یکشنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۳ - 16:24 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
طنزهای مناسب سیاهنمایی
شمارش گوسفندان
دو چوپان درباره شیوه شمردن گوسفندان با هم بحث میکردند.
اولی گفت: من سرهای گوسفندان را میشمارم و بدین ترتیب میفهمم چند گوسفند دارم.
دومی گفت: معلوم است تو درس نخواندهای و ریاضیات نمیدانی!
اولی گفت: تو که ریاضیات خواندهای چطوری شمارش میکنی؟
دومی گفت: من دست و پاهای همۀ گوسفندان را میشمارم؛ سپس تقسیم بر چهار میکنم تا تعداد گوسفندان به دست آید!!
-دیوانه
اولی: تو دیوانهای!
دومی : من فقط سالی دو بار دیوانه میشوم!
اولی : بله،درست است، ولی هر بار شش ماه طول میکشد!!
-----------------------------------
-دبّاغ در بازار عطّارها
مولوی داستان مردی را میگوید که هنگام عبور از بازار عطرفروشان، ناگهان بر زمین افتاد و بیهوش شد. مردم دور او جمع شدند و هر کسی چیزی میگفت، همه برای درمان او تلاش میکردند. یکی نبض او را میگرفت، دیگری گلاب بر صورت او میپاشید و یکی دیگر عود و عنبر میسوزاند. اما این درمانها هیچ سودی نداشت. حال مرد بدتر و بدتر میشد و تا ظهر بیهوش افتاده بود و همه درمانده شده بودند.
🔹اما تنها برادرش فهمید که چرا وی در بازار عطّاران بیهوش شده است؛ با خود گفت:
من درد او را میدانم، برادرم دبّاغ است و کارش پاککردن پوست حیوانات از مدفوع و کثافات است! او به بوی بد عادت کرده و مغزش پر از بوی سرگین و مدفوع است و با استشمام بوی خوب عطرها بیهوش شده است.
سپس کمی سرگین بدبوی سگ را برداشت و به بازار آمد. مردم را کنار زد و کنار برادرش نشست و آن مدفوع بد بوی را جلو بینی برادر گرفت؛ چند لحظه بعد مرد دباغ به هوش آمد!
-----------------------------------
- آبدوغ خیار ملوکانه
روزی اعلیحضرت هردمبیل پادشاه شهر هرت از وزیرش پرسید:
رعیت ما نوعاً چه غذایی میخورند؟
وزیر گفت: قربان! رعیت که نمیتوانند گوشت و مرغ و ماهی و ....بخورند،بنابراین بیشتر آبدوغ و خیار میخورند.
هردمبیل گفت: به سرآشپزباشی بگو یک روز برای ما آبدوغ خیار درست کند تا ما ببینیم رعیت ما چه میخورند.
وزیر به سرآشیز دستور داد تا یک روز آبدوغ خیار برای سلطان تدارک ببینند.
روز موعود سرآشپز آبدوغ خیاری درست کرد که حاوی دهها نوع افزودنیهای خوشبو و مقوّی و مزهدار چون مغز گردو،سبزیجات معطّر و مقوی و....بود. وقتی اعلیحضرت آن آبدوغ خیار خوشمزه و مقوّی را چشید،به کام او خیلی مزه کرد ،بنابراین تا توانست خورد و پس چند آروغ گفت:
وزیر! این رعیتها،این پدرسوختهها چه غذاهای مقوّی و خوشمزهای میخورند!!
وزیر طبق معمول ضمن تعظیم فرمایش ملوکانه تایید کرد،ولی در دل گفت:
شاه احمق نمیداند که رعیت هرگز چنین آبدوغ خیاری ندیده و نخورده است!!
---------------------------------
- زنگوله موشها بر سر گربه
روزی موشها دور هم جمع شدند تا تدبیری بیندیشند که گربه نتواند ناگهانی بر موشها حمله و آنها را شکار کند.
هر یک پیشنهادی دادند. یکی که از همه زیرکتر بود،پیشنهاد داد ما زنگوله بسازیم و بر سر گربه کنیم تا هر وقت خواست به سوی ما یورش آورد،ما با صدای زنگوله از حملهاش آگاه شویم و به سوی لانههایمان پناه آوریم. همه این پیشنهاد را پسندیدند و با اتّفاق آرا به تصویب رسید.
بنابراین با کمک همدیگر شروع به ساختن کردند و زنگولهای بزرگ متناسب با اندام گربه ساختند. وقتی زنگوله آماده نصب شد،این پرسش بیپاسخ پیش آمد:
حالا چه کسی میتواند این زنگوله را بر گردن گربه بیاویزد؟!!
------------------------------------
- از چاله درآمد و به چاه افتاد!
پسری به تریاک معتاد شده بود. مادرش نذر کرد اگر پسرش توبه کند،به زیارت کربلا برود. بالاخره روزی پسر خبر خوش ترک تریاک را برای مادر آورد. مادر عازم سفر کربلا شد و به همسرش سفارش کرد مواظب باشد که پسرشان بار دیگر به سراغ تریاک نرود.
مادر به کربلا رفت و با دنیایی از شادی و امید برگشت. وقتی از راه رسید،نخستین سوالش از همسرش این بود که:
آیا پسرمان دیگر سراغ تریاک نرفت؟
پدر گفت: نه! دیگر تریاک نمیکشد! فقط پس از رفتن تو به سفر به شیشه معتاد شده است!از چاله درآمد و به چاه افتاد!
-----------------------------------
-حرف من یا الاغ؟
روزی همسایۀ ملّانصرالدّین به درِ خانه ملّا رفت تا الاغش را برای ساعتی قرض بگیرد. ملّا گفت:
الاغم فعلاً در طویله نیست.
در همین حال صدای عرعر الاغ بلند شد. همسایه گفت:
پس این صدای عرعر کدام الاغ است؟
ملّا گفت: تو حرف مرا باور نمیکنی! حرف الاغ را باور میکنی؟!
------------------------------------
- مزاحم تر از مزاحم!
در یک خوابگاه دانشجویی در ساعت دو بعد از نیمه شب حسن،ناگهان حسین را از خواب بیدار کرد و به او گفت:
رضا میخواست تو را از خواب بیدار کند،من نگذاشتم!!
----------------------------
یک حدیث جالب
شیخ صدوق(ره)در کتاب امالى و بخارى در کتاب صحیح به سند خود از ابن ابى نعیم روایت کرده که گوید: نزد عبدالله بن عمر بودم که مردى پیش او آمد و حکم خون پشه را از او پرسید.ابن عمر از او سؤال کرد: اهل کجا هستى؟پاسخ داد: اهل عراق!
عبدالله بن عمر گفت:
«انظروا الى هذا یسئلنى عن دم البعوضة و قد قتلوا ابن رسول الله، و سمعترسول الله-صلى الله علیه و آله-یقول: انهما ریحانتاى من الدنیا یعنى الحسن و الحسین علیهما السلام»
(این مرد را بنگرید که حکم خون پشه را از من مىپرسد در صورتى که پسر رسول خدا(ص)را به قتل رسانده و کشتند، و من خود از رسول خدا(ص)شنیدم که مىفرمود:
براستى که این دو-یعنى حسن و حسین-دو گل خوشبوى من از دنیا هستند.)
(نوشته شده توسط امید )
آیا فکر نمیکنید همیشه و هماکنون نیز خیلی افراد با همین طرز تفکّر به وفور دیده میشوند؟!
پناه بر خدا از شرور قشریگری و قشرینگری !!!
-------------------------------
آیهای که در هیچ قرآنی نیست!
دو شیخ با هم مجادله میکردند. اولی گفت:
حالا برایت روایتی میخوانم که تا کنون در هیچ کتاب روایی نخوانده باشی!
دومی گفت: این که چیزی نیست. من برایت آیهای میخوانم که در هیچ قرآنی نخوانده باشی!!
------------------------------------
- گر تو بهتر میزنی بستان بزن!
ملّانصرالدّین سوار بر الاغ مشغول نی نواختن بود. ناگهان صدایی از عقب الاغ خارج شد. ملّا فوراً نی را زیر دم الاغ گذاشت و گفت:
گر تو بهتر میزنی بستان بزن!
-------------------------------
- دوشیدن و دوشیدهشدن
یکی از اهالی شهر هرت به هندوی گاوپرست خندید.
هندو گفت: ما گاوها را مقدّس میدانیم، ولی در انتخابات به آنها رای نمیدهیم...
مقدّسداشتن گاوی که میدوشید ، بهتر از انتخابکردن گاوی است که شما را میدوشد...
---------------------------------
شوهر بهانهگیر
با شوهرم رفتیم پالتو بخریم. دونهدونه رنگاش و طرحهایی که بود رو پوشیدم. میام جلوش یه چیزی میگه : 😜
مشکی:مگه بابات مرده!!!
سفید:مگه عروسی؟؟!
نارنجی:رفتگر شهرداری..!!!
صورتی:خرس گنده خجالت نمیکشی مگه بچهای…!!!؟
قرمز:شنل قرمزی ، شمر!!؟
خاکستری:مگه فیلی؟؟!!
راهراه مشکی سفید:شبیه گورخر میشی!!!
سفید لکّههای دایرهای مشکی:مگه گاوی!!؟؟
سفید آستینهای مشکی:فتوکپی پنگوئن شدی!!
دور گردنش خز داشت:چقدر شبیه شترمرغ بودی من نمیدونستم؟؟!!
سادۀ کوتاه:همینم مونده زنم کوتاه بپوشه...
سادۀ بلند:شبیه جادوگر شهر اُز شدى……!!
اومدیم خونه، میگه: سلیقهام نداری! این همه پالتو هیچ کدومو نخریدی؟!!😂😂☹️
----------------------------------
گاو مرا شناخته بود ولی...
شخصی تعریف میکرد ؛ وقتی از نماز جماعت صبح برمیگشتم جماعتی را دیدم که به زور قصد سوار کردن گاو نری را در ماشین داشتند . گاو مقاومت میکرد و حاضر نبود سوار ماشین بشود. من رفتم دستی به پیشانی گاو کشیدم ؛ گاو مطیع شد و سوار شد.
من مغرور شدم و پیش خودم گفتم:«این از برکت نماز صبح است»!
وقتی به خانه رسیدم، دیدم مادرم گریه و زاری میکند، علّت را که جویا شدم، گفت :
«گاومان را دزدیدند!»
گاو مرا شناخته بود ،ولی من او را نشناختم !
------------------------
- پدرت بمیرد،جبران میکنم!!
مادر هوشنگ مرده بود.فریدون دوست هوشنگ فرصت نکرد در مجلس ترحیم مادر هوشنگ شرکت کند. فردای آن روز وقتی با هوشنگ روبه رو شد،هوشنگ از عدم شرکت فریدون در مجلس ترحیم مادرش گلایه کرد. فریدون ضمن عذرخواهی گفت:
انشالله پدرت بمیرد،جبران میکنم!!
---------------------------------
-
طرزِ تفکّر و شعور
در قرن ۱۶ ملکۀ انگلستان و ملکۀ هندوستان هر دو از یک بیماری فوت کردند؛
هر دو پادشاه عاشق همسران خود بودند.
شاهنشاه هند به یادبود خانمش با خرج میلیونها روپیه تاج محل را ساخت!
و پادشاه انگلستان یک دانشگاه پزشکی ساخت تا کسی دیگر از آن بیماری که همسرش را از پا درآورده بود، نمیرد!
@itshouldbesaid
------------------------------------------
23-
24-
گِمان یا گُمان؟!
دانشجویی از استاد پرسید:
استاد! «گُمان» درست است یا «گَمان»؟
استاد پاسخ داد: «گِمان» می کنم «گُمان» درست باشد!
--------------------------------
25-
بعضیها!!
استادی میگفت:
«بعضیها این قدر بیسوادند،که کلمۀ «بعضی» را با «ها» جمع میبندند!»
-------------------------------
26-
به کدام پدرسوخته فحش دادهام؟!
آدم بددهنی بود که به همۀ افراد دشنام و فحش میداد و به همه توهین میکرد.
روزی دوستانش به او گفتند: تو چرا این قدر فحش میدهی؟
او طلبکارانه فریاد زد: من به کدام پدرسوختۀ بیهمهکس فحش دادهام؟!!
-----------------------------------
28-
وسط دنیا کجاست؟
یک نفر از ملّانصرالدّین پرسید: وسط دنیا کجاست؟
ملّا همان جا میخ طویلۀ الاغش را بر زمین کوبید و گفت: همین جا!
سوالکننده پرسید: به چه دلیل؟
ملّا پاسخ داد: قبول نداری،برو اندازه بگیر!
------------------------------
30-
درخت در میان اقیانوس
جهانگردی زبانباز و چاخان در میان جمعی از دوستان ،از خاطرات سفرهای خود میگفت.از جمله گفت:
روزی قایق ما در وسط اقیانوس غرق شد. من در حالی که در میان امواج غوطهور بودم، ناگهان کوسهای را در حال حمله به خود دیدم . به سرعت شناکنان روی به فرار نهادم. ولی سرعت کوسه بیش از سرعت من بود. ناگهان دندانهای تیز کوسه را در چند سانتیمتری خود دیدم. چارهای نداشتم. ناگزیر از تنۀ درختی بالا رفتم و بدین گونه خود را نجات دادم!
حاضران با شگفتی پرسیدند: وسط امواج اقیانوس و درخت؟!!
جهانگرد دید عجب دسته گلی به آب داده،قدری تامُّل کرد و گفت:
آخه، گفتم که چارهای نداشتم!!
-----------------------------------
32-
میترسم خون به پاکنی!!
روزی رامین یکی از افراد ترسو و بزدل شهر هرت در فرنگ با یک فرنگی به نام جیمی درگیر شد. جیمی چند دشنام زشت نثار او کرد. رامین که سخت ترسیده بود،سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت.
روز بعد بار سفر را بست و پس از چند روز به وطنش شهر هرت رسید. فوراً به داخل خانه رفت و در را قفل کرد و چند تیر چوبی و فلزّی هم پشت در انداخت که کسی نتواند با زور آن را باز کند. سپس به بالای پشت بام رفت و رویش را به سوی فرنگ کرد و فریاد زد: خودتی!!
مادرش وقتی این صحنه را دید دلسوزانه فریاد زد:
رامین جان! تو را خدا بیا پایین! میترسم خون به پاکنی!!
-------------------------------
33-
خون چه رنگیه؟!
شخصی ترسو و بزدل را به جبهه بردند تا با دشمن بجنگد.به محض شنیدن نخستین رگبار مسلسلها رو به دوستش کرد و گفت:
حسن جان!خون چه رنگیه؟ اگر خون زردرنگه،من گلوله خوردهام!!
-------------------------------
34-
تو کارهای که نیستی!!
یهبار تو مترو خیلی شلوغ بود. ایستاده بودیم به این بغلی گفتم:
آقا شما تو مترو آشنا دارید؟
گفت: نه.
گفتم :دادگستری و شهرداری چی؟
گفت: نه.
گفتم :نمایندۀ مجلس که نیستی؟
گفت نه.
گفتم :پس کلّاً آدم کلّه گندهای نیستی؟
با عصبانیت گفت :نه آقا ،چطور مگه؟؟؟
گفتم: هیچی، پس یه لطفی کن پاتو از رو پام وردار!!
------------------------------
36-غضنفر رفت نونوایی،هیشکی نبود،گفت:
10تا نون میخوام،شاطر خیال کرد غضنفر خیلی خنگه .خواست اذیّتش کنه. گفت:
برو ته صف وایسا .نوبتت که شد بهت میدم!
غضنفر گفت:ای بابا،اینجاکه کسی نیست!
شاطر گفت:این همه آدم را مگه نمیبینی!
بعد از چند دقیقه غضنفر با سنگ زد شیشه نونوایی رو آورد پایین!
شاطره گفت: هوی! مگه مرض داری سنگ میاندازی؟
غضنفر گفت:توی این همه آدم از کجا میدونی من بودم؟!
---------------------------------
37-
با تو نمیشود معامله کرد!
فرزند یک تاجر فرشفروش لات و ناخلف بود. او فرشهای پدر را میدزدید و به خریداران به نصف قیمت میفروخت و پول آن را صرف عیّاشی و قماربازی میکرد.
روزی پدر به او گفت:
پسرم،من فرشی را که صدهزار تومان میارزد،با هزار دوز و کلک از بافنده با نرخ 80 هزار تومان میخرم. تو آن را میدزدی و 50 هزار تومان میفروشی!از این پس بیا به خودم بفروش!
پسر گفت: پدرجان! با تو نمیشود معامله کرد!
پدر گفت: چرا نمیشود؟ مگر من احمقم که فرش 80 هزار تومنی را 50 هزار تومان نخرم؟
پسر گفت: بسیار خوب! امتحان میکنیم. همین فرشی را الان روی آن نشستهایم، چند میخری؟!
پدر گفت: این فرش خودم است.به خودم میفروشی؟!
پسر گفت: آیا نگفتم نمیشود با تو معامله کرد؟!
------------------------------------
38- پیام اصلی تابلو
از آثار یکی از نقّاشان بزرگ نمایشگاهی ترتیب داده بودند. روزی آن نقّاش در صحن نمایشگاه قدم میزد و تابلوهای خودش را تماشا میکرد و گاهی هم نقد و اظهار نظر بازدیدکنندگان را گوش میکرد. ناگهان دید عدۀ بسیاری از بازدیدکنندگان جلوی یکی از تابلوهای او جمع شده و دارند اظهارنظر میکنند و هر کسی سعی میکند پیام نقّاش را برای دیگران تفسیر و تشریح کند. کسی او را نمیشناخت؛بنابراین میتوانست با دقّت به نقدها و انتقادات آنان گوش بدهد.
بازدیدکنندگان آن قدر تفاسیر گوناگون و پیام های عجیب و غریب از تابلو کردند که او هرگز چنین ایدهها و پیامها را نشنیده بود. کار تفسیرها به جدال رسید و به این نتیجه رسیدند که از خود نقّاش بخواهند که پیام اصلی این تابلو را بیان کند. نقّاش ناگزیر خود را معرّفی کرد. همه سراپا گوش شدند تا نقّاش پیام اصلی تابلو را برایشان بیان کند.
نقّاش لبخندی زد و گفت: عزیزان! هیچ یک از تفسیرهای شما را من در ذهن نداشته و ندارم.زیرا اصلاً تابلو را وارونه گذاشتهاند!!
----------------------------------
حکایت رئیس آفتابهها!
میگویند مسجد شاه تعداد قابل توجّهی توالت داشت که نه تنها مورد استفادۀ مسجدبروها و نمازگزاران قرار میگرفت، بلکه به داد عابرین هم میرسید و حدِّاقل باعث میشد این دسته نیز گذارشان به مسجد بیفتد.
حکایت میکنند که آفتابهداری آنجا بود که آفتابهها را پس از مصرف یکییکی پر میکرد و در اختیار مراجعان قرار میداد. اگر شما میخواستید که آفتابۀ قرمزرنگ را بردارید، به شما میگفت:
این را بگذار و آن آبی را بردار!
اگر میخواستید آفتابۀ آبی را بردارید، میگفت: آن مسی را بردار !
اگر دستتان به سمت مسی میرفت، میگفت: آن سبز را بردار ....!
یک نفر از او پرسید که:
چه فرقی میکند که من کدام آفتابه را بردارم؟
گفت: اگر من تعیین نکنم که کدام را برداری، پس من اینجا بوق هستم!؟
چه کسی میفهمد من اینجا رئیس هستم؟!
حالا حکایت برخی از ماست.
حالا حکایت ملّت ماست ...
با داریه و دنبک میروند پای صندوق رای که رنگ آفتابه را تعیین کنند، تا بلکه از حس دردناک بوقبودن رها شوند !
---------------------------
خیابون شهید بروسلي
یارو واسه رفیقاش خالی میبنده میگه: من هر دو هفته یک بار میرم چین.
رفیقاش میگن اگه راست میگی اسم یکی از خیابوناش رو بگو؟
یارو یه خورده فکر میکنه بعد میگه:
آهان خیابون شهید بروسلي😐😜😂😂
----------------------------
راه سخت یا آسان؟
چند سال پیش همیشه فکر میکردم شبها کسی زیر تختم پنهان شده است.
نزد پزشک اعصاب رفتم و مشکلم را گفتم.
روانپزشک گفت:
فقط یک سال هفتهای سه روز جلسهای 80 دلار بده و بیا تا درمانت کنم.
شش ماه بعد اون پزشک رو تو خیابان دیدم.
پرسید: چرا نیومدی؟
گفتم خب جلسهای هشتاد دلار، برای یک سال خیلی زیاد بود. یه نجّار منو مجّانی
معالجه کرد. خوشحالم که اون پول را پسانداز کردم و با آن یک وانت نو خریدم.
پزشک با تعجّب گفت:
عجب! میتونم بپرسم اون نجّاره چطور تو را معالجه کرد؟
گفتم: به من گفت اگه پایههای تختخواب را ببُرم؛دیگه هیچ کس نمیتونه زیر تختت قایم بشه!
هميشه سختترين راه ؛بهترين راه حل نيست!
----------------------------
اِستِعمالُ شَیء فی غَیرِ مَوضِعِهِ حَرام!!
یکی از مریدان، مراد خود را در یک روز بارانی دید که با نعلین خود در گِل و لای کوچه گیر کرده است.
روز بعد برای او یک جفت گالش لاستیکی خرید.مراد پرسید:
این گالشها به چه درد میخورد؟
مرید پاسخ داد: در روزهای بارانی اینها بپوشید،دیگر آب و گِل وارد کفش شما نمیشود.
اتّفاقاً در یک روز بارانی دیگر در حالی که یک سوی کوچه نسبتاً خشک و در سوی دیگر برکهای آب و گل انباشته شده ، مرادش را دید که با گالشها در وسط آبها و گِلها راه میرود. به او گفت:
استاد! چرا از این سوی کوچه که خشک است راه نمیروید؟
پاسخ داد : اِستِعمالُ شَیء فی غَیرِ مَوضِعِهِ حَرام!!
------------------------------
امتحانش مجّانی است!!
شخصی سوار اتوبوس بین شهری شد.از کمکراننده پرسید:
این چکُّشهای قرمزرنگ که در کنار پنجرهها نصب شده برای چیست؟
پاسخ داد برای شکستن شیشۀ پنجرهها در صورت لزوم.
لحظاتی بعد همۀ سرنشینان صدای شکستن و فروریختن پنجرهای را شنیدند.کمکراننده دید او چکّش را برداشته و دارد شیشۀ پنجره را میشکند. از او پرسید:
چرا شیشه را میشکنی؟
پاسخ داد: مگر نگفتی این چکُّش برای شکستن شبشه است.من خواستم تست کنم.آخر همه میگویند امتحانش مجّانی است!!
--------------------------------
اهمّیّت مسائل حاشیهای
دو سیاستمدار داشتند در داخل یک رستوران با هم بحث میکردند.
گارسون از آنها پرسید: در مورد چه چیزی بحث میکنید؟
سیاستمدار: ما داشتیم برای کشتن ١۴ هزار نفر انسان و یک الاغ برنامهریزی میکردیم.
گارسون: چرا یک الاغ ؟!
سپس سیاستمدار رو به همکارش کرد و گفت:
ببین، نگفتم با این روش هیچ کس به ١۴ هزار نفر انسان اهمّیّتی نمیدهد!
خیلی مسائل جزئی و کماهمّیّت که در اخبار صدا و سیما مطرح میشود، برای این است که مسائل مهم و اصلی را به حاشیه ببرد و توجّه کسی به آنها جلب نشود.
---------------------------------
تلفن باسیم یا بیسیم؟!!
یک ایرانی و یک چینی با هم صحبت میکردند.
چینی گفت: ما از شما متمدّنتر هستیم! زیرا ما اخیراً به منظور کندوکاو مقداری از زمین را کندیم و در اعماق آن سیمهای تلفن پیدا کردیم. پس معلوم میشود در هزار سال پیش ما تلفن داشتهایم.
ایرانی گفت: ما از شما متمدّن تر هستیم، زیرا ما هر په زمین را کندیم ،هیچ گونه سیمی پیدا نکردیم .پس معلوم میشود ما در هزاران سال پیش تلفن بیسیم داشتهایم.
---------------------------
فامیلهای خرِ ملّا!
ملّانصرالدّين خرش میمیره.
دوستاش برای این که مسخرهاش کنن،میرن خونهاش بهش تسلیت میگن !
ملّا میگه : من اصلاً خبر نداشتم خرِ من این همه فامیل داره! وگرنه تالار میگرفتم!
---------------------------------------
علّت عدم شلّیک توپ سحر
در زمان ناصرالدّینشاه کسی که مامور شلّیک توپ سحر بود،یک شب بر خلاف شبهای دیگر موقع اذان صبح توپ مخصوص را شلّیک نکرد. روز بعد ناصرالدّینشاه او احضار و بازخواست کرد.
آن مرد پاسخ داد: به 24 دلیل توپ را شلّیک نکردم.
ناصرالدّینشاه گفت: دلایل را بشمار ببینم.
گفت: دلیل اول این که باروت نداشتم....
ناصرالدّینشاه گفت: خب،برو . بقیّهاش را فهمیدم.لازم نیست دلیل دیگری ذکر کنی.
-----------------------------
این چون آن
زن یک مرد چینی دوقلو پسر زایید. در نامگذاری آنها درمانده بود.از یک ایرانی مشورت خواست. ایرانی به او گفت:
این که کار دشواری نیست. اسم اولی بگذار «این چون آن» و اسم دومی «آن چون این»!
------------------------------