« خدای خودمونی!»
🍀💐🌾🌼🍁🌸🍂🌺🍃🎋🌹🍀
اثری از: زنده یاد قیصر امینپور
🍀💐🌾🌼🍁🌸🍂🌺🍃🎋🌹🍀
پیش از اینها فكر میكردم خدا
خانهای دارد كنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصّهها
خشتی از الماس خشتی از طلا
پایههای برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق كوچكی از تاج او
هر ستاره، پولكی از تاج او
اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او، كهكشان
رعد و برق شب، طنین خندهاش
سیل و طوفان، نعره توفندهاش
دكمۀ پیراهن او، آفتاب
برق تیغ خنجر او ماهتاب
هیچ كس از جای او آگاه نیست
هیچ كس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بیرحم بود و خشمگین
خانهاش در آسمان، دور از زمین
بود، امّا در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه میپرسیدم، از خود، از خدا
از زمین، از آسمان، از ابرها
زود میگفتند: این كار خداست
پرسوجو از كار او كاری خطاست
هرچه میپرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش است
تا ببندی چشم، كورت میكند
تا شدی نزدیك، دورت میكند
كج گشودی دست، سنگت میكند
كج نهادی پای، لنگت میكند
با همین قصّه، دلم مشغول بود
خوابهایم، خواب دیو و غول بود
خواب میدیدم كه غرق آتشم
در دهان اژدهای سركشم
در دهان اژدهای خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین
محو میشد نعرههایم، بیصدا
در طنین خندۀ خشم خدا ...
نیّت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه میكردم، همه از ترس بود
مثل از بر كردن یك درس بود
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ، مثل خندهای بیحوصله
سخت، مثل حلِّ صدها مسئله
مثل تكلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
...
تا كه یك شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یك سفر
در میان راه، در یك روستا
خانهای دیدم، خوب و آشنا
زود پرسیدم: پدر، اینجا كجاست؟
گفت، اینجا خانۀ خوب خداست!
گفت: اینجا میشود یك لحظه ماند
گوشهای خلوت، نمازی ساده خواند
با وضویی، دست و رویی تازه كرد
با دل خود، گفتگویی تازه كرد
گفتمش، پس آن خدای خشمگین
خانهاش اینجاست؟ اینجا، در زمین؟
گفت : آری، خانۀ او بیریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست
مهربان و ساده و بیكینه است
مثل نوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
خشم، نامی از نشانیهای اوست
حالتی از مهربانیهای اوست
قهر او از آشتی، شیرینتر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستی را دوست، معنی میدهد
قهر هم با دوست معنی میدهد
هیچ كس با دشمن خود، قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی است...
...
تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی، از من به من نزدیكتر
از رگ گردن به من نزدیكتر
آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود
میتوانم بعد از این، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاك و بیریا
میتوان با این خدا پرواز كرد
سفرۀ دل را برایش باز كرد
میتوان دربارۀ گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
چكّهچكّه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت
میتوان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد
میتوان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سكوت آواز خواند
میتوان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد
میتوان دربارۀ هر چیز گفت
میتوان شعری خیالانگیز گفت
مثل این شعر روان و آشنا:
پیش از اینها فكر میكردم خدا
🍀💐🌾🌼🍁🌸🍂🌺🍃🎋🌹🍀
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود