چرا وزیر رفاه دارید؟!
دیروز یه ژاپنی رو دیدم.
ازش پرسیدم: شما که نفت ندارید٬ چرا وزیر نفت دارید؟
گفت: شما که رفاه ندارید، چرا وزیر رفاه دارید؟!
هیچی دیگه! تصمیم گرفتم دیگه تو امور داخلی کشورها دخالت نکنم@
چرا وزیر رفاه دارید؟!
دیروز یه ژاپنی رو دیدم.
ازش پرسیدم: شما که نفت ندارید٬ چرا وزیر نفت دارید؟
گفت: شما که رفاه ندارید، چرا وزیر رفاه دارید؟!
هیچی دیگه! تصمیم گرفتم دیگه تو امور داخلی کشورها دخالت نکنم@
#طنزسیاهنمایی. 742
اگر مسئولان ما این متن را سرلوحۀ زندگی خود قرار دهند....
گفت: آیا به یاد داری در تاریخ ۶ آبان ۱۳۷۸، مرحوم محمود هاشمی شاهرودی، رئیس پیشین
قوۀ قضائیه پس از پایان مسئولیت مرحوم محمد یزدی در سخنرانی معروفی در گردهمایی قضات
و مدیران کل دادگستری استان تهران چه گفتند؟
گفتم: چه گفتند؟
گفت: ایشان گفتند:
«اینک ما وارث یک خرابه و ویرانه در بخش مالی، اداری، قضایی و قوانین در این قوّه هستیم.»
پس از آن تا امروز شاهد موارد متعدّدی فساد و محاکمۀ فاسدان در این قوّه بودهایم.
گفتم: همیشه و همه جا ممکن است مواردی از فساد دیده شود.
گفت: درست است.ولی کمی و زیادی آن حاوی پیامهای هشداردهندهای است. افزایش
و فراگیرشدن فساد ،نشانۀ نهادینه شدن فساد سیستماتیک است.
گفتم: ان شالله مسئولان با برخورد با فسادگران ریشۀ آن را میخشکانند.
گفت: مترجم استانداری شیراز تعریف میکرد:
در زمان استانداری آقای دانش منفرد، قرار بود قاضیالقضات کشور سودان به شیراز بیاید.
من و استاندار به قسمت تشریفات فرودگاه رفتیم! وقتی که هواپیما به زمین نشست، پای
پلکان رفتیم! قاضیالقضات سودان را به قسمت تشریفات آوردیم!
اوایل شهریور ماه میوههای مختلف شیراز رسیده بود! سبدی از انواع میوه در قسمت تشریفات
روی میز گذاشته بودند! هرچه تعارف به این مهمان کردیم، چیزی نخورد! به استانداری آمدیم،
باز انواع میوهها و تنقلّات و غیره آماده بود، استاندار خیلی اصرار کرد ولی باز رییس قوّۀ قضاییۀ
سودان میل نکردند!
بالاخره استاندار جلسه داشت، مترجم همراه رییس قوّۀ قضاییۀ سودان برای سرکشی و
بازدید به دانشکده حقوق میروند!
مترجم از او میپرسد، چرا با این که زیاد به شما تعارف شد ولی چیزی نخوردید!؟
میگوید من از کشور سودان آمدهام که مردم آن فقیر هستند و دسترسی به انواع میوه را ندارند،
اگر من از این میوهها بخورم از عدالت ساقط میشوم و در برگشت و مراجعت به سودان، دیگر
عادل برای قضاوت بین مردم آن سرزمین نیستم!
بنابراین حق خوردن از این میوه ها را ندارم!
استاندار کلّی هدیه به او داد که قبل از حرکت همه را نوشت که متعلّق به دانشکدۀ حقوق
سودان است! استاندار گفت که ما این هدیهها را به خودتان دادهایم!
گفت من الان خودم نیستم، من الان رییس قوّۀ قضاییۀ سودان هستم، بنابراین هرچه شما به
من به عنوان هدیه دادهاید نمیتوانم برای خودم قبول کنم!
اگر مسئولان ما همین متن را سرلوحۀ زندگی کاری و اجتماعی خود قرار دهند نه تنها یک ریال
اختلاس نمیبینیم، بلکه هر روز شاهد آبادانی و پیشرفت این مملکت میشویم!
گفتم: چه عجب این دفعه دیگر #سیاهنمایی نکردی!
گفت: پس گوش کن!
در نزد معاويه، مردم سخن مىگفتند و احنف خاموش بود. گفتند:
تو را چه شده اى ابوبحر كه سخن نمىگويى؟
گفت: اگر دروغ بگويم از خدا مىترسم، و اگر راست بگويم از شما!
گفتم: باز هم #سیاهنمایی کردی؟
شفیعی مطهر
خاطرهای شنیدنی از استاد ادب پارسی "شفیعی کدکنی
چند روزی به آمدن عید مانده بود. بیشتر بچهها غایب بودند، یا اکثراً به شهرها و
شهرستانهای خودشان رفته و یا گرفتار کارهای عید بودند؛ اما استاد بدون هیچ تاخیری سر
کلاس آمد و شروع به درس دادن کرد.
بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از شاگردان خیلی آرام گفت:
«استاد آخر سال است؛ دیگر بس است!».
استاد هم دستی به سر خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن
را روی میز میگذاشت، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.
استاد 50 ساله با آن کت قهوهای سوخته که به تن داشت، گفت:
«حالا که تونستید من را از درسدادن بیندازید، بگذارید خاطرهای را برایتان تعریف کنم:
من حدوداً 21 یا 22 ساله بودم، مشهد زندگی میکردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند، با دست های
چروکخورده و آفتابسوخته، دستهایی که هر وقت آنها را میدیدم دلم میخواست ببوسمشان،
بویشان کنم؛ کاری که هیچ وقت اجازه به خود ندادم با پدرم بکنم! اما دستان مادرم را همیشه
خیلی آرام، بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم.
استاد اکنون قدری با بغض کلماتش را جمله میکند:
نمیدانم شما شاگردان هم به این پی بردهاید که هر پدر و مادری بوی خاصّ خودشان را دارند یا نه؟
ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش میشدم از چادر کهنه سفیدی که گلهای
قرمز ریز روی آن نقش بسته بود حس میکردم، چادر را جلوی دهان و بینیام میگرفتم و چند
دقیقه با آن نفس میکشیدم...
اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدرها؛ هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم؛ جز یک بار، آن هم
نه به صورت مستقیم.
نزدیکیهای عید بود، من تازه معلّم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم
آبانبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیاورم.
از پلّهها بالا میآمدم که صدای خفیف هقهق گریه مردانهای را شنیدم، از هر پلّهای که بالا
میآمدم صدا را بلندتر میشنیدم.
استاد حالا خودش هم گریه میکند.
پدرم بود، مادر هم او را آرام میکرد، میگفت:
آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیگذارد ما پیش بچهها کوچک شویم! فوقش به بچهها عیدی نمیدهیم!
اما پدر گفت: خانم! نوههای ما، در تهران بزرگ شدهاند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما...
حالا دیگر ماجرا روشنتر از این بود که بخواهم دلیل گریههای پدر را از مادرم بپرسم، دست کردم
توی جیبم، 100 تومان بود، کلِّ پولی که از مدرسه (به عنوان حقوق معلّمی) گرفته بودم، روی
گیوههای پدرم گذاشتم و خم شدم و گیوههای پر از خاکی را که هر روز در زمین زراعی همراه
بابا بود بوسیدم.
آن سال، همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچههای قد و نیم قد که هر کدام به راحتی،
با لفظ "عمو" و "دایی" خطابم میکردند.
پدر به هرکدام از بچهها و نوهها 10 تومان عیدی داد؛ 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی
به مادر داد.
اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم فروردین، که رفتم سر کلاس.
بعد از کلاس، آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم
به اتاقش؛ رفتم، بستهای از کشوی میز خاکستری رنگ کهنه گوشه اتاقش درآورد و به من داد.
گفتم: این چیست؟
گفت: "باز کنید؛ میفهمید".
باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!
گفتم: این برای چیست؟
گفت: "از مرکز آمده است؛ در این چند ماه که شما اینجا بودی بچهها رشد خوبی داشتند؛ برای
همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."
راستش نمیدانستم که این چه معنی میتواند داشته باشد؟! فقط در آن موقع ناخودآگاه به آقای
مدیر گفتم: این باید 1000 تومان باشد، نه 900 تومان!
مدیر گفت: از کجا میدانی؟ کسی به شما چیزی گفته؟
گفتم: نه، فقط حدس میزنم، همین.
در هر صورت، مدیر گفت که از مرکز استعلام میگیرد و خبرش را به من میدهد.
روز بعد، همین که رفتم اتاق معلّمان تا آماده بشوم برای رفتن به کلاس، آقای مدیر خودش را به
من رساند و گفت:
من دیروز به محض رفتن شما استعلام کردم، درست گفتی! هزار تومان بوده نه نهصد تومان!
آن کسی که بسته را آورده صد تومان آن را برداشته بود، که خودم رفتم از او گرفتم؛ اما برای
دادنش یک شرط دارم...
گفتم: "چه شرطی؟"
گفت: بگو ببینم، از کجا این را میدانستی؟!
گفتم: آخه شنیدم که خدا 10 برابر عمل نیک رو پاداش میده.
(مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها – قرآن کریم، سوره انعام، آیه160)
رفتار ما با پدر و مادرمان سرمشق رفتار فرزندانمان خواهد بود.
شادی پدران و مادرانی که در کنارمان نیستند و باخاطراتشان زندگی میکنیم یک فاتحه نثار کنید.
امداد اندیشه
کاش من هم با تو از مدرسه فرار کرده بودم!!
معلّمی رفت قصّابی گوشت بخرد. قصّاب او را شناخت .جلو آمد و دست معلّم را بوسید و
یک صندلی آورد و گفت بفرمایی بشینید.
بعد به شاگردش گفت:
دو کیلو گوشت گوساله بدون استخوان، دو کیلو گوشت گوسفند بدون دنبه و دو کیلو گوشت
چرخ کرده برای آقا معلم بگذار.
آخرکار قصّاب به معلّم گفت: بیایید تا با ماشینم شما را برسانم.
در مسیر معلّم از او پرسید:
ببخشید من هنوز شما را نشناختم. ممکن است خودتان را معرّفی کنید؟
قصّاب گفت: من یکی از دانش آموزان شما بودم که یک روز جدول ضرب از من سوآل کردید.
بلد نبودم و جریمه ام کردید و از مدرسه فرار کردم ،رفتم کارگری در یک قصّابی و آخرالامرم قصّاب
شدم ! الحمدلله حالا چند تا مغازه قصّابی و چند مزرعه و اسطبل و پرورش گاو و گوسفند دارم!
معلّم در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، گفت:
کاشکی من هم آن روز با تو از مدرسه فرار کرده بودم!!
😀😀😀
روز معلم مبارک
🔻 بروید آدم انتخاب کنید
✍️یک روز وقتی که مدرّس از مجلس به خانه بازمیگشت، عدّهای از مردم به در منزل
مدرّس ریخته با سر و صدای زیاد گفتند: آقا! این چه لایحهای بود که امروز تصویب شد؟
خلاف مصلحت است.
مدرّس پاسخ داد: اگر بیست رأس اسب و الاغ و یک آدم را در مجلسی جمع کنند و از آنها
بپرسند که ناهار چه میخورید، جواب چه میدهند؟
همه گفتند: جو!
مدرّس گفت: آن یک نفر هم ناچار است سکوت کند . این وکلایی که شما انتخاب کردهاید
شعورشان همین است بروید آدم انتخاب کنید!
📚منبع: حاضر جوابيهای شهيد مدرس
📜 اساطیر نامه | مروری بر تاریخ
https://eitaa.com/joinchat/2868183226Cfce63ae436
#طنزسیاهنمایی.741
” زبالههای صادراتی ”!!!
*گفت: از سال ۱۲۵۷ تا ۱۳۵۷ ، شش پادشاه بر ایران حکومت کردند، طی این صد
سال؛ چند کودتا، جنگهای داخلی، ۲ جنگ جهانی، قحطی و... را از سر گذراندیم
و دلار از 7 ریال به 70 ریال رسید.*
*یعنی طیِّ ۱۳۰ سال از ۱۲۲۷ تا ۱۳۵۷ ، دلار فقط ۱۰ برابر شد!*
*ولی طی ۴۵ سال پس از انقلاب دلار ۸۵۰۰ برابر شده است!!*
*امّا در کتابهای تاریخ مدارس فقط بیکفایتی شاهان قبل از انقلاب تدریس میشود!!
* گفتم: چرا رشد اقتصادی ایران را نمیگویی که طیِّ 52 سال 14 برابر شده است؟
گفت: رشد اقتصادی کشورهای منطقه طیِّ ۵۰ سال گذشته که اقتصاد ایران ۱۴
برابر شده ، اقتصاد قطر ۲۹۸ برابر، اقتصاد عمّان ۲۳۷ برابر،عراق ۵۱ برابر و ترکیه ۳۵
برابر و کویت و امارات هر یک 34 برابر شده است.
گفتم: راز و رمز این تفاوت میان ایران و سایر کشورهای منطقه چیست؟
گفت: از یکی از مدیران انقلابی پرسیدم:
شما چگونه اقتصاد کشور را مدیریّت کردهاید که ظرف 50 سال 14 برابر شده؟!
پاسخ داد:ما انقلابی عمل میکنیم!!اولاً کارهای ما علمی است. مثلاً چون ما
ریاضیّات بلد هستیم! وقتی میخواهیم گلّۀ گوسفندی را بشماریم،اول دستوپای
گوسفندان را میشماریم، بعد حاصل جمع را تقسیم بر 4 میکنیم!!
پرسیدم: خب،ثانیاً چه؟
پاسخ داد:ثانیاً کارهای همۀ ما دستهجمعی و با همکاری یکدیگر است.
پرسیدم: مثلاً؟
پاسخ داد: مثلاً وقتی میخواهیم میخی به دیوار بکوبیم،یک نفر میخ را نگه میدارد.
نفر دوم چکُّش میزند و چند نفر هم دیوار را رو به جلو هُل میدهند!!
پرسیدم:خب،ثالثاً؟
پاسخ داد:ما متّکی به تولیدات ملّی هستیم! مثلاً ما به عروسکهای ”دارا و سارا”
که وارداتی از چین هستند، میگوییم: ” عروسکهای ملّی”!!!!
پرسیدم: خود چینیها به آن چه میگویند؟
پاسخ داد: خودشان به آن میگویند: ” زبالههای صادراتی ”!!!!
گفتتم: باز هم #سیاهنمایی کردی؟!
شفیعی مطهر
معلّمبودن یعنی این...
🍓 در یکی از روستاهای کوهستانی "دیاربکر" ترکیه، آموزگار دبستانی بهنام احمد در
درس ریاضی به شاگردانش میگوید که اگر در یک کاسه ۱۰ عدد توت فرنگی باشد،
در ۵ کاسه چند عدد توت فرنگی داریم؟
دانش آموزان: آقا اجازه، توت فرنگی چیست؟
معلم: شما نمیدانید توت فرنگی چیست؟
دانش آموزان: ما تابهحال توت فرنگی ندیدهایم.
معلم فکری به نظرش میرسد، مقداری از خاک آن روستا را به یک مؤسسه کشت و صنعت
در شهر "بورسا" فرستاده و از آنها میپرسد که آیا این خاک برای کشت توت فرنگی مناسب
است یا نه؟
آن مؤسسه پاسخ میدهد که این خاک و آب و هوای دیاربکر برای کشت توت فرنگی مناسب
بوده و همچنین مقداری بوتۀ توت فرنگی و دستورالعمل کاشت و داشت محصول را برای وی
میفرستد.
معلم بچهها را به حیاط مدرسه برده و طرز کاشتن بوتههای توت فرنگی را به دانش آموزان یاد
میدهد و به آنها میگوید که امسال از شما امتحان ریاضی نخواهم گرفت.
بهجای آن به هر کدام از شما چهار بوتۀ توت فرنگی میدهم که آنها را به خانه برده و کاشت
آنها را همان طوری که یاد گرفتهاید، به پدر و مادرتان یاد بدهید.
وقتی که توت فرنگیها رسیدند آنها را توی بشقاب گذاشته و به مدرسه میآورید.
برای هر ۱۰ عدد توت فرنگی یک نمره خواهید گرفت.
وقتی میوه ها رسیدند، بچهها آنها را در بشقابی گذاشته و به مدرسه آوردند.
معلم میپرسد که مزهشان چطور بود؟
بچه ها میگویند که چون پای نمره در میان بود، اصلا از آنها نخوردهایم.
معلم میخندد و میگوید همۀ شما نمره کامل را میگیرید، میتوانید بخورید.
بچه ها با ولعی شیرین توت فرنگیها را میخورند.
بعد از دو سال از آن ماجرا، مردم آن روستایی که تا به آن زمان توت فرنگی ندیده بودند،
در بازارهای محلّیشان، توت فرنگی میفروشند.
معلّمبودن یعنی این...
فقط روی تخته سیاه آموزش ضرب و تقسیم نیست.
معلم بودن شاید از خود اثری برجا گذاشتن باشد.
پس بیاییم در زندگی اثری از خود بجا بگذاریم.
بیایم زندگی مردم را به سمت شادی تغییر دهیم.
کاری کنیم بعد از مرگمان ما را بهخاطر بیاورند...
📚دنیای کتاب📚
https://chat.whatsapp.com/D6qN3gxT3Po30W4QtXEnpP
خر من که بابا نداشت!!
به یکی میگویند :بابایت به رحمت ایزدی پیوست.
میگوید :رحمت ایزدی دیگر کیست؟
میگویند: نه ،منظورمان این است که به دیار باقی شتافت.
میگوید: دیار باقی دیگر کجاست؟
میگویند: یعنی دار فانی را وداع گفت.
میگوید: دار فانی دیگر چهجور داری است؟
میگیند: یعنی رخت از این دنیا بر بست.
میگویند: منظورتان را نمیفهمم.
میگویند: الاغ!!! بابای خرت مُرد!
میگوید: خر من که بابا نداشت!!
#طنزسیاهنمایی. 739
شغلهای مقدّس و.....؟!!
گفت: آیا تو میدانی چرا بعضی از مشاغل چون معلّمی،سربازی،کارگری،رفتگری و...را
«شغلی مقدّس» مینامند؟
گفتم: چون هر اشتغالی واقعاً مقدّس و ارزشمند است.
گفت:پس چرا مشاغلی چون کارمندی بانک،طلافروشی،بنگاهداری،نمایندگی مجلس،ریاست
جمهوری و...را مقدّس نمیگویند؟
گفتم: زیرا مشاغلی چون معلّمی و...ارزشمندتر و مقدّستر است،
گفت: پس چرا حقوق و دستمزد این مشاغل مقدّس کمتر است؟!
گفتم: باز هم پرسشهای سختسخت از من میپرسی؟
گفت: دو برادر بودند.اوّلی نامزد ریاست جمهوری بود و دومی،معلّم. وقتی پدرشان درگذشت،
برادر اولی در بارۀ تقسیم ارثیّۀ بابا به دومی گفت:
زیباتر آنچه مانده ز بابا از آن تو
بد ای برادر از من و اعلا ازآنِ تو
این تاس خالی از من و آن کوزهای که بود
پارینه پر ز شهد مصفّا از آنِ تو
یابوی ریسمانگُسل و میخکن ز من
مهمیز کلّهتیز مطلّا از آنِ تو
آن دیگ لبشکستۀ صابونپزی ز من
آن چمچۀ هریسه و حلوا از آنِ تو
این قوچ شاخکج که زند شاخ از آنِ من
غوغای جنگ قوچ و تماشا از آنِ تو
این استر چموش لگدزن از آنِ من
آن گربۀ مُصاحب بابا از آنِ تو
از صحن خانه تا به لب بام از آنِ من
از بام خانه تا به ثریّا از آنِ تو
گفتم: باز هم #سیاهنمایی کردی؟!
شفیعی مطهر
دانلود رایگان کتابها و دیگر آثار این قلم در کانال گزینگویههای مطهر
https://t.me/nedayemotahar
مزۀ عصیان!
ماکسیم گورکی نویسندۀ روس، مدّتی در یک نانوایی کار میکرد. ۵۰ کارگر شبها در نانوایی،
روی همان میزها که خمیر ورز میدادند، میخوابیدند و روزها بدون استراحت در سرمای مرگبار
نان و شیرینی میپختند. صاحب نانپزی «سیمونوف»، مرد قلدری بود که از آزار کارگران لذّت میبرد.
گورکی در خاطراتش نوشته، ما زیاد بودیم ولی هیچوقت، هیچکس در مقابل گردنکلفتی، ظلم و
آزارهای این یکنفر نمیایستاد. آنها نه این نانوایی را ترک میکردند، نه چیزی را تغییر میدادند
و نه به خاطر حقشان که دستمزد نامحترمانهای بود، اعتراضی میکردند.
یک روز که گورکی در حال کار برای کارگران شعر میخواند، سیمونوف سرزده وارد میشود و کتاب را
از او میگیرد تا در تنور بیندازد. گورکی بلند میشود و دست رییس را میگیرد و میگوید:
«حق نداری این کار را بکنی.»
سیمونوف میخکوب میماند. از این که یکی از زیردستان جلویش ایستاده، بهتزده است.
کتاب را برمیگرداند و نانپزی را ترک میکند.
سیمونوف از فردا متوجّه میشود چیزی در وجود بقیه جان میگیرد؛ آنها مزۀ عصیان را چشیده
بودند.
پیش از این، همهچیز ابدی به نظر میرسید، اما از آن شب، بازگشت به قبل ناممکن شد.
✍️
نام ابلهان عمدۀ تهران !
☘️میگویند روزی ناصرالدّین شاه به کریم شیرهای گفت نام ابلهان عمدۀ تهران را بنویس !
کریم گفت به شرط آن که نام هر کسی را بنویسم عصبانی نشوی و دستور قتل مرا صادر نکنی!
شاه به کریم شیرهای قول داد.
کریم در اول لیست اسم ناصرالدّین شاه را نوشت ! شاه عصبانی شد و خطاب به کریم گفت :
اگر ابلهی و حماقت مرا ثابت نکنی میرغضب را احضار میکنم تا گردنت را بزند !
کریم گفت : مگر تو براتی پنجاه هزارتومانی به پرنس ملکمخان ندادهای که برود در پاریس آن را
نقد کند و بیاورد؟!
ناصرالدّین شاه گفت : بلی همین طور است.
کریم گفت : من تحقیق کردهام، پرنس همه املاک و اموال خود را در این مملکت نقد کرده و زن و
فرزند و دلبستگی هم در این دیار ندارد، اگر آن وجه را به دست آورد و دیگر به مملکت برنگردد و
تو نتوانی به او دستیابی چه میگویی!؟
ناصرالدّین شاه گفت : « اگر او این کار را نکرده و آن پول را پس بیاورد تو چه خواهی گفت ؟»
کریم شیره ای گفت : « آن وقت نام شما را پاک میکنم و نام او را در اول لیست مینویسم!!»
************
کریم شیرهای دلقک مشهور دربار ناصرالدّین شاه قاجار بود. محبوبیّتش نزد شاه باعث شد که
زمانی که وی مُرد سه روز عزای عمومی اعلام شود.
او در اصفهان زندگی میکردهاست و همه او را با نام کریم پشه میشناختند.
(به خاطر نیش و کنایههایش)...☘️
دیه انسان در ایران و امریکا
دیۀ یک انسان در ایران در سال 1403 یک میلیارد و دویست میلیون تومان است، حدود 20 هزار دلار. میانگین حقوق ماهیانه کار در ایالات متحده حدود ۷۹۰۰ دلار!
یعنی یک آمریکایی میتواند با 4 ماه کار، بیاید ایران مرا بُکشد، یکی از شماها را تا حد ضربه مغزی بزند، یک هفتۀ مداوم کباب سلطانی بخورد و بعد برود کشورش کارگری!
زیبا نیست؟
#طنزسیاهنمایی.738
جوش و غُصّهای که مسئولان میخورند!!
گفت: آیا مسئولان ما گوشت و میوه و سایر کالاها را نمیخرند و مصرف نمیکنند؟
گفتم: آنان نیز مثل سایر شهروندان ناگزیر غذا میخورند و زندگی میکنند!
گفت: من فکر نمیکنم چنین باشد.
گفتم: چرا چنین فکری میکنی؟
گفت: آنان اوّلاً اگر مثل ما زندگی میکردند،گرانی ترمُزبُریدۀ کالاهای مورد نیاز مردم را میفهمیدند
و این قدر شعار توخالی از ارزانیها نمیدادند!
ثانیاً مسئولانی که این همه جوش و غُصّۀ مردم را میخورند،بعید است لقمه از گلویشان پایین برود!
گفتم: جوش و غُصّه که میخورند،حالا تو هم میخواهی جوش و غُصّه بخوری؟
گفت: بله،میخواهم کمی از این جوش و غُصّهها را برای ما بگذارند!
میگویند مردی بود که هر شب وقتی همسرش برایش شام میکشید،خود به غذا لب نمیزد.
هرگاه مرد از همسرش میپرسید: چرا شام نمیخوری،پاسخ میداد:
از صبح تا حالا این قدر جوش و غُصّه خوردهام که شام از گلویم پایین نمیرود!
یک روز مرد مخفیانه به بالای بام آشپزخانه رفت و از پنجرۀ بالای آشپزخانه نگاه کرد و دید
همسرش گوشتهای داخل قابلمه را برمیدارد و میخورد. سرش داخل کرد و گفت:
خانمجان! لطفاً کمی از این جوش و غُصّهها را هم برای من بگذار!!
گفتم: باز هم #سیاهنمایی کردی؟!
شفیعی مطهر
دانلود رایگان کتابها و دیگر آثار این قلم در کانال گزینگویههای مطهر
https://t.me/nedayemotahar
#طنزسیاهنمایی 737
دیکتاتورها چطور دیکتاتور میشوند؟!
گفت: آیا همۀ دیکتاتورها از اول خودکامه و دیکتاتور بودهاند؟
گفتم: هرگز! آنان نوعاً ﺭﻭﺯﯼ ﻗﺒﻠۀ ﻣﺮﺩﻣﺎﻧﺸﺎﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﻫﻤۀ ﺍﯾﻦﻫﺎ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺩﺳﺖ ﻋﻮﺍﻡ،
ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ،ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﺤﺒﻮﺏ ﻋﻮﺍﻡ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﻋﻮﺍﻡ، ﺁﻥﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﯽﭘﺮﺳﺘﯿﺪﻧﺪ و
ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﮐﻒ ﻣﯽﺯﺩﻧﺪ، ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺁﻥﻫﺎ ﺑﻪ ﮐﺸﺘﻦ ﻣﯽﺩﺍﺩﻧﺪ.
گفت: بنابراین چطور این بتوارههای مقدّس(!!) خدایگونه و مغرورانه بر اریکۀ قدرت
تکیه زدند و سنگدلانه این همه خون مظلومان را ریختند و میریزند؟!
گفتم: همۀ این فجایع به علّت عدم نظارت مردم و عدم پاسخگویی خودکامگان است.
ﻗﺬﺍﻓﯽ ﺭﻭﺯﯼ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯼ ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ. ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺘﻨﺪ ﺍﺳﺘﻌﻔﺎ ﺩﻫﺪ،ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺍﺳﺘﻌﻔﺎ؟ ﺍﺳﺘﻌﻔﺎ ﺍﺯ ﭼﻪ؟ ﺍﺯ ﭼﻪ ﺍﺳﺘﻌﻔﺎ ﺩﻫﻢ؟ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻣﻘﺎﻣﯽ ﻧﺪﺍﺭﻡ .
ﺍﻭ ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯽﮔﻔﺖ، ﻧﻪ نخستوزیر ﺑﻮﺩ؛ ﻧﻪ ﺭﯾﯿﺲﺟﻤﻬﻮﺭ،ﻧﻪ ﺳﻠﻄﺎﻥ، ﻧﻪ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ؛
ﺍﻭ ﻧﻤﯽﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﯾﮏ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻋﻨﺎﻭﯾﻦ ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﺷﻮﺩ!
ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯼ ﻟﻨﯿﻦ ﻫﻢ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ:
ﻭﺯﯾﺮ ﭼﻪ ﻧﺎﻡ ﺗﻬﻮُّﻉﺁﻭﺭﯼ ﺍﺳﺖ! ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺎﻡ ﭘﺮﻭﻟﺘﺮﯼ برگزینیم، ﻭﺯﯾﺮ ﺑﻮﯼ ﮔﻨﺪ ﺑﻮﺭﮊﻭﺍﺯﯼ ﻣﯽﺩﻫﺪ!
ﻣﺎﺋﻮتسهتونگ رهبر چین ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭ ﺑﻮﺩ .
فیدل کاسترو، ﭼﺮﯾﮏ ﭘﯿﺮ ﻫﻢ ﺳﻠﻄﻨﺖ ﺭﺍ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺳﺎﻝ ﺑﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ﺗﻘﺪﯾﻢ ﮐﺮﺩ !
ﮐﯿﻢ ﺍﯾﻞ ﺳﻮﻧﮓ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺭﯾﯿﺲﺟﻤﻬﻮﺭﯼ ﮐﺮۀ ﺷﻤﺎﻟﯽ ﮐﻮﭼﮏ ﺑﻮﺩ، ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺭﯾﯿﺲ
ﺟﻤﻬﻮﺭ ﺩﺍﯾﻤﯽ کره ﻧﺎﻣﯿﺪ!
گفت:اگر دیکتاتورها از اول انسانهایی نوعاً مقدّس بودهاند،چطور ناگهان این قدر
قسیالقلب و خودکامه و ستمگر شدهاند؟
گفتم: ستایش بیش از حد و اغراق و غلو دربارۀ خوبیهای هر کس او را به
پرتگاه غرور میافکند!
گفت: آقای پخمه تعریف میکرد:
زمانی من نامزد انتخابات مجلس شدم.کلّی هزینه کردم و پول شام دادم و عدّۀ زیادی
در سالن بزرگی گردآوردم. یک مجری چاپلوس را هم اجیرکردم. در حالی که من روی
سن روبهروی مردم ایستادهبودم،مجری خطاب به من شروع به چاخان کرد:
ای استاد پخمۀ عالی و متعالی!
نگاهت چون گل نرگس!
پروازت چون عقاب!
دلت چون دریا!
ارادهات چون کوه!
زبانت چون آتش!
قد و بالایت مثل سرو!
صدایت چون نغمۀ بلبل!
ندایت مثل آواز پرنده!
راهرفتنت چون کبک!
ووو....
مجری مرتّب این گونه شعار میداد و دور و بریهای متملّق هم پیدرپی کف میزدند.
من هم در اوج غرور و تکبّر با تعظیم کاذب به ابراز احساسات حاضران پاسخ میدادم
و در دل غرق لذّت بودم و به آیندۀ پر از تبختُر و تفرعُن میاندیشیدم!
...و داشتم حالت یک دیکتاتور تمام و کمال را میگرفتم،که...
گفتم: که چی؟!
گفت: ناگهان یکی از حُضّار سخن گویندۀ چاپلوس را قطع کرد و با فریاد گفت:
پس کدام کارهایت مثل آدمیزاد است؟!
گفتم: باز هم #سیاهنمایی کردی؟!
شفیعی مطهر
خوشترین ایّام
من ۵۵/۵/۵ را با تلویزون سیاه سفید و مبله چوبی در اطاقی بدون مبل کنار بخاری علاءالدّین
که کتری آب روش میجوشید همراه با خواهرها و برادرانم با کارتن میکی موس زیستم.
۶۶/۶/۶ را با پاترول کمیته و با چسب ضربدری روی شیشه،خاموشی،صدای آژیر خطر و جنگ
و عشق ایثار گذراندم.
۷۷/۷/۷ را به آرزوی دموکراسی و اصلاحات و کمی رونق اقتصادی طی کردم.
۸۸/۸/۸ را با کتک خوردن مردم کف خیابان، بگیر ببند و راز بقا در شهرم سپری کردم .
۹۹/۹/۹ را با ویروس،میکروب،انگل،آفتی بهنام کرونا، آقازاده ،گرانی ،زنهای گرسنه و شوهردار
خیابانی، ماشینهای چند میلیاردی، بچههای کار بهدنبال غذا توی سطل آشغال و دروغ،دروغ،دروغ.
من بیش از نیم قرن زیستهام و خوشترین ایّامم روزگار اطاق بدون مبل با تلویزون سیاه و سفید
و علاءالدّین درحال نوشتن مشق شب در دفتر کاهی و دیدن کارتن میکی موس و تنسی تاکسی دو
و چاملی بود.
گفت: هلند یا«نیدرِلانت» به گونهای شگفتآور با استان مازندران پیش از تقسیم 1376، شباهت دارد.
1. مجموع مساحت دو استان مازندران و گلستان،44023 و هلند 41526 کیلومترمربع است؛
2. دو استان نامبرده و هلند دارای کرانههای دریایی هستند؛
3. دو استان و هلند دارای اقلیم معتدل می باشند(خزری و اقیانوسی)؛
4. پایههای اقتصادی هردو کشاورزی_ دامپروری و گردشگری است.
گفتم: با همۀ این تشابهات، دو استان خزری در دستکم 14 آیتم کمیّتپذیر و
شناختهشده جغرافیایی، چند سر و گردن از هلند برترند. ولی بگو با وجود این
تشابهات و برتری جغرافیایی دو استان نامبرده، هلند با پتانسیلهای جغرافیایی
بس نازلتر، از چه جایگاهی در جهان برخوردار است؟
گفت: 1. هلند با تولید ناخالص داخلی بیش از 770 میلیارد دلار، در رتبۀ
هفدهمین اقتصاد جهان است؛
2. با درآمد سرانۀ 43000 دلار در 2016، از دیدگاه برابری توانایی خرید(ppp) ، در
سکوی سوم جهان جا دارد؛
3. با تورم کمتر از دو صدم درصد، در شمار پایینترین نرخهای تورُّم جهانی است؛
4. با داشتن کمتر از 2 درصد بیکار، در اروپا بیمانند و در جهان کممانند میباشد؛
5. جایگاه نخست جهانی را در پرورش و تجارت گل و گیاه داراست؛
6. پس از آمریکا، دومین صادرکنندۀ بخش بزرگی از تولیدات کشاورزی است.
در حالی که مساحت آمریکا، بیش از 270 برابر هلند است؛
7. جزو 7 کشور نخست در تجارت جهانی است؛
8. ششمین کشور جهان در زمینۀ سرمایهگذاری است؛
9. جزو کشورهای با پایینترین درصد تنش و فراز و نشیبهای اقتصادی جهان است؛
10. میانگین حقوف ماهیانۀ هلندیها، بیش از 3100 یورو است؛15.از سال 2025،
یعنی تا دو سال دیگر، خرید و فروش خودروهای با سوخت فسیلی در هلند ممنوع است،
11. هیچ سگ و گربه و...طرد شدهای در این کشور نیست. یعنی برای همۀ
آنها جایگاه مراقبتی در نظر گرفته شدهاست و بیپناه نیستند؛
12. مصرف دخانیات در مکانهای همگانی ممنوع است؛
13. کشور دوچرخه است. بیش از 70 درصد استادان با دوچرخه آمدوشد میکنند؛
14. در هیچ فروشگاهی کیسه داده نمیشود. هرکسی باید برای خرید ساک
همراه داشته باشد؛
15. جایگاه نخست جهانی از لحاظ غذاهای مقوّی، ارگانیک و مقرون به صرفه را داراست؛
16. در تولید لبنیات در زمرۀ کشورهای 10 گانۀ جهان است؛
17. شرکت های معتر فیلیپس،آکزونویل و هانیکن، متعلق به هلندند.
18. از دیدگاه مردمسالاری جزو کشورهای ردۀ نخست و رو به کامل جهان است؛
19. در ردۀ کشورهای پاک جهان ازمنظر شفّافیّت و فسادناپذیری است؛
20. در زمینۀ آزادی رسانههای گروهی، در ردۀ دمکراتترین کشورهای جهان است.
گفتم : حالا این آمار و اطلاعات را با آن چه در دو تا از بهشتهای کرۀ زمین
(مازندران و گلستان)می گذرد، مقایسه کن.
گفت: این کار را بر عهدۀ عزیزانی میگذارم که همیشه مرا متّهم به #سیاهنمایی میکنند!
گفتم: حالا خودت لااقل ارقام چند شاخص سنجشی دو کشور را بگو.
گفت: هلندیها با صادرات ۹۰ میلیارد یورو 14 برابر ایران صادرات کشاورزی دارند.
فقط صادرات سبزیجات هلند برابر با کل صادرات ایران است.
تولید محصولات دامی هلند 9 تا ۲۲ برابر دو استان شمالی ایران است.
کشاورزی هلند دو برابر نفت ایران درآمد دارد.
گفتم: چرا در طول این همه سال مسئولان این دو استان ما نتوانستهاند امکانات
بالقوّۀ ما را بالفعل درآورند و به جای پیشرفت،باعث تخریب منابع زرخیز این سرزمین شدهاند؟
گفت: میگویند روزی یکی از مسئولان بر اثر حادثهای جانباخت. وقتی علّت درگذشت
او را از کارکنان ادارهکل پرسیدم،پاسخ داد:
او رفته بود روی تراس قدم بزند. از روی تراس پرت شد.
پرسیدم: افتاد و مُرد؟
پاسخ داد: نه بابا، افتاد روی کولر ، کولر شکـست و افتاد.
پرسیدم: آن موقع مُرد؟؟
پاسخ داد :نه آقاجان،بعد افتاد روی تراس طبقۀ پایین، تراس خراب شد!
پرسیدم :خوب، این دفعه مُرد؟
پاسخ داد:نه !بعد افتاد روی سقف پارکینگ، سقف خراب شد!
پرسیدم :حتماً این دفعه مُرد !
پاسخ داد:باز هم نمرد! دیدیم کُلّ ادارهکل را مثل کلّ استان دارد خراب میکند؛
بنابراین با تفنگ او را زدیم!!
گفتم: باز هم #سیاهنمایی کردی؟
شفیعی مطهر
تیر بدگویی
فردی به حکیمی گفت:
خبر داری که فلانی پشت سرت چهها گفته؟
حکیم گفت:
او تیری را به سویم پرتاب کرد که به من نرسید،تو چرا آن را برداشتی و در قلبم فروکردی؟
باسوادان در معرض لگد خرها!
روباه به شیر گرسنه گفت: تو خر را بکش، من هم سهمی بر میدارم،
شیر گفت :چطور؟
روباه گفت: به خر بگو "ما نیاز به انتخاب سلطان داریم"،
قطعاً تو انتخاب میشوی و بعد دستور بده تا خر را بکشم.
شیر قبول کرد و خر را صدا زد ، شیر شجره نامهاش را خواند و گفت:
جّد اندر جدِ من سلطان بودهاند.
روباه گفت:من هم جَد اندر جَدَم خدمتکار سلطان بودهایم .
خر گفت: من سواد ندارم و شجره نامهام زیر سُم عقبم نوشته شده .
شیر گفت: من باسواد هستم.
و رفت نوشته زیر سمش را بخواند.
خر جفتکی زد و گردن شیر شکست و مُرد.
روباه پا به فرار گذاشت،خر او را صدازد و گفت:چرا فرار میکنی؟
روباه گفت : میخواهم بروم سر قبر پدرم تشکر کنم که نگذاشت باسواد شوم ،
چون با سوادان بیشتر در معرض لگد خرها هستند!!
🌺داستان زیبای پسرک تنبل🌺
در روزگاران دور، در روستایی پسری بود که بسیار تنبل بود و فقط از کارِ دنیا خوردن و خوابیدن را بلد بود. پدرش کمکم نگران شده بود زیرا هر روز پسر بزرگتر میشد و هیچ تغییری در رفتارش ایجاد نمیشد.
تا این که پدر به مادر گفت:
از فردا این پسرک باید به سرِکار برود وگرنه دیگر جایی در خانۀ من ندارد.
مادر که پسرک را خیلی دوست داشت و دلش نمیخواست که پسرش سختی بکشد، رفت و با پسر صحبت کرد. ولی پسر اصلاً دوست نداشت کار کند و زحمت بکشد. مادر دلش برای او سوخت و به او گفت:
« تو فردا صبح از خانه بیرون برو، من پولی به تو میدهم، آن را به پدرت بده و بگو دسترنج کاری که انجام داده ای است.»
پسرکِ تنبل قبول کرد.
فردا صبح زود پدر پسرک را از خواب بیدار کرد و گفت:
« پسر جان، بیدار شو و به دنبال کار برو و بدون پیدا کردنِ کار به خانه نیا.»
پسر به سختی از رختخواب بلند شد و قصد بیرون رفتن از منزل را کرد. مادرش قبل از رفتن او پولی به پسرک داد تا موقع به خانه برگشتن به پدرش بدهد.
پسر مدّتی را خارج از خانه به گشت و گذار پرداخت و پس از چند ساعت به خانه برگشت. پدر با خوشحالی به پسرک گفت:
« خوب پسرم تعریف کن ببینم کار پیدا کردی؟»
پسر گفت:« بله پدر»
و پول را به پدر داد و گفت:« این هم دستمزد کارِ امروزِ من است.»
پدر پول را از دست پسر گرفت و به داخل تنور انداخت. پسر تعجب کرد ،ولی پدر با خوشرویی پسرک را دعوت به شام کرد. فردای آن روز دوباره پدر، پسرک را بیدار کرد و دنبال کار فرستاد. این بار مادر پولِ بیشتری به پسر داد که مبادا دوباره پدر پول را درون تنور بیندازد.
پسرک دوباره بیرون رفت و بعد از چند ساعت برگشت. پول را به پدر داد، ولی دوباره پدر پول را درونِ تنور انداخت. پولِ پس اندازِ مادر تمام شده بود و نمیتوانست به پسر پولی بدهد. پسر فردا صبح از خانه خارج شد و مجبور شد که به دنبال کار بگردد. هیچ جا برای او کاری نبود. پس از گشتنِ بسیار، پسر کاری با دستمزدِ بسیار کم پیدا کرد ولی با خودش گفت:
« بهتر از آن است که پدر در خانه راهم ندهد».
وقتی کارش تمام شد، حسابی خسته شده بود. به طرف خانه رفت. وقتی که به خانه رسید، پول را به پدر داد. پدر پول را در تنور انداخت، ولی چون پسر بسیار برای آن پول زحمت کشیده بود، دستش را داخل تنورِ داغ کرد و با زحمتِ بسیار پول را از درونِ آن درآورد. پدر دستی بر سرِ پسرش کشید و لبخندی به او زد و گفت:
« پسرم اولین مزدِ کارت مبارک».
مورد بیداری،
پیش از موعد بیداری!
میگویند وقتی ارنستو چگوارا را در پناهگاهش با کمک چوپان خبرچین دستگیر کردند، یکی
از چوپان پرسید: چرا خبرچینی کردی درحالی که چگوارا برای آزادی شماها مبارزه میکرد!!؟
چوپان جواب داد : او باجنگهایش گوسفندان مرا میترساند!
*******
بعد از مقاومت محمدکریم در مقابل فرانسویها در مصر و شکست او، قرار براعدامش شد،
که ناپلئون او را فراخواند و گفت:
سخت است برایم کسی را اعدام کنم که برای آزادی وطنش مبارزه میکرد، من به تو فرصتی
میدهم تا ده هزارسکّۀ طلا بابت غرامت سربازهای کشته شده به من بدهی...
محمدکریم گفت: من اکنون این پول را ندارم اما صدهزارسکّه از تاجران میخواهم،
میروم تهیه میکنم و باز میگردم.
محمدکریم به مدت چندروز در بازارها با زنجیر برای تهیّۀ پول گردانیده میشد امّا هیچ تاجری
حاضر به پراخت پولی جهت ازادی او نبود. حتّی بعضی طلبکارانه میگفتند که با جنگهایش
وضعیت اقتصادی را نابسامان کرد.. پس نزد ناپلئون برگشت!!
ناپلئون به او گفت:
چاره ای جز اعدام تو ندارم، نه به خاطر کشتن سربازهایم، بلکه به دلیل جنگیدن برای مردمی
که پول را مقدّم بر وطن خود میدانند.
*************
محمّد رشید میگوید:
آدم دانا که برای جامعهای نادان مجاهدت میکند مانند کسی است که خودش را آتش میزند
تا روشنایی را برای آدم نابینا فراهم سازد!!
اين همان حكايت سقراط است كه ويل دورانت در پايان داستانش وقتی او را جام شوكران
میدهند و میكشند، میگويد:
« بدا به حال آدمی كه بخواهد جامعهای را پيش از آن كه موعد بيدار شدنش فرا رسيده باشد،
بيداركند!!! »
زن ایدهآل ملّانصرالدّين
از ملّانصرالدّين پرسيدند: زن ايدهآل بايد چطور باشد؟
گفت: بايد سه خصلت داشته باشد.
اول از همه بايد نجيب باشد.
گفتند: يعنى به تو وفادار باشد؟
گفت: نه، يعنى با جيب من كارى نداشته باشد!
دوم: اين كه بايد خانهدار باشد.
گفتند: يعنى همۀ كارهاى خانه را خوب بلد باشد؟
گفت: نه، يعنى از خودش خانه داشته باشد!
سوم: بايد مثل ماه باشد.
گفتند: يعنى مثل ماه خيلى زيبا باشد؟
گفت نه، يعنى مثل ماه شب بياد و روز ناپديد بشد!
☑️امان از دست این ملّانصرالدّین!
#طنزسیاهنمایی.735
آيا کشوری عقبماندهتر از این کشور داریم؟!
گفت: در جغرافیای جهان كشوري داريم با اين ويژگيها :
آيا تو هيچ يك از عوامل و علل پيشرفت را در اين ویژگيها ميبيني؟
۱ - جمعيت اين كشور 125ميليون نفر است.
۲ - وسعت اين سرزمين يك چهارم خاك ايران است.
۳ - از هر سوي محصور در آب است،
۴ - فاقد هرگونه منابع طبيعي و نفت و گاز و معدن است،
۵ - اين كشور خاكي كمحاصل و كمدرخت دارد،
۶ - ويرانشده و بازمانده از دو جنگ جهاني است،
۷ - بسيار زلزلهخيز است،
۸ - داراي ناهنجاريهاي طبيعي و دورافتاده است.
۹ - اين كشور حتّي نيروي نظامي زيادي ندارد.
۱۰- زميني و خاكي مناسب براي كشت و كار ندارد.
گفتم: همۀ اين عوامل كه ميتواند باعث عقبافتادگي يك كشور شود. معلوم است
کشوری بسیار عقبمانده است!
گفت: اتّفاقاً همه اين عوامل در اين كشور موجب پيشرفت شده است!
گفتم: چنین چیزی غیرممکن است.
گفت: کاملاً ممکن است! اين كشور، ژاپن است ، كشوري كه چندی پیش به خاطر فاجعۀ
ويرانگر بينظير سونامي و نشست مواد رايو اكتيو نامش همه جا در صدر خبرهاي روز قرارگرفت.
ژاپن كشوري است كه طلسم صنعت را شكسته ،ولي رشتههاي وابستگي به سنّت را نيز
نگسسته است و اكنون دومين قدرت اقتصادي دنياست. رژيم سياسي اين كشور ظاهراً
امپراتوري است؛ اما در محتوا و در عمل يكي از دموكراتيكترين كشورهاي جهان است
و همين نظام دموكراتيك به اين ملّت اجازه داده تا همۀ انرژيها و پتانسيلهاي بالقوّۀ خود
را بالفعل درآورد . در صد سال اخير پيشرفتش موجب اعجاب و شگفتي همۀ جهانيان شده است.
گفتم: ژاپن از کی روند پیشرفت را آغاز کرد؟
گفت: از سال ۱۸۶۸ ميلادي با نهضت ميجي پا به دنياي تجدّد گذاشت. در واقع آن چه را که
نتوانست از طريق جنگ به دست آورد، از طريق صنعت به دست آورد.
كشوري كه زمين و درخت كم دارد،جا براي كشت و كار ندارد، روي آب دريا كشت مي كنند.
حتّي زمين تنيس را بر پشت بام مي سازد. ۴۰ ساعت در هفته كار ميكنند.
هيچ كس نبايد بيكار باشد. كار را دوست دارند و مقدّس ميدانند.
ژاپنيها علاوه بر صفات فوق در اين ويژگيهاي اخلاقي نيز زبانزد هستند:
- سختكوشند. پشتكار،قناعت،انضباط،وجدان كار ،صرفهجويي، كاركرد درست ،وقت شناسي،
ايجاد اعتماد از ويژگيهاي آنهاست .
- از قضاوت احساسي و افراطي پرهيز دارند.
- به وعدۀ خود وفا ميكنند..
- در سخن گفتن منطق دارند.
- به جاي فرد برجسته، به جمع برجسته بيشتر اعتقاد دارند.
- متقلّب نيستند.
- دروغ نميگويند.
- رفتارشان اعتماد را برميانگيزند.
- رابطۀ مردم با هم خوب است.
- مردم ناشناس با همديگر حرف ميزنند.
- كسي عصباني نيست. مردم تلخي نشان نميدهند.
- كسي بيهدف در خيابان ول نميگردد.
- كار اصالت دارد.
- خيابانها پاكيزه است.
- ترافيك انبوه، ولي آرام است.
- مردم به دقّت به سخنان ديگران گوش ميدهند.
- سنجيده حرف ميزنند.
- آرام ميانديشند. بلوا و هياهو نميكنند.
- قيافهها خوددار و آرام است.
- ورزش ميكنند و شكمها بيرون نزده است.
- در رفتار و گفتارشان نرمي و ادب به چشم ميخورد .
- رانندگي آنان تحسين برانگيزاست. اتومبيلها بيدود و بيصدا هستند.
- تاكسيها تميز است.
- اگر شرطبندي و نذر كنيد يك ماشين لكّهدار ببينيد، نميبينيد.
- همان دقّتي كه در ساخت سوني هست، در رقص و گلآرايي هم هست .
- ژاپن مركز موتورسيكلت دنياست، ولي صداي موتور به گوش نميرسد و دود ندارد.
- از لحاظ كيفيت جنس، رقابتناپذيرند.
- شعار ژاپني اين است كه :يا جنس صادر كن، يا بمير.
...و خلاصه اين كه ژاپن كشوري است كه بر روش انضباط و كار و استحكام روحي جلو آمده است.
گفتم: دیگر کشورها نتوانستهاند این گونه پیشرفت کنند؟
گفت: در ديگر كشورها يا تجمُُّل است، يا فقر. ژاپن راه سوم را نشان داده است. مسايل را
با كيفيّت و ظرافت حل ميكند، بدون احتياج به زرق و برق.
در ژاپن مجسّمۀ مردي هست كه در يك دستش خبر بمب اتمي است و يك دست براي نگاهداري
از صلح. ۳۲۰۰ مجسّمۀ بچّه براي صلح دعا ميكنند. با آن كه در جنگ خلباناني داشتند كه
داوطلبانه در آغوش مرگ ميرفتند، ولي انعطافپذيري اين ملّت به قدري است كه با آمريكا
متّحد است .قومي شجاع كه تا اين اندازه شهامت دارد كه به كام مرگ برود، ميتواند منشاء
پيشرفتهاي بزرگ در عرصۀ زندگي شود.
ژاپن كشوري است كه نشان داده با گشايش از تنگي به در ميآيد.افزايش از كمبود و پيروزي
از شكست. با اين توصيف مشكل سونامي و زلزله و نشت راديو اكتيو براي چنين ملّتي حل
ميشود. اطمينان دارم كه سرانجام به آرامش ميرسند.
گفتم: امّا چگونه است كه بهشت ژاپنيها دچار يك تراژدي و چنين حادثۀ بزرگ سونامی شده است؟!
گفت: پيشامدهايي هست كه پيشگيري از آن در توان آدمي نيست. گردش آسمان هميشه بر وفق
مراد نيست. مرگ هاي زودرس،جنگهاي بيهوده،مصيبتهاي توجيهناپذير...از اين گونه پيشامدها
هستند.
در اين گونه حوادث رازي است كه در آن نميشود كسي را سرزنش كرد.آدمي بازيچه سرنوشت
است .اختياردار بياختيار است. وقتي حكيم ايران ، فردوسي ميگويد:
چنين است و رازش نيامد پديد؛
يعني نبايد از حد معيّني فراتر رفت.اين راز است و راز بر ما روشن نيست.
گفتم: بیشتر مطالبی که تو گفتی توصیفات خوشبینانۀ تو دربارۀ ژاپن است.
آیا موارد و شواهد عینی وجود دارد که این فضیلتها را بتوان عیناً دید؟
گفت: بله،معمولا كشوري كه با زلزلهاي وحشتناك و چنين سونامي ويرانگري روبهرو ميشود،
همۀ اركان اجتماعي و اقتصادي آن كشور درهم ميريزد؛ امّا موارد زير نشان ميدهد كه
ژاپنيها ، قهر طبيعت را با مهر انسانيّت دارند با خوبي و آرامش درمان ميكنند.
1) آرامش
در برگزاري مراسم سوگواري براي درگذشتگان سونامي حتّی یک مورد سوگواری شدید یا
زدن بر سروصورت دیده نشد. میزان تاثُّر و اندوه به طور خود به خود بالا رفته بود.
2) وقار
براي تقسيم غذا،آب ، پوشاك و ساير نيازمنديها صفوفي منظّم تشكيل ميدادند. بدون هیچ
حرف زننده یا رفتار خشن.
3) توانمندی
مهندسي ساختمانها به گونهاي پيشبيني شده بود كه به عنوان نمونهاي باورنکردنی
ساختمانها به طرفین پیچ و تاب میخوردند ؛ ولی فرو نمیریختند.
4) رحم و شفقت
مردم فقط اقلام مورد نیاز روزانۀ خود را تهیّه کردند و این باعث شد همه بتوانند مقداری آذوقه تهیّه کنند.
5) نظم
در نابسامانيهاي معمولي پس از هر زمينلرزه هيچ موردي از غارتگری دیده نشد.
زورگویی یا ازدست دیگران ربودن دیده نشد. فقط تفاهم بود.
6) ایثار
در موقعي كه لزوم تخليۀ نيروگاهها از سوي كارشناسان تاكيد شد ،اوّلاً همۀ ساكنان خارج شدند ،
ثانياً پنجاه نفر از کارگران نیروگاههای اتمی به رغم خطرناكبودن محيط ماندند تا به خنک کردن
دستگاهها ادامه دهند.
7) مهربانی
رستوران ها قیمتها را کاهش دادند. همۀ خودپردازها بدون محافظ دست نخورده ماند.
همۀ توانمندان دستگیری از افراد ناتوان را ضروري ميدانستند.
8) آموزش
از بچّه تا پیر همه دقیقاً میدانستند باید چکار کنند و دقیقاً همان کار را کردند.
9) وسایل ارتباط جمعی
در انتشار اخبار بسیار خوددار بودند. از گزارشهاي مغرضانه خبری نبود. فقط گزارشهاي آرامبخش.
10) وجدان
هنگامی که در یک فروشگاه برق رفت، مردم اجناس را برگرداندند سرجایشان و به آرامی فروشگاه
را ترک کردند .
گفتم: آفرین بر این مردم توسعهیافته و بااخلاق! حالا آیا تو میتوانی به من بگویی چرا ما
در این همه سال نتوانستهایم به چنین پیشرفتهایی برسیم؟
گفت: در کشور ما هر دولتی پیش از نشستن بر کرسی قدرت به ما وعدههایی خوش میدهد
که همه باور میکنیم بزودی ژاپن کشورهایی اسلامی میشویم!جالب است که پس از کلّی
خرابکاری بر سر ما منّتهایی میگذارند و میگویند شما چقدر خوشبختید که مسئولانی
چون ما دارید!
میگویند منصور دوانقی (خلیفۀ عباسی) به یکی از اعراب شام گفت:
شکر خدای را به جای آورید که چون حکومت شما به من واگذار شد، مرض طاعون از بلاد شما
مرتفع گردید.
اعرابی گفت: خداوند عادلتر از آن است که همزمان دو بلا بر بندگان خویش گمارد!
گفتم: باز هم #سیاهنمایی کردی؟!
شفیعی مطهر
مثبتاندیشی پدرانه
بابام هر وقت که وارد اتاقم میشد میدید که لامپ اتاق یا پنکه روشنه و من بیرون اتاق بودم به من میگفت :
چرا خاموشش نمیکنی و انرژی رو هدر میدی؟
وقتی وارد حمام میشد و میدید آب چکه میکنه با صدای بلند فریاد میزد:
چرا قبل رفتن آب رو خوب نبستی و هدر میدی!!!
همیشه ازم انتقاد میکرد...
بزرگ و کوچک در اَمان نبودند و مورد شماتت قرار میگرفتن... حتی زمانی که بیمار هم بود ول کن ماجرا نبود. تا روزی که منتظرش بودم فرا رسید و کاری پیدا کردم .
امروز قرار است در یکی از شرکت های بزرگ برای کار مصاحبه بدم! اگر قبول شدم این خونه کسل کننده، این دارالمجانین رو برای همیشه ترک میکنم تا از بابام و توبیخاش برای همیشه راحت بشم. صبح زود ازخواب بیدار شدم. حمام کردم و بهترین لباسمو پوشیدم و خواستم بزنم بیرون! داشتم گرده های خاک را از روی کتفم دور میکردم که پدرم لبخند زنان به طرفم اومد با وجود این که چشاش ضعیف بود و چین وچروک چهره اش هم گواهی پاییز رو میداد به هم چند تا اسکناس داد و گفت:
مثبتاندیش باش و خودت رو باور کن، از هیچ سوالی تنت نلرزه!!
نصیحتشو با اکراه قبول کردم و تو دلم غرولند میکردم که در بهترین روزای زندگیم هم از نصیحت کردن دست بردار نیست... مثل این که این لحظات شیرینو میخواد زهرمار کنه! اسنپ گرفتم؛ از خونه به سرعت خارج شدم و به طرف شرکت رفتم.
به دربانی شرکت رسیدم. خیلی تعجب کردم!
هیچ دربان و نگهبان و تشریفاتی نداشت فقط یه سری تابلو راهنما!!
به محض ورودم متوجه شدم دستگیره از جاش در اومده ...اگه کسی بهش بخوره میشکنه. یاد پند آخر بابام افتادم که همه چیزو مثبت ببین. فورا دستگیره رو سرجاش محکم بستم تا نیوفته!! همین طوری و تابلوهای راهنمای شرکت رو رد میکردم و از باغچهٔ شرکت رد میشدم که دیدم راهروها پرشده از آبِ سر ریز حوضچه ها. با خودم گفتم که باغچۀ ما پر شده است یاد سختگیری بابام افتادم که آب رو هدر ندم .
شیلنگ آب را از حوضچه پر، به خالی گذاشتم و آب رو کم کردم تا سریع پر آب نشه.
در مسیر تابلوهای راهنما وارد ساختمان اصلی شرکت شدم پله ها را بالا میرفتم متوجه شدم چراغهای آویزان در روشنایی روز بشدت روشن بودن. از ترس داد و فریاد بابا که هنوز توی گوشم زمزمه میشد، اونارو خاموش کردم!
به محض رسیدن به بخش مرکزی ساختمان متوجه شدم تعداد زیادی جلوتر از من برای این کار آمدن. اسممو در لیست، نوشتم و منتظر نوبت شدم!
وقتی دور و برمو نیم نگاهی انداختم چهره و لباس و کلاسشون رو دیدم، احساس خجالت کردم؛ مخصوصا اونایی که از مدرک دانشگاهای آمریکایی شون تعریف میکردن! دیدم که هر کسی که میره داخل کمتر از یک دقیقه تو اتاق مصاحبه نمیمونه و میاد بیرون! با خودم میگفتم اینا با این دک و پوزشون و با اون مدرکاشون رد شدن من قبول میشم !!عمر! فهمیدم که بهتره محترمانه خودم از این مسابقه که بازندهاش من بودم سریعتر انصراف بدم تا عذرمو نخواستن...!!!
یاد نصحیت پدرم افتادم: مثبت اندیش باش و اعتماد بنفس داشته باش... نشستم و منتظر نوبتم شدم انگار که حرفای بابام انرژی و اعتماد به نفس بهم میداد و این برام غیر عادی بود.
توی این فکر بودم که یهو اسممو صدا زدن که برم داخل. وارد اتاق مصاحبه (گزینش) شدم. روی صندلی نشستم و روبروم سه نفر نشسته بودن که بهم نگاه کردن... یکیشون گفت کی میخواهی کارتو شروع کنی؟
دچار اضطراب شدم، لحظهای فکر کردم دارن مسخرم میکنن یا پشت سر این سوال چه سوالاتی دیگه ای خواهد بود؟
یاد نصیحت پدرم درحین خروج از منزل افتادم: نلرز و اعتماد بنفس داشته باش!
پس با اطمینان کامل بهشون جواب دادم: ان شاءالله بعد از این که مصاحبه رو با موفقیت دادم میام سرکارم.
یکی از سه نفر گفت تو در استخدامی پذیرفته شدی تمام!!
با تعجب گفتم شما که ازم سوالی نپرسیدین؟! سومی گفت ما بخوبی میدونیم که با پرسش از داوطلبان نمیشه مهارتهاشونو فهمید، به همین خاطر گزینش ما عملی بود، تصمیم گرفتیم یه مجموعه از امتحانات عملی را برای داوطلبان مدّ نظر داشته باشیم که در صورت مثبت اندیشی داوطلب در طولانی مدت از منافع شرکت دفاع کرده باشد و تو تنها کسی بودی که از کنار این ایرادات رد نشدی و تلاش کردی از درب ورودی تا اینجا نقص ها رو اصلاح کنی و دوربین های مداربسته موفقیت تو را ثبت کردند.
در این لحظه همه چی از ذهنم پاک شد؛ کار، مصاحبه، شغل و ...هیچ چیز رو بجز صورت پدرم ندیدم!
پدرم آن انسان بزرگی که ظاهرش سنگ دلی است اما درونش پر از محبت و رحمت و دوستی و آرامش است.
دیر یا زود تو هم پدر یا مادر میشوی و نصیحت خواهی کرد. دلزده نشو از نصایح پدرانه. ماوراء این پندها محبتی نهفته است که حتما روزی از روزگاران حکمت آن را خواهی فهمید.
چه بسا آنها دیگر نباشند.
#طنزسیاهنمایی. 734
سفرهها همه خالی،قُلّهها همه خیالی!
گفت: هنوز از عوارض ناشی از درگیری ایران با رژیم صهیونیستی راحت نشده،خبری یا شایعهای
تازه به گوش میرسد که برخی منابع خبر از آماده شدن ارتش و سپاه برای تنبیه سخت باکو میدهند.
گفتم: به نظر تو این تهدید عملی میشود یا خیر؟
گفت:تهدید عملی بشود یا نشود،خبر شایعه باشد یا واقعیت،آن چه مسلّم است هر جای دنیا
هر خبری بشود،
دلار میرود بالا،ریال میشود بلوا،
سفرهها همه خالی،قُلّهها همه خیالی!
گفتم: ان شاءالله بهزودی مسئولان کاری میکنند کارستان و با اجرای طرحهایی راهگشا
گامهایی بلند در راه محرومیّتزدایی از ملّت برمیدارند.
گفت: زمانی برخی از دوستان به ملّانصرالدّین میگفتند:
یک کار و کاسبی درست و حسابی پیداکن که بتوانی هزینۀ سنگین خانواده را تامین کنی!
روزی خوشحال و خندان نزد دوستان رفت و گفت:
یک کار و کاسبی خوبی پیدا کردهام که نمیدانید چه رونقی یافته و چقدر مشتری از سر و
کول هم بالا میروند!!!
پرسیدند: این چه کاری است که این همه مورد استقبال مشتریان قرار گرفته؟
پاسخ داد: پسته میخرم کیلویی 500هزار تومان و آنها را مغز میکنم و میفروشم کیلویی
400 هزار تومان! مشتریها صف میکشند برای خرید!!
گفتم: باز هم #سیاهنمایی کردی؟
*🌹🔥🔥والله که این مرد خود امام زمان است، حیف که بهانه ای برای اعدامش ندارم.*
*خاطرهای شنیدنی از پاسدار زندان اوین در سال پنجاه و هفت درباره *الهیار صالح* نماینده نطنز و کاشان در مجلس ملی
زاده :
اردیبهشت ۱۲۷۶
آران و بیدگل، ایران
درگذشته :
فروردین ۱۳۶۰ (۸۳ سال)
تهران، ایران
سمتها :
......
#طنزسیاهنمایی. 733
هر طوری تحلیل کنیم مردم مقصّراند!!
گفت: در ایران ثروتهای عظیمی نهفته است که میتواند از همۀ جمعیّت ایران مرفّهترین
شهروندان جهان بسازد. زیرا جمعیّت ما حدود یک درصد جمعیت جهان،ولی منایع و ذخائر
زیرزمینی ما 9 درصد ذخائر جهان است.
منابع معدنی عمدۀ ایران عبارتند از: نفت، گاز، زغال سنگ، کروم، مس، سنگ آهن، سرب،
منگنز، روی و گوگرد. بر اساس گزارشها، ایران تلاشهای اکتشافی را برای شناسایی ذخایر
جدید در میدان بزرگ گازی پارس جنوبی آغاز کرده است.
به ارزش: ۲۷٫۳ تریلیون دلار است.
گفتم: بنابراین ما این قدر خوشیم و دارای مرفّهترین جمعیّت دنیا هستیم و خودمان نمیدانیم؟
گفت: مرتضی افقه- استاد دانشگاه- میگوید که در حال حاضر ۳۰ میلیون ایرانی در فقر مطلق
به سر میبرند!(سایت اقتصاددان،لینک کوتاه :http://www.eqtesaddan.ir/?p=143557)
گفتم: پس فقر مردم ناشی از بیکفایتی برخی از دولتها و مسئولان است.حالا به نظر تو
کدام دولتها مسئول فقر مردماند؟
گفت: هر دولتی روی کار میآید همۀ تقصیرها را به گردن دولت پیشین میاندازد.
گفتم: پس مردم مقصّرند که به مسئولان بیکفایت رای میدهند!
گفت:مردم پس از تایید نامزدها از سوی شورای نگهبان به آنان رای میدهند!
گفتم: تا حالا شده که شورای نگهبان تقصیرها را به گردن بگیرد؟
گفت: ولی مردم خود باید بدانند نامزدهای آنوری اگر ظاهراً هم تایید صلاحیت شوند،باطناً
مورد تایید شورای نگهبان نیستند!
زاکانی میگوید.....
گفتم: زاکانی شهردار را میگویی؟
گفت: نه! بابا! تا حالا دیدی این زاکانی از این حرفهای حسابی!! بزند؟ منظورم عبید زاکانی است!
او میگوید شخصی ادّعای خدایی میکرد، او را پیش خلیفه بردند.
خلیفه به او گفت: پارسال اینجا یکی ادّعای پیغمبری میکرد، او را بکشتند.
او گفت: نیک کردهاند، که او را من نفرستاده بودم!!
گفتم: باز هم #سیاهنمایی کردی؟!
شفیعی مطهر
#طنزسیاهنمایی. 732
پیش بهسوی ریشهکنی فرهنگ کتابخوانی!!
گفت: زمانی که کشور ما حدود بیست میلیون نفر جمعیّت داشت،شمارگان کتابهای منتشرشده
حدِّ اقل 3 هزار جلد بود؛ولی اکنون با حدود 90 میلی.ن نفر جمعیّت شمارگان انتشار کتاب متاسّفانه
به کمتر از 500 جلد رسیده است! این یعنی نماد فقر فرهنگی!
گفتم: به نظر تو دولت دربارۀ رفع این مشکل چه میتواند بکند؟
گفت: دولتهای پیشین حدِّاقل برای کمک به تسهیل این فعّالیّت فرهنگی به ناشران فیلم
و زینک و سهمیّۀ کاغذ میدادند. اکنون همۀ این کمکها قطع شده،فقط سانسور کتاب مانده
که وزارت ارشاد با سختگیری تمام انجام میدهد!
گفتم:در عوض از ناشران مالیات نمیگیرند.
گفت: اتّفاقاً دولت در این مورد نیز دامن همّت بر کمر زده و روز ۳۰ فروردین ۱۴۰۳ ساعت ۱۵.۳۰
رییس بازرسی امور مالیاتی در برنامه تلویزیونی بالاتر شبکه خبر میگوید:
باید از ناشران کتاب مالیات اخذ شود. وزیر ارشاد و غیره هم از این تفکُّر حمایت میکنند.
گفتم: به هر صورت دولت ناگزیر است در این شرایط تحریم از راه دریافت مالیات امور کشور را اداره کند.
گفت: این اظهارات در شرایطی رخ میدهد که این اشخاص با بخشودگی یا معافیّتهای گستردۀ
مالیاتی برخی نهادهای شبه دولتی یا فعّالیّتهای ضدِّ توسعهای و انحصاری مخالفتی از خود
بروز ندادهاند. با عنایت به این که صنعت نشر و کتاب نیازمند یارانۀ شفّاف و غیرفسادآور است
بهخاطر تغییرات تکنولوژیکی ، تصمیمات نادرست و دلایل مختلف این صنعت نفسهای آخر را
میکشد و از آنجایی که عشق نویسندگی در کشور معمولاً افراد را به کام فقر و نداری میکشاند.
فضاسازی رسانهای از سوی شبکه خبر برای زدن تیر خلاص به قلب فرهنگ و هنر جای تاسُّف دارد.
بسیاری دیگر از طرحها و برنامههای مروّج دوگانههای کاذب سیما جای تعجُّب دارد.
گفتم: کدام نهادها را از پرداخت مالیات معاف کردهاند؟
گفت:آقای دکتر حسین راغفر،اقتصاددان میگوید: در لایحه نظام اصلاح مالیاتی نوشتند:
تمام نهادهای زیر نظر رهبری معاف هستند از مالیات. این یعنی این که ۶۰ تا ۷۰ درصد اقتصاد
کشور که در اختیار آنهاست، مالیات ندهند!
گفتم: به نظر تو هدف نهایی دولت چیست؟
گفت: ظاهراً ریشهکنی صنعت نشر کتاب!!یعنی این 500 نسخه نیز منتشر نشود!
گفتم: این چه حرفی است که میگویی؟!
گفت: یکی از دوستان در ستاد اقامۀ نماز کشور کار میکند.ما روزی آمار تعداد نمازگزاران کشور
را قبل و بعد از انقلاب با هم مرور میکردیم و کاهش تعداد نمازگزاران بعد از انقلاب را میدیدیم
و تاسُّف میخوردیم، من به شوخی به او گفتم:
پس از این همه سال تلاش در ستاد اقامۀ نماز کشور هنوز نتوانستهاید فرهنگ نمازخوانی کشور را
ریشهکن کنید!!
او هم به شوخی پاسخ داد: به حول و قوّۀ الهی بزودی ریشهکن میکنیم!!
گفتم: باز هم #سیاهنمایی کردی؟
شفیعی مطهر
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود