جمعه دوازدهم دی ۱۴۰۴ - 11:4 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
ملّاقُلی چه بهشتهایی برای ملّت ایران خریدهاند!!
خدا بیامرز ملّاقُلی در آن سالها همه کارۀ روستاهای ما بود. ما بدون اجازۀ ملّاقلی اب هم نمیخوردیم .وضعیت آب و هوا هم مثل الان نبود .زمستونا باران های وحشتناک میومد .کشاورزی ما که جو و گندم بود خیلی پررونق وبابرکت بود .مردم با اعتمادی که به ملا قلی داشتن وادم با ایمان و اهل عبادت بود همه جو و گندم های خود را برای فروش به ملّاقلی تحویل میدادن که بعد از کسرکردن خمس و ذکات بقیه را ببره قزوین بفروشه .منطقه ما تا قزوین با آن وسایل نقلیه ان روزی خیلی فاصله داشت .
یه سال ملّاقلی گفت :
خانعلی اگه یه زحمت بکشی امسال با من بیا گندمها را ببریم قزوین تحویل بدیم. خیلی خوب میشد. گفتم: ملّاقلی چشم .
آن سال هم سال خوبی بود و روستاهای ما گندم زیادی برداشت کرده بودن .۳۲ کامیون ده چرخ و پنج تریلی کمپرسی از بندرشاپور برای قزوین بارزدیم وحرکت کردیم. منو ملّاقلی هم با یه تریلی سوار شدیم .قزوین گندمها را تحویل دادیم .پنجاه و هشت گونی پول به ما دادن .
گفتم: ملاقلی خدا را شکر که با این پولی که بابت فروش گندمها گرفتیم .همۀ اهالی منطقۀ ما وضع مالیشون عالی میشه .
ملاقلی یه نگاهی به من کرد گفت: خانعلی مگه دیوانهایم این همه پول را ببریم به مردم بدیم؟
گفتم: مگه یادت نیست که خودت همیشه به ما میگی اگه یه دونه گندم مال مردم را بخوری سر پل صراط با لگد میندازنت داخل آتش.
ملاقلی گفت: من گفتم گندم ولی نگفتم پول گندم .
ملا قلی: گفت این فرصتها همیشه برای آدم مهیّا نمیشه. من تصمیم گرفتم با این پولها چند تریلی و چند اتوبوس بگیرم .
گفتم :ملاقلی مردم الان منتظرما هستند که پولشون را تحویل بگیرن و این کار یعنی دزدی .من مخالف این کارهستم .
گفت: خانعلی میدونم خیلی دلت میخواد یه پیکان جوانان صفر داشته باشی. همین فردا برات میگیرم .گفتم: حقیقتش فکرشو کردم این همه پول به مردم برسه پر رو میشن و هرکاری خودت کردی درسته .خدا بیامرز از قبل برنامه ریزیهاشو کرده بود .چند اتوبوس خط شیراز تهران و مشهد و تریلیها هم بندرشاپور به نقاط مختلف مشغول بکار شدن .خدا بیامرز همون تهران هم یه پیکان جوانان واسه من گرفت .با همون پیکان جوانان حرکت کردیم برای روستای خودمون .
گفتم: ملاقلی الان باید به مردم چی بگیم؟
گفت: تو فقط جلو اون زبونتو بگیر مردم با من .
حقیقتش دلهره عجیبی داشتم. گفتم الان مردم میریزن سرمون تکه تکه مون میکنن . ملا قلی یه بلندگوی دستی خیلی قوی که با باطری کار میکرد از تهران گرفته بود .
گفت: خانعلی من این مردم را میشناسم. تو راحت رانندگی کن .
یادمه نزدیک غروب یه روز چهارشنبهای بود که رسیدیم روستای خودمون .
ملاقلی گفت: اعلام کنید که صبح جمعه همۀ اهالی روستاهای منطقه برای گرفتن پول گندمهاشون جمع بشن در روستای خودمون .
گفتم :ملا قلی اخه این چه حرفیه تو همه پولها را دادی تریلی و اتوبوس برای خودت خریدی .دیگه پولی نیست .که به مردم بدی.
گفت: خانعلی تو نگران نباش.
صبح جمعه جمعیت بزرگی در میدون شهرما جمع شده بودن .ملاقلی بلند گو را به دستش گرفت و رفت بالای یه بشکه دویست لیتری سرپا ایستاد .گفت:
ای مردم عزیز، گندمها متاسّفانه درمسیرخراب شده بود و من به نصف قیمت فروختم ..و با همون پول برای شما در بهشت برای بعد از مرگتون خونه خریدم .
من که ازحرفهای ملاقلی داشتم شاخ درمیاوردم با خودم گفتم مگه اون دنیا میشه خونه خرید .
ملاقلی گفت: ای مردم دیریا زود همه ما میمیریم. و از این دنیای فانی میریم .من فکرشو کردم تا با این پول گندمهاتون در همون قم و تهران چند خونه برای بچههای یتیم بگیرم و اون دنیای شما را اوکی کنم. بهترین کارهست و میدونستم شما هم راضی هستید .و ناگهان شروع کرد به روضه دوطفلان مسلم ..لامصب عجب صدایی هم داشت .همه جمعیت زده بودن زیر گریه ملاقلی که دید همه مردم دارن گریه میکنن .گفت مردم ایا کارخوبی کردم که اون دنیاتون را تضمین کردم و دربهشت براتون خونه خریدم همه گفتن بله بله .و بطرف ملاقلی هجوم اوردن و دست و پای ملا قلی را میبوسیدن و ازش،تشکر میکردن حقیقتش من خودمم جو گیر شدم شیرجه رفتم و پای ملا قلی را بوسیدم .
بعد از دو روز ملاقلی گفت: خانعلی نظرت چیه هرماه پول اب و برق وگاز و نگهداری اون خونهها که براشون در بهشت خریدم را تا روزی که میمیرن ازشون بگیرم .
گفتم: نه دیگه خیلی بیانصاف نباش .
خدا بیامرز ادم با وجدانی بود دیگه بیخیال پول اب و برق و گاز شد 😃🙈
چقدر زیبا و چقدر به ایران و دولتمردان و جامعه بزرگ ....نزدیک است خدا را شکر با خواندن این داستان ملاقلی و ملاقلیهای ایران دیگر ما بازنشستگان و ملت شریف و ضعیف ایران هیچگونه نیاز معیشتی و مالی و اقتصادی نداریم. همان که جایگاه بهشت را برای ما و به نام ما در کشورهای بیگانه برای فرزندانتان خریدید خدا را شاکریم!! 🤣🤣🤣