چهارشنبه شانزدهم خرداد ۱۴۰۳ - 10:3 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
جوکهای کمی تا قسمتی بامزه!
یک کارمند نسبتاً مسن مىخواست ازدواج کند و اصرار داشت که روز ازدواج آنها چهارشنبه نباشد. همسر آینده او متعجّب شده بود که چرا نباید روز چهارشنبه ازدواج کنند.
پیرمرد در جواب گفت: براى این که روز جشن بیست و پنجمین سال ازدواجمان به روز جمعه مىافتد و من روزهاى جمعه برنامه بازى بولینگ دارم.
********************
در یک اداره کارمندى همکارش را از خواب بیدار کرد و گفت:
هى، مىآیى برویم با هم ناهار بخوریم یا این که همین طور به کارت ادامه مىدهى؟
******************
یک روستایى از ده غیاثآباد به خدمت سربازى رفته بود. یک روز که از میان حیاط پادگان رد مىشد به یک افسر برخورد ولى احترام نظامى نگذاشت. افسر صدایش کرد و گفت: مرا نمىشناسى؟
- نه، نکند شما هم اهل غیاث آباد هستید؟
**********************
مردى کاملاً هیجان زده و با گوشۀ چشم بادکرده جلو پلیسى را گرفت و گفت:
- لطفاً آن مرد را دستگیر کنید، او مرا کتک زده است.
- چرا؟
- او از پشت سرم صدا زد ویلى، من هم برگشتم و او مرا زد.
- اسم شما ویلى است؟
- نه اسم من زاور است.
پلیس با خونسردى گفت: پس این موضوع به شما ربطى ندارد.
********************
پیرزنى در کوپه قطار نشسته بود و مردى روبروى او بود که دائماً آدامس مىجوید. پیرزن رو کرد به مرد و گفت: شما خیلى لطف دارید که مىخواهید با من حرف بزنید تا حوصلهمان سر نرود، ولى متأسفانه من کاملاً کر هستم.
******************
در یک شهر که فستیوالى برقرار بود، تردد وسایل نقلیه خیلى زیاد و به سختى صورت مىگرفت. مردى که مىخواست به ایستگاه راه آهن برود سوار یک تاکسى شد که به آهستگى حرکت مىکرد. مسافر کم کم عصبى شد و به راننده تاکسى گفت: نمىتوانید کمى تندتر برانید؟ وگر نه من قطارم را از دست مىدهم.
- شما مىتوانید، ولى من دلم نمىخواهد ماشینم را از دست بدهم..
*******************
یک فرانسوى در شهر مونیخ به رودخانه افتاد و عاجزانه به زبان فرانسه کمک مىطلبید. یک نفر از اهل محل که روى پل ایستاده بود با خونسردى گفت:
احمق جان، بهتر بود مىرفتى شنا یاد مىگرفتى نه زبان فرانسه.
*********************
در یک سالن غذاخورى مشترى سوپى را که برایش آورده بودند پس زد چون به اندازه کافى داغ نبود. گارسون فوراً یک سوپ دیگر آورد، ولى مرد باز هم به همان دلیل سوپ را رد کرد، گارسون عصبانى شد و گفت: شما که اصلاً سوپ را دست نزدید، چه طور مىگویید داغ نیست؟
- احتیاج به امتحان کردن ندارد، وقتى که شما انگشت شستتان را داخل کاسه سوپ کردهاید، خوب معلوم است که داغ نیست!
******************
از یک راننده آمبولانس پرسیدند: امروز اتفاق قابل ذکر و جالبى پیش نیامد؟
- نه، فقط زنى از طبقه دهم به پایین افتاد و مرد.
- این قابل ذکر نبود؟
- نه، اگر زنده مىماند جالب و قابل ذکر بود.
***********************
یک خانم روستایى در داروخانه به داروخانهچى گفت:
لطفاً دقت کنید و برچسبهاى شیشهها را درست روى هر کدام بچسبانید، آخر یکى از آنها براى اسبم است و دیگرى براى شوهرم، نکند یک وقت خداى نکرده بلایى سر اسبم بیاید.
--***************************
یک روستایى که به خارج سفر کرده بود در موقع برگشت یک بز خرید و براى این که گمرک پرداخت نکند آن را در صندوق ماشین مخفى کرد.
گفتید که چیزى براى ارائه به گمرک ندارید؟ معهذا لطفاً در صندوق عقب ماشین را باز کنید.
روستایى در صندوق ماشین را باز کرد و مأمور بز را کشف کرد.
- خوب، پس این چیه؟
- این سگ منه.
- جالبه، جالبه! ولى من به عمرم سگ شاخدار ندیده بودم.
مىدانید، من در اسرار خانوادگى کسى دخالت نمىکنم.
**************************
یک نفر بیمه عمر زنش را باطل کرد. مأمور بیمه با ناراحتى گفت:
آخر حیف است. چرا بیمهنامه عمر را باطل مىکنید؟
- چون که شما پس از آتشسوزى منزلم، چهل درصد از خسارت را کم کردید، زیرا معتقد بودید همه چیز کهنه شده بود، خوب من از کجا بدانم که زنم چند سال دیگر مىمیرد.
************************
در یک بار دو مرد مست با هم صحبت مىکردند.
- اسم من هانس است.
- چه جالب! اسم من هم هانس است.
- خانه من در خیابان فلان شماره 8 است.
- چه جالب! خانه من هم همان جا است.
طبقه دوم.
--چه جالب! من هم در طبقه دوم هستم.
آخر راهرو.
- جالبه! من هم همین طور.
کافهچى به یکى از مشتریان که محو این گفتگو شده بود گفت:
هر روز آخر هفته این برنامه به همین شکل اجرا مىشود. آخر این دو تا پدر و پسر هستند.
*********************
یک بانکدار در انگلیس متّهم شد که قصد داشته شاه را بدزدد.
دفاع بانکدار خیلى ساده و کوتاه بود:
این که یک شاه به یک بانکدار نیاز دارد را مىدانم، اما شاه به چه درد بانکدار مىخورد؟
-***************************
یک بانکدار کوچک که دچار مشکلى شده بود، با یک بانکدار بزرگ در دل مىکرد و مىگفت:
دلم مىخواست بدانم روچیلد در چنین موقعیتى چه کار مىکرد.
پاسخ: به تو اعتماد نمىکرد!
*********************
مأمور کنترل بلیتهاى راه آهن از دخترکى پرسید:
-چند سالته خانم کوچولو؟
- اگر سازمان راه مخالفتى ندارد، من پول بلیت کامل را پرداخت مىکنم و سن خودم را به کسى نمىگویم.
**********************
دو تا دختر بچه با هم صحبت مىکردند.
-چند سالته؟
-هفت یا هشت سال.
- بهترین چیزى که تا به حال تجربه کردهاى چیه؟
- پودینگ شکلاتى.
- خوب، پس هفت سالته.
*******************
پسرى کار بدى کرده بود، پدرش او را گرفت و روى زانویش خوابانید تا چند ضربه به پشتش بزند. پسر فریاد کشید: پدرت هم تو را کتک مىزد؟
پدر: البته، هر وقت کار بدى مىکردم.
پسر: پدربزرگ تو هم او را کتک مىزد؟
پدر: البته که مىزد. همچنین پدر او...
پسر: حال که این طور است پس ما دو تا باید بنشینیم و با هم به طور جدى مذاکره کنیم تا به این عادت زشت خانوادگى که به ما ارث رسیده است خاتمه بدهیم.
***********************
پسرى براى هدیه تولدش از پدرش تقاضاى یک هفت تیر واقعى داشت.
پدر: چى؟ عقل از سرت پریده؟
پسر: من یک هفت تیر درست و حسابى واقعى مىخواهم که بتوانم با آن خوب شلیک کنم.
پدر: دیگه بسه، حرف حرفه منه یا حرف تو؟
پسر: البته تو پدر، اما اگر یک هفت تیر واقعى داشتم!
**********************
آقایى در کافه براى دوستانش تعریف مىکرد: من در خانه حرف اول و آخر را مىزنم و همه تحت فرمان من هستند و از من تبعیت مىکنند. مثلاً چند روز پیش گفتم تا پنج دقیقه دیگر باید آب گرم حاضر باشد و واقعاً سر وقت آب گرم حاضر بود.
- آب گرم براى چى مىخواستى ؟
خوب معلوم است، براى ظرف شستن.
************************
جدیدترین هواپیمایى که اختراع شده بود با کنترل از راه دور هدایت مىشد. در موقع پرواز صدایى که منشأء آن معلوم نبود داخل سالن هواپیما پیچید:
لطفاً کمربندها را ببندید، ما استارت مىزنیم. لطفاً سیگار نکشید... حالا ما در هوا هستیم... لطفاً در جاى خود استراحت کنید... اگر شستى سمت چپ دسته صندلى خود را فشار دهید انواع نوشیدنى براى شما ظاهر مىشود... ما با سیستم کاملاً اتوماتیک پرواز مىکنیم... خودتان مىتوانید امتحان کنید، در اتاق کابین خلبان باز است ولى کسى آنجا نیست. هیچ مشکلى نداریم... هیچ مشکلى نداریم... هیچ مشکلى ند...هیچ مشکلى... هیچ...
**********************
سؤال: اگر با 180 کیلومتر سرعت، لاستیک ماشین در برود و در همین حال یک کامیون سنگین با سرعت از روبهرو بیاید، آدم باید چه کار کند؟
جواب: باید فورى به بیرون بپرد و یک مغازه اوراق فروشى باز کند.
******************
دو راننده که به سختى توانستند از تصادف با یکدیگر جلوگیرى کنند، کنار هم ماشینها را نگه داشتند. یکى از آنها شیشه ماشین را پایین کشید و داد زد:
مردک، مثل این که رانندگى را تلفنى به تو یاد دادهاند؟
--البته، آن طرف سیم هم تو بودى.
منبع:آخرین خبر