بنز را رهاکردن و ژیان را گرفتن!
یک ژیان در جادّه خراب شد و زد کنار.
یک بنز از جادّه رد میشد. به کمک ژیان آمد و آن را بُکسِل کرد تا به شهر بعدی برساند.
راننده بنز به راننده ژیان گفت اگر دیدی من دارم تند میروم، بوق بزن و چراغ بده که من یواش کنم.
خلاصه راه افتادند.
وسط راه، یک BMW با سرعت از بنز سبقت گرفت.
به رانندۀ بنز برخورد و او گازش را گرفت و دنبال BMW افتاد و یادش رفت که ژیان را بکسل کرده.
رانندۀ ژیان هم هر چی بوق زد و چراغ داد، رانندۀ بنز متوجّه نشد که نشد!
این ۳ تا ماشین با سرعت از گشت جادهای رد میشندند که افسر گشت به ایست بازرسی بعدی بیسیم زد و گفت:
یک BMW داره میآید با سرعت ۲۰۰ تا، به او کاری نداشته باش.
بعدش یک بنز داره میآید با سرعت ۲۲۰ تا، به او کاری نداشته باش.
بعدش یک ژیان دارد با سرعت ۲۲۰ میآید و مرتّب هم دارد بوق میزند و چراغ میدهد که از آنها سبقت بگیرد. آن ژیان را نگهدار تا من برسم و پدرش رو در بیاورم"!
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود