقيه و دانشمند برانگيخته مي شود .
بقیه در ادامه مطلب...
یادش بخیر، روزگاری دزدها هم باشرف بودند .
گویند روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند.
او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟
گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا ، مال او را حفظ می کند. من دزد مال او هستم ، نه دزد دین. اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال ، خللی می یافت، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است .
) کشف الاسرار )
دل دیدنی های شهر سرب و سراب (۶۲)
من آبشاری را دیدم که همه هستی زلال و سرمستی لایزال خود را بی دریغ از فراز ستیغ کوه بر دامن دشت بشکوه فرومی ریخت.
...و شگفتا که نثار این همه سخاوت سبز نه از توانش می کاست و نه در ازای آن چیزی می خواست.
من چوپانی را دیدم که بی دریغ سخاوت سبز صحرا را نثار گوسفندان خود می کرد. زبان حالش و نه زبان قالش چنين بود كه : بخوريد تا بخورمتان!!
...و من نمي دانم چرا به ياد استثمارگراني افتادم كه خواروبار بين كارگران خود توزيع مي كنند!! آيا شما شباهتي مي بينيد؟!
.gif)
من روشنگری را دیدم که برای پیکار با تاریکی نه شمشیر تیز برمی افراخت که شمع شب ستیز برمی افروخت.
.gif)
من صدفی را دیدم نژند و دردمند؛ او دردي جانسوز در درون داشت و فريادي جهان افروز در برون.
...و صدفي ديگر را ديدم كه نه دردي در درون داشت و نه نبردي در برون . خالي از هر خيال و از آمال ، مالامال.
چون درد و بي دردي را سنجيدم ، اندرون آن را انباشته از مرواريد درد يافتم و درون اين را پر از بي دردي!
.gif)
من جز انسان و درد و رنج انسان هر چه را دیدم نه مسئله، که مسئله نما بود.من همه نهادهاي اجتماعي چون دين، دولت،اقتصاد، خانواده، حقوقي و...همه را ميوه هايي ديدم روييده بر شاخسارات درخت تناور فرهنگ و من فرهنگ را در نهانگاه نهفته انسان ها يافتم.
ادامه دارد...
شفیعی مطهر
| احمق ترین مردم |
|
سلطان محمود غزنوی دستور داد تا بگردند و یک نفر را که در حماقت از دیگران گوی سبقت را ربوده است ،پیدا کنند و به خدمتش بیاورند. ملازمان مدت ها گشتند تا بر حسب اتفاق شخصی را دیدند که بر شاخ درختی نشسته است و با تبری در دست به بیخ شاخه می زند تا آن را قطع کند. ملازمان سلطان با خود گفتند: از این شخص احمق تر یافت نمی شود. وی را گرفتند به خدمت سلطان بردند و عمل احمقانه اش را در مقابل خودش برای سلطان بازگو کردند. آن شخص گفت: احمق تر از من سلطان است که با دست خودش با تیشه ظلم و تعدی، رعیت خود را که بنیاد و بیخ درخت حکومتش هستند، قطع می کند.
|
زن: عزیزم! یادته روز خواستگاری وقتی ازت پرسیدم: چرا می خوای با من ازدواج کنی، چی گفتی؟
شوهر: آره، خوب یادمه، گفتم: می خواهم یک نفر را در زندگی خوشبخت کنم.
زن: خوب، پس چی شد؟
شوهر: خوب، خوشبخت کردم دیگه.
زن: کیو خوشبخت کردی؟
شوهر: همون بیچاره ای رو که ممکن بود با تو ازدواج کنه!!
دل ديدني هاي شهر سرب و سراب(۶۱)
من خشک رودی را دیدم لب دوخته و جگرسوخته . روح زلال تشنگی در همه رگ هایش روان بود. او با همه ذرات وجودش سوز سرخ آفتاب را می مکید و معنی آب را می فهمید. سبوی دلش لبریز از عطش بود و سرشار از آتش.
من امروز همه پدیده های هستی را وارونه دیدم. نمی دانم در خلقت موجودات و طبیعت کائنات چه روی داده که همه پدیده ها ،آدم ها، كوه ها، درختان،شهرها و...همه چيز وارونه شده بود. هر چه دقت كردم ، دقيقا همين طور بود. دنياي وارونه وارونه!! آيا شما مي دانيد چرا؟!!
آیا دنیای شما نیز چنین است؟!
من زورآوری را دیدم که اژدهای بیرون را مهار می کرد ، اما در برابرمهار موش درون درمانده بود...
من کودکی را دیدم که برای بزرگ شدن خیلی شتاب داشت . پای در کفش بزرگ ترها می کرد تا زودتر بزرگ شود؛ اما چون بزرگ شد هماره در كوچه باغ هاي خيال دربه در به دنبال دوران كودكي مي گشت.
من گوشه ای از دردهای نهفته و حرف های نگفته را در گوش سنگین کوه بشکوه زمزمه کردم. جگر کوه از سوز اندوه چنان به هم برآمد و در دلش آتشفشانی به پا شد که فوران دود درونش و گدازه های دل پرخونش از دهانه کوه فوران کرد و آسمان را گدازه باران نمود.
ادامه دارد....
شفیعی مطهر
![[تصویر: angry.jpg]](http://www.3noqte.com/main/images/stories/shabanpoor/angry.jpg)
زنی با سر و صورت کبود و زخمی سراغ مشاور دکتر روانشناس میره.
دکتر می پرسه: چه اتفاقی افتاده؟
خانم در جواب میگه: دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم. هر وقت شوهرم میاد خونه، منو زیر مشت و لگد له می کنه.
دکتر گفت: خب دوای دردت پیش منه: هر وقت شوهرت اومد خونه، یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن و این کار رو ادامه بده.
دو هفته بعد،اون خانم با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت.
خانم گفت: دکتر، پیشنهادتون فوق العاده بود. هر بار شوهرم اومد خونه، من شروع کردم به قرقره کردن چای و شوهرم دیگه به من کاری نداشت.
دکتر گفت: می بینی اگه جلوی زبونت رو بگیری، خیلی چیزا حل میشن!!
دل ديدني هاي شهر سرب و سراب(۶۰)
من شبي را ديدم ظلم زا و ظلمت افزا كه در همه عمر چيرگي خود بر گيتي با همه هيبت و ظلمت خود نتوانست از پس يك شمع كوچك برآيد! شمع تنها در دل همه شب ها از جان و جگر مي سوخت و به قد و قدر خود بنيان شب را برمي افروخت!

من سپهر بلند دین را دیدم که آن را چنان فروکاسته و به امیال خود آراسته بودند که در ظروف کوچک مراسم و مناسک می گنجید. تنگ نظری ها و قشری نگری ها ،این شاهین بلندپرواز و پر رمز و راز را چنان فروکاهیده و درهم تنیده که در قفسي تنگ و در اسارت عسسي پر نيرنگ جاي مي گرفت.

من سیمای سهراب را دیدم در گردونه بازتولید تاریخ که همچنان پرشور و سلحشور بر بنیان نهاد قدرت برشورید تا شهریار بیدادگر را از اریکه قدرت فروکشد و رستم، نماد ارزش و دانش را بر اریکه داد فرانشاند....
...و شگفت این که در تداوم همیشگی تکرار تاریخ برای فراموشکاران تاریخ باز هم پهلوی سهراب ها به دست همان رستم ناآگاهی ها شکافته شد!!
...و من نمي دانم كه اين نوشداروي آگاهي تا كي بايد در دست كي كاوس جم جاهي باشد؟!!
من سقراط را دیدم که در واپسین لحظات حیات آرزو داشت تا بر فراز بلندترین قلل رفیع آتن فرا رود و بر سر آتنی های تاریخ فریاد کشد که:
« ای مردم ! چرا با این حرص و ولع ،بهترین و عزیزترین سال های عمر خود را به جمع آوری ثروت و عبادت طلا می گذرانید! در حالی که آن گونه که باید و شاید در تعلیم اطفالتان که مجبور هستید روزی ثروت خود را برای آنان باقی بگذارید ،همت نمی گمارید؟
من قله دماوند را از نزدیک و از بازه ای چند متری باریک دیدم. او را حقیرتر از شنیده ها و زمینگیرتر از بسیاری از پدیده ها یافتم . او را گفتم:
پس چه شد آن آوازه عظمت شکوهمند و رفعت فرازمند؟ گفت:
از من دور شو تا عظمتم را ببینی و رفعتم را بنگری.(حجاب معاصرت)
ادامه دارد....
شفیعی مطهر
قال الباقر عليه السلام:
بنى الاسلام على خمسة اشياء، على الصلوة و الزكاة و الحج و الصوم و الولايه.
امام باقر عليه السلام فرمود:
اسلام بر پنج چيز استوار است، برنماز و زكات حج و روزه و ولايت .
(فروع كافى، ج 4 ص 62، ح 1 )
بقيه در ادامه مطلب...
شاه عباس از وزیر خود پرسید:
امسال اوضاع اقتصادی کشور چگونه است؟
وزیر گفت:
الحمدالله به گونه ای است که تمام پینه دوزان توانستند به زیارت کعبه روند!
شاه عباس گفت:
نادان اگر اوضاع مالی مردم خوب بود، کفاشان می بایست به مکه می رفتند، نه پینه دوزان، چون که مردم نمی توانند کفش بخرند؛ ناچار به تعمیرش می پردازند، بررسی کن و علت آن را پیدا نما تا کار را اصلاح کنیم.

دل ديدني هاي شهر سرب و سراب(۵۹)
من مردی را دیدم که از دروازه قرون به در آمد و پیامی از جنون آورد. او از آیین آیینه ها می ترسید و از آییته داران آیین معرفت می هراسید.
من آيينه اي را ديدم كه دلي داشت به زلالي آب و لايزالي آفتاب؛ هر چه جانش را مي خستند و دلش را مي شكستند، هر قطعه شكسته اش باز هم با كمال صداقت حقايق را مي نمود و راه راستي را مي پيمود.
.gif)
من قطار عمر را دیدم که بی امان و شتابان می گذشت. هر لحظه یک واگن ، و هر واگن براي هر انسان هديه اي گرانبار و ارمغاني ماندگار بر دوش داشت. هر كس كه لحظه را غنيمت مي شمرد ، زودتر ارمغان خود را برمي گرفت و هر كس كوچك ترين غفلتي مي ورزيد، هديه زمان را از دست مي داد.
.gif)
من رايانه اي را ديدم گرفتار در چنبره جمود تحجر و اسير در عصر يخبندان تفكر؛ مردم ،با فرهنگ چرتكه،رايانه را سرچ مي كردند؛ با ابزار مدرنيسم و افكار قديم و در غياب مدرنيته و با حضور پندارهاي ديرينه ، مي خواستند گره هاي روز را بگشايند.
همه دیوارها با زبانی الکن ، جدایی افکن هستند، ولي من دیوار بزرگ چین را دیدم که با همه بلندی و بزرگی نمی توانست حق و باطل را از یکدیگر جدا کند!
ادامه دارد....
شفيعي مطهر
|
آدم هاي بزرگ، آدم هاي كوچك، آدم هاي متوسط |
|
آدم های بزرگ در باره ایده ها سخن می گویند. آدم های متوسط در باره چیزها سخن می گویند. آدم های کوچک پشت سر دیگران سخن می گویند. |
دل ديدني هاي شهر سرب و سراب(۵۸)
من عوام فریبی را دیدم که بر موج حماقت عوام می راند و بافته هایش را بر اوج اریکه ابهام می نشاند. از او پرسیدم: تا کی عوام را می فریبی؟ پاسخ داد: تا هنگامی که کالای فریب خریدار و بازار تحمیق استمرار دارد!!
.gif)
من مردمی را دیدم که هر روز و هر لحظه و در هر دیدار با چهره ای متفاوت با یکدیگر برخورد و گفت وگو می کردند. چهره ها هر لحظه در قابی پرافسون و در نقابی دگرگون. لبخندها بی ریشه و سوگندها بدون اندیشه.
من شهری را دیدم که در آن همه چیز و همه کار ممنوع بود جز کف زدن و هورا کشیدن برای حاکمان.
من مردمي را ديدم كه براي سوگواري ده ها نماد و نمود داشتند؛ اما براي شادماني و نشاط هيچ آييني مشروع نداشتند. آنان كليد شادي ها را در صورتك هايي مي دانستند كه بر صورت مي زدند.
ادامه دارد...
شفیعی مطهر
|
|
|
|
|
آیاتی از قرآن را بخوانیم و بیندیشیم |
|
|
|
|
|
|
|
بدترین جنبندگان نزد خدا، |
|
افراد کر و لالی هستند که اندیشه نمی کنند. |
|
(انفال، ۲۲) |
|
|
{...} و پلیدی را بر کسانی قرار می دهد که نمی اندیشند. |
|
(یونس،۱۰۰)
|
|
|
{...} آن ها دل ها ]عقل ها[یی دارند که با آن |
|
(اندیشه نمی کنند، و) نمی فهمند؛ |
|
و چشمانی که با آن نمی بینند؛ |
|
و گوش هایی که با آن نمی شنوند؛ |
|
آن ها همچون چهارپایانند؛ بلکه گمراه تر! |
|
اینان همان غافلانند. |
|
(اعراف ،۱۷۹)
|
|
|
گروهی از آنان، به سوی تو گوش فرا می دهند |
|
(؛اما گویی هیچ نمی شنوند و کرند). |
|
آیا تو می توانی سخن خود را به گوش کران برسانی، |
|
هرچند نفهمند؟! |
|
و گروهی از آنان، به سوی تو می نگرند |
|
(اما گویی هیچ نمی بینند!) |
|
آیا تو می توانی نابینایان را هدایت کنی، |
|
هرچند نبینند؟! |
|
(یونس، ۴۲ و ۴۳) |
شعری طنز به مناسبت ماه مبارک رمضان
سحرگاهان به قصد روزه داری
شدم بیدار از خواب و خماری
برایم سفره ای الوان گشودند
به آن هر لحظه چیزی را فزودند
بقيه در ادامه مطلب...
دل ديدني هاي شهر سرب و سراب(۵۷)
ویژه ماه مبارک رمضان (۳)
.gif)
من چه مشكبيز ديدم نفس مشكبوي روزه داران را و چه عنبر آميز احساس كردم گل روي ايشان را !
من چه رمزآميز ديدم راز روزها را و روزه هاي مشكبيز رمضان را و شبح شب هاي شورانگيز آن را!
من چه طراوت بخش ديدم تراوش آواي تلاوت قرآن را از حنجره پنجره هاي روشن سحرگاهان !
من چه فرح بخش ديدم پرواز بشر را در آغاز سحر از ملك تا ملكوت و از لوت تا لاهوت!
من چه دلخراش ديدم انشقاق سيماي سيمين بدر را در شب هاي خون رنگ قدر!
...و من چه جانكاه ديدم اندوه ماه منور منشق را در محراب عبوديت حق !
من رمضان را، ماهي ديدم كه هر لحظه اش حامل هودجي از هور و محملي از نور است .
عطر ثانيه ها در طول زمان مي پراكند و عرض زمين را مي آگند .
من در اين ماه ديدم كه از در و ديوار شهر شميم شفابخش شوق حق مي تراود و نسيم نوازشگر نماز و نيايش قادر مطلق مي وزد.
من در كوچه هاي شهر ، جويباران جمال و جلال حق را در جريان ديدم و نهرهاي رحمت و مغفرت را در سيلان .
من در اين ماه درهاي بهشت را به روي دنيا گشوده ديدم و فرشتگان را ديدم كه دامن دامن شكوفه هاي شفاعت و سبدسبد رياحين رحمت بر سر و روي عالميان نثار مي كنند.
من در اين ماه خار كينه ها را ديدم كه در دشت سينه ها مي خشكد و آيين محبت در آيينه فطرت ريشه مي كند . گياه رذايل در كشتزار دل مي پژمرد و غنچه هاي فضايل در باغچه اين منزل مي شكفد .
من در رمضان ، مومنان را ديدم كه ايثار نثار مي كنند و علي(ع) ، ثار !
من در رمضان معراج را، حراج ديدم و دل ها را، سراي سراج.
من در شب هاي نقره گون قدر، مهتاب را ديدم كه بر هودج سيمين خود مي نشيند و از شاخسار ديدگان گلبوسه برمي چيند .
من چه مهربان ديدم شب هاي رمضان را آن گاه كه دلدادگان حبيب و مشتاقان محبوب سر بر شانه هاي شرمگين تنهايي مي نهند و غربت غروب و فراق محبوب را زار مي گريند.
من دل ها را ديدم كه از ديده ها مي چكند و اين كبوتر جان هاست كه در قفس سينه ها پرپر مي زنند.
من طراوت بهار رمضان را ديدم كه، دل ها را نازك و نرم و سينه ها را گيرا و گرم مي سازد.
من تپش آيينه را شنيدم كه آبگينه دل ها را مي شكند و حرارت سينه ها ، برودت كينه ها را آب مي كند.
من در رمضان غنچه هاي مشكبار را ديدم كه بر لب هاي روزه دار رشك مي برند و بر اين حسرت شبنم اشك مي بارند .
من مرواريد شبنم را در هر صبحدم شاهد اين غم و گواه اين ماتم ديدم .
من در اين ماه ميهمانان خدا را ديدم كه بر سر سفره « رضا » از چشمه نور شراب طهور می نوشند. مست از می « الست» بر سر «پیمانه صفا » ،«پیمان وفا» می بندند. با ملايك دوشادوش گام برمي دارند و نوشانوش جام مي زنند.
من بال هاي دعا را ديدم كه، دل را از قفس كينه و قفسه سينه مي رهاند و او را سبك تر از رويا و لطيف تر از نسيم صبا تا خلوتگاه خورشيد به پرواز درمي آورند.
من سرود سپيد سحر را، ترانه سبز رهايي ديدم كه براي زنجيريان خاك و هر سفره افطار ، سكوي مطار است براي پرواز به افلاك.
.gif)
بياييم اين فرصت را غنيمت شماريم و خاضعانه سر بر آستان دوست گذاريم . روح را در چشمه سار زلال توبه بشوييم و پاك از گناه ، راه بارگاه او را بپوييم ؛ زيرا عارفان مي دانند كه در اين ماه چقدر روح نواز و دلپذير است سر بر دامان رمضان نهادن ، شكوه خدايي را نگريستن و اندوه جدايي را گريستن !
ضمن آرزوي قبولي طاعات و عبادات شما ، براي حسن ختام و پايان كلام ، سخن را با شميم فرمايش مولا علي (ع) عطرآگين مي سازيم:
« خواب روزه دار عبادت و سکوتش تسبیح و دعایش مستجاب است ، پاداش عملش دو چندان و دعایش هنگام افطار رد نمی شود.» (بحار ، ج ۹۳ ،ص ۳۶۰)
التماس دعا : سيد عليرضا شفيعي مطهر
دل دیدنی های شهر سرب و سراب(۵۶)
ویژه ماه مبارک رمضان(۲)
من در رمضان ذل ها را طوفاني ديدم و ديدگان را ، باراني. پنجره ها نوراني بود و حنجره ها ، آسماني.
.gif)
من نغمه هاي آسماني را مي شنوم كه از عارفان دل مي برد و از عاشقان ، جان . نيلوفرهاي تيايش بر ساقه سبز لحظه ها مي پيچد و تا بلنداي بام اجابت پر مي كشد.
.gif)
من چه دلنشين ديدم شكفتن گل تكبير را بر فراز شاخساران مناره هاي منير !
.gif)
من چه دلنواز ديدم دسته گل اذان را از بلنداي گلدسته ايمان !
.gif)
من چه روح بخش ديدم عطر روحاني نسيم نجواگر را ، پيچيده در كوچه باغ هاي سحر!
.gif)
من چه سكرآور ديدم هواي عطرآگين پنجره هايي را كه سحرگاهان به بوستان هاي صفا و صداقت گشوده مي شود!
.gif)
من چه سعادت آفرين ديدم افروختن چراغ تقوي را در دل و طرد غير خدا را از اين منزل !
ادامه دارد...
شفیعی مطهر
دل ديدني هاي شهر سرب و سراب(۵۵)
(به بهانه فرارسیدن ماه مبارک رمضان)
.gif)
امام صادق(ع) : هنگامي كه روزه هستي بايد گوش و چشم تو از حرام ، و باطن و تمام اعضاي بدنت از زشتي ها روزه باشد.

من ماه مبارك رمضان را ماهي ديدم كه سرآغازش رحمت، ميانه اش مغفرت و پايانش رهايي از آتش دوزخ بود.
من رمضان را ماه انفجار نور دیدم و فصل سبز سرور.
.gif)
من شکم و شهوت را زمینی ترین اندام ها دیدم و چون آن دو اندام را روزه دار دیدم از هرزه گردی هاي دیگر اندام ها چون چشم،گوش، زبان و...بر خود لرزيدم.
.gif)
من رمضان را بهار دل ديدم و فصل فضائل. اين فصل با رويت هلال آغاز مي شود؛ اما فصل بهار دل ها نه با رويت هلال كه با تحول در حال آغاز مي گردد.
.gif)
من اين بهار را ديدم كه نه تنها خاك را ، كه افلاك را حيات مي بخشد. نسيم سحرگاهانش مشكبار است و شميم شامگاهانش خوشگوار.
.gif)
من در رگ های هر شب رمضان ، نور نيايش را جاري ديدم. در انبان هر لحظه عطري از عشق نهفته و غنچه اي از شوق شكفته است. نسيم رمضان بهارآفرين است و عطرآگين. نسيمش نرم خيز است و شميمش ، مشكبيز.
.gif)
من در رمضان از حنجره هر پنجره آواي تلاوت قرآن را مي شنوم كه در كوچه ها عطر معنويت مي پراكند. بر شاخساران گلدسته ها گل تكبير مي شكفد و سينه سياه ظلمت را مي شكافد. از ساقه ترد لحظه ها جوانه هاي سبز عرفان و شكوفه هاي سرخ ايمان مي رويد.
ادامه دارد...
شفيعي مطهر

دل ديدني هاي شهر سرب و سراب(۵۴)
من طبیعت زیبا را دیدم. مهربانیش لایزال و کشکولش انباشته از سوال بود .
.gif)
من فردا را ديدم. احساس كردم براي غم خوردن خيلي وقت دارم؛ بنابراين نبايد شيريني اين لحظه را از دست بدهم.
.gif)
در روزگار گذشته مردی بود که کفن مردگان می دزدید و نان زن و فرزند خویش می داد و عمری به این کار مشغول بود و همه این سال ها، به لعنت خلق گرفتار!
در بستر مرگ فرزند را صدا کرد که فرزندم، من عمری به این کار مشغول بودم و سال هاست که به لعنت خلق گرفتارم ، بیا و بعد از من تو کاری کن که آمرزشی باشد برای پدرت.
پدر مُرد و پسر چندی بعد شغل پدر را دنبال کرد. با این تفاوت که کفن مردگان را که می دزدید هیچ، با آن ها آن می کرد، که ذکرش در اینجا جایز نیست ! مردم انگشت به دهن جملگی می گفتند که:
خدا پدرش را بیامرزد که فقط کفن می دزدید ، این که هم کفن می دزدد وهم .... !
و پسر خوشحال که وصیت پدر را به جای آورده است ....
دل ديدني هاي شهر سرب و سراب(۵۳)
من « فکر نو » را بسیار ظریف و حساس دیدم. او با ریشخندی می افسرد و با تلخندی می مرد.
.gif)
من انسانی را ندیدم جز این که در ژرفای وجودش گنجینه ای از استعدادها و سینه ای آگنده از فریادها بود.
.gif)
من هیچ نادانی را ندیدم جز این که توانستم از او درس هایی ناب و راه هایی صواب بیاموزم.
من مردی را دیدم که همگان را به وحدت فرامی خواند، اما سيماي وحدت را در هماهنگي همگان با خود مي ديد. او يك « مغز » را برای یک « ملت » بسنده می دانست و زحمت اندیشیدن را از دوش همه مغزها برمی داشت.
من حاکمی را دیدم که همگان را سراپا گوش می خواست که تنها شنفتن را بدانند، نه گفتن را ؛ و خود تنها دهانی داشت برای گفتن ،نه گوشي برای شنفتن.
شفيعي مطهر
لقمه حرام کجا را میسوزاند؟

گناه حرامخواری، گناهی است که به شکم چنگ میاندازد. فضل بن ربیع میگوید:
شریک بن عبدالله بن سنان نخعیدر روزی كه او را به دربار مهدی عباسی، قبل از هارون، آوردند، مهدی عباسی به او گفت:
شریک! نمیگذاریم از این دربار بروی، مگر بعد از این که یکی از این سه کار را قبول کنی: یا رئیس قوۀ قضائیه مملکت بشوی (که به تعبیر عربی آن روز، قاضیالقضات میشود)، و اگر هم این شغل را قبول نمیکنی، به جای آن، شغل معلمی بچههایم را بپذیر. این جا ما به تو اتاقی میدهیم و تو هر روز باید بیایی و به بچههایم درس بدهی. اگر این كار را هم نمیپذیری، امروز ناهار پیش ما بمان.
شریک بن عبدالله بن سنان نخعی به فکر رفت كه اگر در نهایت به هر سه پیشنهاد خلیفه نه بگوید، آخرش این خواهد بود که خلیفه دستور میدهد كه جلاد گردنش را بزند و او در این صورت، جزو شهدای اصیل عالم میشود، و سخن گفتن با خود را ادامه داد كه: اگر منصب قاضیالقضاتی مهدی را بپذیرد، با این كار خود را در لبه جهنم قرار میدهد، و از طرفی، در صورت پذیرفتن پیشنهاد معلمی بچههای خلیفه، ممكن است آنها پیش او درس بخوانند و فردا رئیس مملكت بشوند و مثل پدرشان بر تمام اهل مملکت ظلم بکنند، او با این كار خود، شریك ظلم شان میشود؛ چون ظالمپروری كرده و علمش را به دست نااهل داده است، و او نمیخواهد ظالمپروری بكند، امّا پذیرش پیشنهاد خوردن یك ناهار با خلیفه، عیبی ندارد.
پس خلیفه به رئیس آشپزخانه گفت، فقط از مغز استخوان و شکر، چند نوع غذا درست کند و برای ناهار بیاورد.
رئیس آشپزخانه که شاهد جریان بود، رفت و بعد از دو ساعت آمد و گفت: غذا آماده است؛ سفره را چیدهایم بفرمایید! آشپز به آرامی با خودش گفت: اگر شریک بن عبدالله بن سنان امروز این غذا را بخورد، تا ابد رستگار نخواهد شد؛ یعنی آشپز هم فهمید شریك با خوردن این ناهار، به چه عاقبت شومی دچار خواهد شد.
سرانجام شریک بن عبدالله كه غذای حرام را خورد، هم منصب قاضیالقضاتی را پذیرفت و هم معلمی بچههای خلیفه را؛ چون گناه، آدم را زمینگیر میکند، و لقمه حرام، تمام نور خدا را از باطن میبرد.
خوردن مال حرام، دینفروشی میآورد. پس حرام نخورید! حرام نپوشید!
در خانۀ حرام زندگی نکنید! شغل حرام قبول نکنید! کار حرام نکنید!
رشوه حرام نگیرید! به دنبال قصر نروید! مال یک مملکت را اختلاس نکنید!
چرا كه به طور قطع به دینفروشی دچار میشوید.
روزی برای حقوق یک ماه، به شریك برات دادند و او به یك صرافی رفت تا آن را نقد كند. صراف به او گفت: مقداری از آن را الآن میدهم و مقداری دیگر را ده روز بعد، و اندكی از آن را جنس میدهم. شریك اصرار کرد که باید همه آن را همین حالا نقد بدهی. صراف كه عصبانی شده بود، گفت: مگر کتان و پارچه قیمتی فروختهای که پولش را نقد میخواهی؟ شریك گفت:
نه کتان فروختهام و نه پارچة قیمتی، «والله بِعْتُ دِینِی»: به خدا سوگند! من دینم را فروختهام.
ماجرای این عالم، به ما هشدار میدهد که خوردن مال حرام، دینفروشی میآورد. پس حرام نخورید! حرام نپوشید! در خانه حرام زندگی نکنید! شغل حرام قبول نکنید! کار حرام نکنید! رشوه حرام نگیرید! به دنبال قصر نروید! مال یک مملکت را اختلاس نکنید! چرا كه به طور قطع به دینفروشی دچار میشوید. خیلی جمله کوبندهای است و کوهها تحمّلش را ندارند: «وَاللهِ بِعْتُ دِینِی»
شخصی به امام صادق (ع) گفت: خیلی گرفتارم و تمام زندگیام به هم پیچیده است. امام فرمودند: دین داری؟ عرض کرد: بله، من شیعهام و عاشق شما هستم. حضرت فرمود:
چرا پیش من میگویی گرفتاری برایم پیدا شده و زندگیام به هم پیچیده شده است؟ چه پیچیدگی؟ زندگی آنهایی به هم پیچیده که دین شان از دست رفته، نه تو، «وَ هُوَ بَلَاءٌ قَلیِلٌ مَكْثُهُ.»: و آن ناراحتی است كه زمانش کم میباشد و رد میشود. پس چرا گلایه میکنید؟ این هم نكتهای درباره گناه و معصیت.
تنظیم :تبیان - گروه دین و اندیشه – حسین عسگری
دل ديدني هاي شهر سرب و سراب(۵۲)
من انديشمندي را ديدم كه شاهين هاي تيزپرواز انديشه را اسير دام منطق خود مي كرد. او بر اين باور بود كه سخت ترين و استوارترين نوع اسارت، اسارت در دام منطق است.
.gif)
من هيچ خودكامه خودبزرگ انگار و زورمداري را نديدم جز اين كه در ژرفاي جان و در نهانگاه روان خود عقده اي از حقارت و ذره اي از ذلت احساس مي كرد.
من در يك گالري نقش نگاري ، تابلوهايي از آثار نقاشي بزرگ و نقش نگاري سترگ را ديدم كه در مزايده اي رويايي و حراجي تماشايي با بهايي چند ميليون دلاري به فروش رفت . ...و من همچنان مي نگريستم، با چشمي مي خنديدم و با چشم ديگر مي گريستم؛ زيرا مي دانستم نقاش آن تابلو خود عمري گرسنگي خورد و با حسرت مرد! ...و نمي دانم تا كي اين راه و رسم استمرار دارد كه : تابلوهاي زندگي ساز نقش آفرينان هستي تا نميرند، ارزش نمي پذيرند!!
.gif)
من خوشبختی را در دوست داشتن « داشتنی ها» دیدم، نه در داشتن « دوست داشتنی ها»؛ زيرا با اين بينش هماره مي توان خوشبخت زيست و گيتي را زيباتر نگريست.
.gif)
من هرگز در شهر استبدادزده سرب و سراب هیچ شهروندی هر چند بزرگ را ندیدم که سایه ای از حقارت بر سرش و مایه ای از ذلت در باورش و لايه اي از لعنت در منظرش يافت نشود؛ زيرا استبداد ضد هرگونه استعداد است و هر شهري كه جيغ جغد خودكامگي در آن طنين اندازد،هيچ بلبلي نغمه رشد و رويش نمي نوازد.
ادامه دارد....
شفيعي مطهر
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود