دوستی من و تو بر باد است!
مرد فقیری با زن و پسرش زندگی سختی داشتند .مرد به شغل خارکنی مشغول بود. در یکی از روزهای فقر که غذایی نداشتند؛ زن خارکن یک کاسۀ شیر همراه شوهرش کرد. مرد در بیابان پس از کار به قصد خوردن شیر آمد، دید ماری دارد شیر را می خورد، دلش سوخت ایستاد و نگاه کرد. مار پس از خوردن به لانه خود رفت و یک سکّۀ طلا به دهان برگشت و آن را در کاسۀ خالی شیر انداخت. مرد شکر خدا کرد. فردا مرد دوباره شیر آورد و باز ماجرای مار تکرار شد.
به این ترتیب مرد، هر روز برای مار شیر میآورد و یک سکّه میگرفت، تا این که خانوادۀ آنها ثروتمند شدند. روزی مرد که فردی با خدا بود راهی سفر حج شد و به پسرش سفارش کرد که هر روز یک کاسۀ شیر برای مار ببرد.
پسر چند روز این کار را کرد و مار هم هر بار سکّهای در کاسه او گذاشت. تا این که یک روز پسرک با خود فکر کرد این چه کاری است؟ این دفعه مار را بکشد و تمام سکّهها را از لانه او بردارد. فردای آن روز وقتی مار میخواست به لانه برود پسر، با سنگی به مار حمله کرد. سنگ دُم مار را کند و مار نیز در دفاع از خود پسرک را هلاک کرد.
مرد از مکّه برگشت ماجرا را فهمید کاسۀ شیری برداشت به آن محل رفت. مار آمد شیر را خورد و سکّهای آورد در کاسه انداخت. مرد از او عذرخواهی کرد. مار در جواب گفت :
تا مرا دُم، تو را پسر یاد است
دوستی من و تو بر باد است!
این داستان خیلی از ما آدمهاست که همیشه حریصیم و آخرش سر همین حرصمان همه چیز را از دست میدهیم!
مطالب زیبا
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود