همۀ جوانیام!
از پیرمردی پرسیدند: چرا ناراحتی؟
گفت: جاسیگاریام شکست!
گفتند: مگر چقدر قیمت داشت؟
پاسخ داد: به قیمتش نیست. همۀ جوانیام را در آن سوزاندم!
همۀ جوانیام!
از پیرمردی پرسیدند: چرا ناراحتی؟
گفت: جاسیگاریام شکست!
گفتند: مگر چقدر قیمت داشت؟
پاسخ داد: به قیمتش نیست. همۀ جوانیام را در آن سوزاندم!
📝
چرخۀ پول
درست هنگامی که همه مردم شهر در یک بدهکاری به سر میبرند و هر کدام بر منبای اعتبارشان زندگی را گذران میکنند، یک مرد بسیار ثروتمندی وارد شهر میشود. او وارد تنها هتل شهر میشود، اسکناس 100 دلاری را روی پیشخوان هتل میگذارد و برای بازدید اتاق هتل و انتخاب آن به طبقه بالا میرود.
صاحب هتل اسکناس 100 دلاری را برمیدارد و در این فاصله میرود و بدهی خودش را به قصاب میپردازد.
قصاب اسکناس 100 دلاری را برمیدارد و با عجله به مزرعه پرورش خوک میرود و بدهی خود را به مزرعهدار میپردازد.
مزرعهدار اسکناس 100 دلاری را با شتاب برای پرداخت بدهیاش به تأمینکننده خوراک دام و سوخت میدهد.
تأمینکننده سوخت و خوراک دام، برای پرداخت بدهی خود، اسکناس 100 دلاری را با شتاب به داروغه شهر، که به او بدهکار بود، میرساند و بدهی خود را میپردازد.
داروغه اسکناس را با شتاب به هتل میآورد و به صاحب هتل میدهد چون هنگامی که دوست خودش را یک شب به هتل آورده بود، اتاق را به اعتبار کرایه کرده بود تا بعداً پولش را بپردازد.
حالا هتلدار اسکناس را روی پیشخوان گذاشته است. در این هنگام مرد ثروتمند پس از بازدید اتاقهای هتل برمیگردد و اسکناس 100 دلاری خود را برمیدارد و میگوید که از اتاقها خوشش نیامده و شهر را ترک میکند.
در این فرایند هیچ کس صاحب پول نشده است ولی به هر حال همه شهروندان در این هنگامه بدهی بههم ندارند و همه بدهیهایشان را پرداختهاند و با یک انتظار خوشبینانهای به آینده نگاه میکنند!
👤 رابرت کیوساکی
بوتۀ کدو و درخت گردوی ملانصرالدین
📚 #حکایت_آموزنده_ملانصرالدین
روزي ملانصرالدین به دهكدهاي ميرفت، در بين راه زير درخت گردویي به استراحت
نشست و در نزديكياش بوته كدویي را ديد؛ ملا به فكر فرو رفت كه چگونه كدوي به
اين بزرگي از بوتۀ كوچكي بوجود مي آيد و گردوي به اين كوچكي از درختي به آن بزرگي؟
سرش را به آسمان بلند كرد و گفت:
خداوندا! آيا بهتر نبود كه كدو را از درخت گردو خلق مي كردي و گردو را از بوته كدو؟
در اين حال، گردویي از درخت بر سر ملا افتاد و برق از چشمهايش پريد و سرش را
با دو دست گرفت و با ترس از خدا گفت:
پروردگارا! توبه كردم كه بعد از اين در كار الهي دخالت كنم؛ زير ا هر چه را خلق كرده اي،
حكمتي دارد و اگر جاي گردو با كدو عوض شده بود، من الآن زنده نبودم!
🌹هیچ کار خدا بی حکمت نیست
@sokhan_iw
#طنزسیاهنمایی 663
تو چارهای جز #سیاهنمایی نداری!!
گفت: افراد فرومایه و کمظرفیّت و بیگانه با کرامت و منش متعهدّانۀ انسانی با
مجیزگویی و چربزبانی فریبنده، میکوشند مدیران بالای نظام را به دام چاپلوسی
بیفکنند تا بتوانند برای خویش یا بستگان خود پُستی و میزی نان و آبدار به دست
آورند و طیّ مدّتی کوتاه پشت خود و دودمان خود را ببندند!
گفتم: مدیران شایسته و باکفایت باید در نخستین گام مدیریت،دور و برِ خود را از افراد
چاپلوس و متملّق بپیرایند،تا خویش و سیستم تحت مدیریّت خود را از لوث وجود
این افراد فرومایه بزدایند.
گفت: یکی از دوستان پاکدست ولی سادهلوح من به سمت بالایی دست یافت.
در روزهای اول کاری به او گفتم:
دور و برِ خود را از شرّ افراد چاپلوس و متملّق پاک کن.مبادا افراد فرومایه و چربزبان
با گذاشتن «هندوانه زیر بغلت» و «پوست موز زیر پایت» ،سیستم مدیریت تو را
به بلای تملّق بیالایند و از کارایی بیندازند.
دوستم پاسخ داد: خیالت راحت باشد. حواسم جمع است.
روزی شنیدم یک فرد نالایق و چاپلوس را به سمت مدیرکلّی بخش مهمّی منصوب
کرده است.نزد او رفتم و پرسیدم:
چه شد که فریب خوردی؟ آخرش هندوانه زیر بغلت گذاشتند؟
پاسخ داد: اصلاً چنین نیست! من اتّفاقاً کاملا مواظب هندوانه و موز بودم!
پرسیدم: ماجرای آشنایی و انتصاب این آقازاده را برایم شرح بده.
پاسخ داد: پدر بزرگوار او حاج آقا فلانی یک شب مرا به مهمانی شام در یک
رستوران لاکچری باکلاسی دعوت کرد. وقتی میخواستم بروم رستوران یاد
سفارشهای تو بودم که مواظب باشم هندوانه زیر بغلم و پوست موز زیر پایم نگذارد.
من هم خیلی مواظب بودم. او همه جور میوه و غذا سفارش داد به جز هندوانه و
موز و خیلیخیلی از من تجلیل و تعریف کرد.لذا من هم خوشم آمد و صلاحیت او را
برای مدیرکلی تایید کردم!!پس تو از جهت هندوانه و موز راحت خیالت باشد!!
گفتم: این دفعه دوستت کاری کرده که تو چارهای جز #سیاهنمایی نداری!!
شفیعی مطهر
دانلود رایگان کتابها و دیگر آثار این قلم در کانال گزینگویههای مطهر
https://t.me/nedayemotahar
اجازه استعمار شدن!
مستر جیکاک معروف به " سید جیکاک " جاسوس انگلیسی که با آشنایی با زبان
محلی مردم بختیاری آنان را نسبت به نفت بیزار می کرد.
او شعر معروفى داشت با اين مضمون :
تو که مهر علی مِنِ دلته
نفت ملی سی چنته..
به دیوید دوست انگلیسیم گفتم:
شما انگلیسیها آدمهای پستی هستید که ما ایرانیها را استعمار کردید!
شرم نمی کنید از رفتارتان ؟!
دیوید گفت:
این مردم احمق شما بودند که اجازه استعمارشدن را به سیاستمداران ما دادند.
شما ایرانی ها مانند یک صد دلاری هستید که بر روی زمین افتادهاید!
ما برنداریم دیگران برمیدارند!
به جای این که یقه ما انگلیسیها را بگیری ،مردم سرزمینت را #آگاه کن!!
حیف و عمق روخونه!
حیف نون کنار یه رودخونه نشسته بود.
یه نفر میاد میگه : ببخشید آقا ! اینجا عمقش چقدره؟ میخوام شنا کنم.
حیف نون میگه : نترس داداش! برو خیالت تخت!
یارو هم میره🏊 تو رودخونه. نزدیک بود غرق بشه. با دست و پا زدن و هزار بدبختی
میاد بیرون و میگه: احمق! چرا گفتی برم اینجا که خیلی عمیقه؟😡😡
حیف نون میگه : به قرآن چند لحظه پیش یه اردک اومد از رودخونه رد شد.
فقطم پاهاش رفت تو آب!!
#طنزسیاهنمایی. 662
زهی افتخار!!
گفت: بر پایۀ گزارش اوپک،ایران در 10 سال گذشته به دلیل تحریمها و کاهش
فروش نفت بیش از 450 میلیارد دلار درآمد خود را از دست داده است.
گفتم: در عوض پوژۀ آمریکا را به خاک مالیدهایم!
گفت: ممکن است در کنار این «خاک مالیها»!! کمی هم به فکر گرسنگان
هموطن خود یعنی ولینعمتهای خود باشیم؟
روزنامۀ شرق متذکّر شده: «رشد نرخ تورُّم» مدتهاست به «مرز هشدار»
رسیده و در حال حاضر ایران «یکی از ۱۰ کشور جهان با بیشترین نرخ تورُّم»
و «یکی از هشت کشور جهان با بیشترین نرخ فلاکت» است.
شاخص فلاکت ،حاصل بیکاری و تورُّم است.
بر اساس گزارش بانک جهانی، درآمد سرانۀ ایرانیان از ۸۳۸۹ دلار در
سال ۲۰۱۱ با روندی کاهشی به کمتر از نصف در شش سال بعد رسیده
(۴۰۴۶ دلار) و سپس با کاهشی شدیدتر به ۲۷۵۶ دلار در سال ۲۰۲۰
سقوط کرده است. در واقع یک دورۀ ده ساله قدرت خرید در ایران با ۶۷
درصد کاهش مواجه شدهاست.
به عبارت دیگر قدرت خرید در سال ۲۰۲۰ یکسوم قدرت خرید در سال ۲۰۱۱
است. کاهش درآمد سرانه به معنای فقیرترشدن جامعه در طول زمان است.
گفتم: چرا به حضور فعّال و نام پرافتخار ایران در عراق و سوریه و یمن و لبنان
اشاره نمیکنی؟
گفت: در روستایی خان مغروری بود که خیلی به قدرتش مینازید.
روزی دخترش به او گفت:
امروز برای آوردن آب به سرِ چشمه رفتم. در آن جا مردی مرا بوسید.
پس از آن به او گفتم: تو میدانی من چه کسی هستم؟
پرسید: کی هستی؟
پاسخ دادم: من دختر خان هستم!
وقتی فهمید من دختر خان هستم با خوشحالی و افتخار دوباره مرا بوسید!
خان دستی به سبیل خود کشید و گفت:
من این جا نشستهام ،ولی نام من در کنار چشمه کار میکند! زهی افتخار!!
گفتم: باز هم #سیاهنمایی کردی؟
شفیعی مطهر
دانلود رایگان کتابها و دیگر آثار این قلم در کانال گزینگویههای مطهر
https://t.me/nedayemotahar
تطهیر شخصیت هردمبیلی
قصّههای شهر هرت،قصّۀ190
شفیعی مطهر
اعلیحضرت هردمبیل پدربزرگی داشت به نام «سالار قمهکش» که در میان مردم شهر
هرت به راهزنی و دزد سَرِ گردنه مشهور بود.گاهی اوقات مخالفانش برای کوبیدن و توهین ،
او را دزدزاده و از تبار راهزنان مینامیدند. هردمبیل از این توهینها خیلی رنج میبرد.
روزی صدراعظم و شارل شرلی را فراخواند و برای این چالش از آنان راه حل خواست.
آنان پس از مدّتی بحث و جدل طرح جالبی پیشنهاد کردند. آنان گفتند:
راه حلِّ تطهیر پدربزرگ محترم(!!) این است که از شخصیّت ایشان یک حماسه بسازیم
و بر گورشان مرقدی باشکوه بنا کنیم و مردم را برای نذر و نیاز به بارگاه مجلّل ایشان
فراخوانیم.
هردمبیل از شنیدن این طرح با شگفتی گفت:
چنین چیزی امکان ندارد. مردم شهر هرت دهها سال است نیای بزرگوار مرا سالار
قمهکش مینامند!ما چطور میتوانیم این القاب زشت را از اذهان مردم بزداییم
و به جای آن شخصیتی مقدّس و پاک بسازیم؟
صدراعظم به شرفعرض ملوکانه رسانید که:
اولاً واژۀ «سالار» که معنای زیبایی دارد و به معنی سردار و رئیس و بزرگ قوم است
و معنای زشتی ندارد. میماند «قمهکش»! ما میتوانیم بگوییم واژۀ اصلی «قیمهکش»
بوده که در طول تاریخ، دشمنان و بیگانگان این گونه آن را تحریف کردهاند.زنده یاد
سالار قیمهکش همیشه شبها در هیئتها برای درماندگان و ایتام غذا به درِ
خانهها میبرده،لذا به نام قیمهکش معروف شدهاست!
هردمبیل باز هم مردّد بود بتوان چنین ننگ و بدنامی تبار و نیاکانش را با این
عوامفریبیها بپوشاند.
در این جا صدراعظم با تمثیل تطهیر یک شخص بدنام به نام «ابوالفتح آفتابهدزد» ،
خیال اعلیحضرت هردمبیل را راحت کرد. او گفت:
ابوالفتحخان آفتابهدزدی میکرد. میرفت و از خانههای مردم آفتابهها و دمپاییها
را از دم دستشوییها جمع میکرد و میبرد.
آن زمانها دستشوییها اکثراً در حیاط خانهها بود و آفتابهدزدی سر راستترین و
راحتترین دزدی بود.
حتّی صاحب مال هم اگر سر میرسید معمولاً به صرافت تعقیب دزد و پسگرفتن
مالش نمیافتاد و معمولاً فحشی حواله دزد میکرد و ماجرا تمام میشد.
هرچه بود ابوالفتحخان که آن زمان به «ابوالفتح آفتابهدزد» معروف بود و هنوز «خان»
نشده بود، روزگارش را با آفتابهدزدی و سرقت دمپایی توالت میگذراند.
یک روز موقع یکی از سرقتهایش صاحبخانه سر رسید و ابوالفتح که هول شده بود،
در داخل مستراح پایش لیز خورد و سرش به سنگ توالت برخورد کرد و همان جا
راهی سفر آخرت شد.
بعد از مرگ او فرزندانش برای او مجلس ختم ترتیب دادند و کسی را به عنوان ذاکر
آوردند تا از خوبیهای پدرشان یاد کند.
منتها چون مرحوم هیچ خوبی نداشت و همۀ شهر هم او را به آفتابهدزدی میشناختند،
فرزندان مرحوم پولی اضافه بر نرخ معمول به ذاکر دادند که بگوید ابوالفتح آفتابههایی را
که از در مستراح مردم بر میداشت خرج ایتام میکرد.
ذاکر هم چنین کرد اما ملّت بلندبلند خندیدند که این فلانفلان شده اگر بچّۀ یتیم گیر
میآورد رحم نمیکرد و این حرفها را جایی بزنید که کسی این قرمساق را نشناسد.
خلاصه هرچه ذاکر میگفت، ملّت که احساس میکردند به شعورشان توهین شده
است، با خنده و تمسخر و سخنان زشت برخورد میکردند، جوری که در نهایت ذاکر
قهر کرد و رفت و مردم هم چای و خرما نخورده و «تف به گور ابوالفتح»گویان متفرّق شدند.
سالگرد مرحوم ابوالفتح باز فرزندان مرحوم به ذاکر دیگری پول دادند و خواستند
کمتر روی آفتابهدزدی مانور دهد و بیشتر فوکوس کند روی بخش کمک به ایتام...
ذاکر هم مقدمهای چید مبنی بر این که گاهی هدف وسیله را توجیه میکند و بعد
اشاره مختصری کرد به آفتابهدزدی های مرحوم و بلافاصله رفت و فوکوس کرد روی
بخش کمک به ایتام... باز صدای همهمه و پچ پچ در سالن بلند شد و عدّهای بر سبیل
اعتراض و تمسخر چیزی گفتند، ولی خب یک سال از فوت ابوالفتح گذشته بود و دیگر
زیاد کسی به آفتابههای از دستدادهاش فکر نمیکرد و اعتراضها به شدت سال
پیش نبود.
در این میان بعضی هم فکر میکردند از کجا معلوم واقعاً ابوالفتح آفتابهدزد، پول دزدی
را گاهی صرف کمک به ایتام نمیکرده...؟ باری این بار به جز چند نفری که بلند شدند
و ناسزاگویان مجلس را ترک کردند، بقیه نشستند و گوش دادند و چای و خرمایی
خوردند و فاتحهای نثار روح ابوالفتح آفتابهدزد کردند.
سال بعد و سالهای بعد هر سال در مراسم ختم ابوالفتح، ذاکر از بخش آفتابهدزدی
مرحوم سانسور میکرد و به بخش کمک به ایتام میافزود.
سال چهارم یا پنجم بود که دیگر لقب آفتابهدزد از پسوند اسم مرحوم به کلّی افتاد و او
را مرحوم ابوالفتح خالی خطابش میکردند..
هشتمین سالگرد او بود که ذاکری در حین ذکر گفتن، سهواً لقب «خان» را به انتهای
نام مرحوم اضافه کرد که البتّه همانجا عدّهای که ابوالفتح را میشناختند تذکُّر دادند
که ابوالفتح، خان نبود و شغل آزاد داشته است.
در دوازدهمین سالگرد بود که در اعلامیّۀ مراسم ترحیم لقب «خان» به اسم ابوالفتح
اضافه شد و چون کسی توجّهی نکرد، دیگر این اسم بر سر زبانها افتاد.
سال پانزدهم در مراسم ترحیم او جوانی بلند شد و با گریه به حضّار گفت که وقتی
که کودکی یتیم بوده ابوالفتح خان شبانه برایش غذا و لباس میآورده و حاضران
در مسجد به شدّت تحت تاثیر قرار گرفته و گریستند.
بیست سال بعد از فوت ابوالفتحخان در مراسم سالگرد او که دیگر مراسم ترحیم نبود
و به نوعی مراسم بزرگداشت ابوالفتح خان شمرده میشد،اولین بار صحبت از
«افسانۀ ابوالفتحخان» شد... گویا کسی مدّعی شدهبود که مرگ ابوالفتحخان بر
اثر شکستگی پیشانی بوده که بر اثر شیرجهزدن در رودخانه برای نجات جان دخترکی
یتیم که درحال غرق شدن بوده است، حادث شده است.
در سیاُمین سالروز بزرگداشت حماسه ابوالفتح خان و مرگ افسانه وارش
گفتهشد که عدّهای او را به خواب دیدهاند که با فلان شخصی فالوده میخورده..
در پنجاهمین سالروز حماسۀ آن بزرگوار، اسم میدان اصلی شهر به میدان
ابوالفتحخان تغییر پیدا کرد.
بله تاریخ هم خیلی جاها به همین نحو دست به دست شده، خرافات هم همین طور
وارد مغز مردم سادهلوح شده.
البته عکس این پروسه هم بارها در خصوص اشخاص سلیمالنّفسی که به جامعه
به عنوان اشخاصی ناباب جلوه داده شدهاند نیز مصداق دارد.
در این جا اعلیحضرت هردمبیل کاملاً قانع شد که همینگونه میتوان شخصیت
کاذب سالار قمهکش را به سرداری افتخارآفرین در اذهان مردم به تصویر کشید.
...و شد آنچه که بارها در تاریخ تکرار شدهبود و میشود!!
شما چندتا سالار قیمهکش میشناسید؟
دانلود رایگان کتابها و دیگر آثار این قلم در کانال گزینگویههای مطهر
https://t.me/nedayemotahar
#طنزسیاهنمایی.661
چپ کدوم طرفه؟
گفت: گاهی اوقات که گافهای گفتاری و رفتاری برخی مسئولان را
میبینم و میشنوم،متاسّف میشوم که نکند اینان در اجرا هم چنین
گافهایی بدهند.
گفتم: مثلاً چه گافهایی؟
گفت: از مسئولان گذشته نوع انگلیسی حرفزدن یکی از مسئولان و استفاده
از واژه« وان دقیقه» یا جواب به احوالپرسی مدودوف رییسجمهور وقت روسیه
با کلمه« یس» از سوتیهای او بود. در مورد دیگر او برای نابینایان دست
تکان میداد!
گفتم: از مسئولان فعلی چه مواردی داری؟
گفت:در مواردی اشتباهات لفظی یکی از مسئولان که مدّتها سوژۀ شوخی
رسانهها شدهبود،چون استفاده از الفاظی مثل« مگاواماتا» به جای« مگا وات»
حتی دستمایه شوخی در صداوسیما شد.« لوکوموتیر»( به جای لوکوموتیو)،
« شیخ طوطی»( به جای شیخ البوطی یا شیخ بوطی) و« پرپکانی»
( بهجای پروپاگاندا) از دیگر سوتیها بود. در یک مورد« مقدّس اردبیلی»
و « محقّق اردبیلی» را دو نفر پنداشتهبود.
گفتم: این اشتباهات عادی است.ممکن است برای هر کسی پیش بیاید. مثلاً
در آمریکا دونالد ریگان هم گافهای بسیاری میداده است، به همین دلیل
تیم ارتباطات او حتّی جامعهشناسان و استادان ارتباطات را به کار گرفتند تا
ایرادهای رئیسجمهور را اصلاح کنند یا به کمترین حد برسانند!
گفت: در دولتهای پیشین وقتی برادر رئیسجمهور وقت معاون وزیر خارجه
شده بود،گلآقا کاریکاتوری از او کشید که در یکی از دستهای او زغال و در
دیگری گچ گذاشتهبودند تا دست چپ را به او یاد بدهند!!
گفتم: قصد مسئولان از این گافها «اِدخال سُرور»است! میخواهند ما
سوژهای برای خندیدن داشتهباشیم!
گفت: بله! درست است! آنان میدانند که ما علّت دیگری برای خندیدن نداریم!!
یک همکار اداری کمسوادی دارم .امروز آمد نزد من و گفت:
سمتِ ریاست اداره را به من پیشنهاد کردهاند. به نظر تو بپذیرم؟
من که توان و شایستگی او را برای سمت آبدارچی هم تایید نمیکردم،
گفتم: آیا تو توان این کار را داری؟
گفت: مگر من از رئیس فعلی چه کم دارم؟
دیدم راست میگوید.رئیس فعلی هم جناحی و با پارتیبازی رئیس شده.
به او گفتم: تو هنوز دست چپ و راست خودت را تشخیص نمیدهی!
تو که همیشه با تقلُّب و پارتیبازی تحصیلکردی و لیسانس قُلّابی گرفتی!
گفت: بله! من البتّه هیچوقت در دوران تحصیل نمیخواستم تقلُّب کنم ،
ولی گاهی ناگزیر میشدم.
اوّلین بار که در عمرم تقلُّب کردم، کلاس اول ابتدایی بودم و سر جلسۀ امتحان
ریاضی!به جلوییم گفتم: پیس پیس !! گِردی عدد ۹ سمت چپشه یا راستش؟
جلوییم گفت : چپ!
من گفتم : چپ کدوم طرفه؟😐😂
گفتم: باز هم #سیاهنمایی کردی؟!
شفیعی مطهر
دانلود رایگان کتابها و دیگر آثار این قلم در کانال گزینگویههای مطهر
https://t.me/nedayemotahar
#طنزسیاهنمایی 660
چه کسانی میگویند آزادی نیست؟!
گفت:آیا سازمان تعزیرات منحل شده؟
گفتم: منحل نشده و بخوبی وظایف ذخود را انجام میدهد.
گفت: اگر منحل نشده،وظایف آن چیست؟
گفتم: در قانون تعزیرات حکومتی، تخلّفاتی نظیر گرانفروشی، کمفروشی
و تقلُّب، احتکار، عرضۀ خارج از شبکه، درجنکردن قیمت، اخفا و امتناع از عرضۀ
کالا، صادرنکردن فاکتور، اجرانکردن ضوابط قیمتگذاری، اجرا نکردن تعهّدات
واردکنندگان و تولیدکنندگان در قبال دریافت ارز و خدمات دولتی، نداشتن پروانۀ
کسب و یا بهرهبرداری، فروش اجباری و اعلامنکردن موجودی، پیشبینی
و مجازاتهایی برای آن در نظر گرفته شدهاست.
حالا این سوال انحلال سازمان تعزیرات از کجا در ذهن تو ایجاد شده؟
گفت:اتّفاقاً آنانی که میگویند آزادی نیست،بیایند در عرصۀ بازار و ببینند هر
مغازهای در کمال آزادی اجناس و خدمات خود را با هر کیفیّتی و با هر قیمتی
که میخواهد به مشتری عرضه میکند و نظارتی در تعیین قیمتها احساس
نمیشود.
میگویند در زمان یکی از شاهان، شایعه شد که شاه مُرده.
شاه به عواملش دستور پیگیری داد که کسی که شایعه را درستکرده پیداکنند.
پس از جستجو، به عامل شایعهپراکنی که یک پیرزن بود رسیدند. او نزد
پادشاه بردند.
پادشاه به پیرزن گفت:
چرا شایعۀ مرگ من را درست کردی، در حالی که من زندهام؟
پیرزن گفت: من از اوضاع مملکت به این نتیجه رسیدم که شما دارفانی را
وداع گفتهاید. چون هرکسی هرکاری که بخواهد انجام میدهد، قاضی رشوه
میگیرد و داروغه از همه باجخواهی میکند و به همه زور میگوید، کاسبها
هم کمفروشی و گرانفروشی میکنند، هیچ دادخواهی هم پیدا نميشود،
هیچ کس بهفکر مردم نیست و مردم به حال خود رها شدهاند، لاجرم فکر کردم
شما در قید حیات نیستید!!
گفتم: باز هم #سیاهنمایی کردی؟!
شفیعی مطهر
دانلود رایگان کتابها و دیگر آثار این قلم در کانال گزینگویههای مطهر
https://t.me/nedayemotahar
دیکتاتورها و آدمکشان دربارۀ خود چه دیدگاهی داشتند؟!
ایوان مخوف [تزار خون ریز روسیه] :
من ماموریتیافته از سوی "خدا و مسیح" برای نجات و رستگاریِ روسها هستم.
آدولف هیتلر:
من مسیری را میروم که "خدا" به من دیکته میکند و اعتماد به نفسِ کسی را
دارم که در خواب راه میرود.
بنیتو موسولینی:
من نظرکردۀ "خدا" هستم!
فرانسیسکو فرانکو:
من فقط نسبت به "خدا" و تاریخ احساس مسئولیت میکنم.
معمّر قذافی:
من رئيس جمهوری نيستم که از سمَتِ خود کنار بروم. من رهبر انقلاب ليبی
هستم و تا ابدالدّهر و وقتی که “شهيد” شوم، در اين سمت باقی خواهمماند.
رابرت موگابه:
ریاست جمهوری برای من ماموریتی "آسمانی و الهی" است که نمیتوانم از آن
سر باز زنم و شانه خالی کنم.
هایله سلاسی:
بدانید که من از نسل داوود و سلیمان نبی هستم. خداوند زمام امور کشور را به
دست من سپرده است. آنان که وضعیت موجود را زیر سوال میبرند، کافرانی
هستند که میخواهند ایمان شما را سُست کنند.
شمر:
اگر حسین را نمیکشتم، روز قیامت جواب خدا را چه باید میدادم؟!
(برای اونایی که میگن اکثر ادمکشای تاریخ بیخدا بودن)
هر پگاه نو با یک نگاه نو
گزینگویههای مطهر.فرگرد2078
💖 ☀️ 💖 ☀️ 💖 ☀️ 💖💖 ☀️ 💖 ☀️
گاهی کسانی که بهاندازۀ «فرسنگها راه» و «فرهنگها نگاه»،
از من «دوراند»،ولی چون «فکوراند»،
هم «گفتارم» را درک میکنند و هم «رفتارم» را!
گر چه در شنیدنِ «بیانم در وهماند»،ولی «زبانم را میفهمند»!!
امّا چه بسا آنانکه چون «سایۀ ایمناند» و «همسایۀ مناند»،
و در «کنارم نشسته» و به «جوارم پیوسته»اند،
نه «ریشهام» را میفهمند و نه «اندیشهام» را.
خدایا! چه «دردی جانسوز» است و «گفتاوردی دهاندوز»،
«گُفتن برای ناشنوایان» و «شکُفتن برای نابینایان»!
شفیعی مطهر
💖 ☀️ 💖 ☀️ 💖 ☀️ 💖💖 ☀️ 💖 ☀️
دانلود رایگان کتابها و دیگر آثار این قلم در کانال گزینگویههای مطهر
https://t.me/nedayemotahar
#طنزسیاهنمایی. 659
درایت!درایت! مدیر بیکفایت!
گفت: آیا میدانی برای نیروگاه اتمی بوشهر تا کنون طبق آمارهای رسمی (سخنان
اسحاق جهانگیری، معاون اول رییسجمهور پیشین ایران) حدود ۸٫۵ میلیارد دلار هزینه
شده، اما شرکتهای روسیِ طرف قرارداد، همین هزینه را حدود ۱۰ میلیارد دلار
برآورد کردهاند؟ (با دلار 50 هزار تومانی، حدود 425 هزار میلیارد تومان)
گفتم: خب! در عوض چرا نتایج درخشان آن را نمیگویی؟
گفت: اگر تا کنون تو نتیجهای سراغ داری،بگو!
گفتم: مگر دیگر کشورها چه کردهاند؟
گفت: مثلاً ابوظبی با هزینهکردن فقط 870 میلیون دلار ظرف دو سال یک نیروگاه
خورشیدی ساخته که 1200 مگاوات برق تولید میکند.
ما حدود 44 سال و حدود ده برابر آنان هزینۀ بی نتیجه کردهایم و اکنون نیروگاه ما
نمیتواند برق مصرفی خود را تولید کند!
گفتم: مگر کار دیگری هم می توانستیم برای تولید برق بکنیم؟
گفت: بله، ایران اگر فقط در ده درصد از مساحت کویر پنلهای خورشیدی مستقر
میکرد،اکنون می توانست دو برابر امروز برق تولید کند!
گفتم:شاید ایران امکانات ندارد.
گفت: ایران از مجموع 15 کشور اروپایی بزرگتر است
ایران 56 برابر کل اروپا نفت و گاز کشفشده دارد
ایران 38 برابر اروپا ذخایر معدنی دارد
ایران به تنهایی از کل قارّۀ اروپا ثروتمندتر است..
گفتم: پس ریشۀ مشکلات ما کجاست؟
گفت: فقط نداشتن مدیرانی شایسته و باکفایت. برخی از مدیران بیکفایت نه از
عهدۀ کار برمیآیند و نه کنار میروند!
گفتم: تو اگر به جای آنان بودی چه میکردی؟
من تازه رانندگی یاد گرفتهبودم. روزی وسط چهارراه خاموش کردم. همه شروع کردند
به بوق زدن. هول شدم پیاده شدم و فرار کردم!
گفتم: باز هم #سیاهنمایی کردی؟!
شفیعیمطهر
دانلود رایگان کتابها و دیگر آثار این قلم در کانال گزینگویههای مطهر
https://t.me/nedayemotahar
#طنزسیاهنمایی/ 658
پیشگیری یا درمان؟
گفت: دولت سالانه برای هر زندانی مبلغ 18 میلیون و 250هزار تومان و برای
هر دانش آموز 2 میلیون تومان هزینه میکند!
گفتم: خب! چه نتیجهای میخواهی بگیری؟
گفت: عامل بزهکاری و افزایش تعداد زندانیان در هر جامعه چیست؟
گفتم: بدیهی است اگر انسانها بهخوبی تربیت شوند،کمتر به دام بزهکاری و
خلاف میافتند!
گفت: خب! آیا مدیران اندیشمند کشور نمیتوانند با تحلیل و تعلیل این خبر
بر اعتبارات و بودجۀ نهاد تعلیموتربیت بیفزایند تا از تعداد زندانیان و بزهکاران بکاهند؟
آیا این از مصادیق پیشگیری قبل از درمان نیست؟!
گفتم: چون نمیدانند،نمیتوانند!
گفت: مردی دارای چهار پسر بود. از او پرسیدند: پسرانت چه کارهاند؟
پاسخ داد: اولی دکترای اقتصاد دارد ، دومی مهندس راه و ساختمان ،
سومی کارشناسی ارشد و چهارمی دزد و جیببُر است!
گفتند: چرا این چهارمی را از خانه بیرون نمیکنی؟
گفت: آخر همۀ خرج خانه را این یکی تامین میکند!!
گفتم: باز هم #سیاهنمایی کردی؟!
#شفیعی_مطهر
دانلود رایگان کتابها و دیگر آثار این قلم در کانال گزینگویههای مطهر
https://t.me/nedayemotahar
خر کیست؟!!
یکی را دیدند که نالان و دوان می رود و فریاد میزند: خر منم! خر منم! خرمنم!
به او گفتند: خجالت بکش جرا به خودت توهین میکنی؟
گفت: توهین چیست؟ خرمنم در آتش سوخته، دارم نوحهسرایی میکنم!!
#طنزسیاهنمایی. 657
مگر ما فضولیم که....؟!
گفت: یادت هست یکی از شعارهای اول انقلاب تبدیل زندانها به مدرسه بود؟
گفتم:بله،مگر این کار را نکردهایم؟
گفت: آیا میدانی جمعیّت کشور از ابتدای انقلاب تا کنون بیش از ۲/۱ برابر شده؟
گفتم: بله تقریباً.لابد میخواهی بگویی جمعیّت زندانیها نصف شده؟
گفت: نه متاسّفانه! جمعیّت زندانیان کشور ۲۶ برابر شدهاست!
گفتم:این که فاجعه است!!چرا موفّق نشدهایم؟
گفت: اتّفاقاً موفّق شدهایم!
گفتم: در چه زمینهای؟
گفت: اگر زندانها را نتوانستهایم،مدرسه کنیم،
مدرسهها را که میتوانیم زندان کنیم! اصل،تبدیل است!چه فرقی میکند؟
گفتم: آیا مردم از مسئولان نمیپرسند چرا به قولتان عمل نکردید؟
گفت:نه! مردم میگویند مگر ما فضولیم که در کار بزرگترها دخالت کنیم؟!
اگر هم بپرسند،هر دولتی همۀ تقصیرها گردن دیگر دولتها میاندازد.
میگویند دو نفر به شکار رفتند. اولی از دور يك شير دید، نشانه گرفت و تیری به
سوی شیر شلّیک کرد.تيرش به خطا رفت و به دم شير خورد. شير هم شاكي شد
و به طرفشان خیز برداشت تا حسابشان را برسد .
نفر اول فوراً به بالاي یک درخت رفت، ولی دومی همچنان ایستاد.
اولی به او گفت: بابا ! زود بيا بالا، الان شیر ميآید و تو را از هم میدرَد!
دومی نگاهي به او کرد و گفت : مگر من زدم؟!
گفتم:باز هم #سیاهنمایی کردی؟!
شفیعیمطهر
دانلود رایگان کتابها و دیگر آثار این قلم در کانال گزینگویههای مطهر
https://t.me/nedayemotahar
ما به دعا کن نیازی نداریم
پادشاهی مبلّغان مذهبی را جمع کرد و گفت:
کشاورزان برای ما گندم و برنج و... کشت می کنند، دامداران گوشت و لبنیات، خیاطان لباس و کفّاشان، کفش، شما چه تولیدی دارید؟
روحانیان گفتند: ما برای شما و مردم دعا می کنیم.
شاه آنها را به یک سفر دریایی با کشتی مهمان کرد و به یکی از ملوان ها سفارش کرد که تا از ساحل فاصله گرفتند، کشتی را سوراخ کند.
او نیز چنین کرد. وسط دریا وقتی آقایان کشتی را سوراخ شده دیدند، بر سر خود زدند که ای داد الان خواهیم مرد.پادشاه به آنها گفت: شما دعا کنید!
گفتند دعا فایده ندارد. باید آبها را از کشتی خارج کنیم و به سرعت به ساحل برگردیم.
شاه دستور داد تا سطل ها را به دست آقایان دادند و بی وقفه آب را از کشتی بیرون رانده و با سرعت و قبل از غرق شدن کشتی به ساحل بر گشتند و از فرط خستگی همه به گوشهای افتادند....
شاه رو کرد به آنها و گفت: حالا فهمیدید که ما به دعا کن نیازی نداریم. باید کار کنید.
حالا حکایت ماست .چون حضرات حال کار و زحمت ندارند، در گوشهای بهدور از جماعت و کرونا...نشستهاند و انواع دعاها را تجویز میکنند.
#طنزسیاهنمایی. 656
بادنجان دولت آقای رئیسی کی میرسد؟
گفت: بادنجان دولت آقای رئیسی کی میرسد؟(عصرایران - مصطفی داننده)
گفتم: بادنجان چه ربطی به دولت آقای رئیسی دارد؟
گفت: اگر یادت باشد برخی از حامیان رییس جمهور میگفتند در ۵ ماه بادنجان هم رشد
نمیکند چه برسد به کارهای دولت. حالا میخواهم از این عزیزان بپرسم چند ماه یا
چند سال دیگر باید صبر کنیم تا برنامههای این دولت به ثمربرسد؟
گفتم: تو نباید از رئیس جمهور انقلابی انتقاد کنی!
گفت: من از ایشان انتقاد نکردم؛از حامیانشان گلایه کردم.
يك روز من از راهي ميگذشتم. اشتباهاً به مرد زورآوري تنهزدم. مرد برگشت و چند
دشنام به من داد. من به او گفتم:
به من دشنام ميدهي؟
مرد زورآور دو قدم به طرفم آمد و گفت:
نخير، به معلّمانت دشنام ميدهم که تو را تربیت نکردهاند!
من دو قدم عقب رفتم و گفتم: ببخشيد، خيال كردم به من دشنام ميدهيد!!
گفتم: باز هم #سیاهنمایی کردی؟!
شفیعی مطهر
دانلود رایگان کتابها و دیگر آثار این قلم در کانال گزینگویههای مطهر
https://t.me/nedayemotahar
⭕️ کباب و ناکامان انقلاب!!!
🐬انقلاب ما، کبابی بود که حاصل مبارزات قبل از مشروطه تا سال ۱۳۵۷ بود!
جملهای که یک وقت توی جماران، وقتی که جناب آقای خاتمی رییس جمهور بودند؛
بهشون گفتم!!.
به این صورت که وقتی با من روبوسی کردند، بهمن گفتند:
چرا دهنات بوی سیگار میده؟!!
گفتم: این دودِ جامعه مدنی شماست!!
کنجکاو شد و پرسید؛ چی؟ چی!!؟
منم دیدم که شرایط برای توضیح مفصلِ قضیه وجود نداره، گفتم:
حاج آقا!!! به آقامصطفی تاجزاده، که آن موقع سرپرست وزارت کشور بود؛
میگم تا بهتون بگه.
حاج آقا خوشحال شد و گفت؛ خیلی خوبه!!، بهش بگو تا برام بگه.
🐬از فردا صبح، آقای مصطفی تاجزاده زنگ میزد و میگفت:
حاج آقا اصرار دارند بدونند که توی جمارون، چی بهش گفتید؟!
تا اینکه.......... یه روز رفتم وزارت کشور پیش آقا مصطفی تاجزاده، پرسید:
موضوع جماران و دود و جامعه مدنی چی بوده، که این قدر آقای خاتمی دنبالش
هستن و از من پیگیری میکنند؟!!
گفتم: هیچی......... زمان مشروطه یک آخوند مشروطهخواه، از هواداران سید
محمد طباطبایی و بهبهانی، رفته بود توی یه روستایی تا هم پیش نمازِ مردم باشه
و هم در خصوص مشروطه صحبت کنه!!
هرچی راجع به تشکیل عدالتخونه و پارلمان و.......... میگفت؛ مردم متوجه
نمیشدند!!.
تا این که، یکی از بزرگان آن روستا گفت؛ حاج آقا ببخشید. میشه بفرمایید الآن که
ده شاهی، میدیم و اون کبابی ده ما، یک سیخ کباب پر و پیمون که لا به لایش،
چند تا چربی میگذاره و حداقل ۱۰ تا گوشت راستۀ ناب، هم تو هر سیخه!
میده بهما، بعد از مشروطه، چی میشه؟!
حاج آقا گفت؛ آهان!!، حالا شد یه چیزی؟!
مشروطه که بشه، اولاً با ده شاهی یا همون نیم قرون، دو تا سیخ کباب میدند!!
ثانیاً هر سیخ ۵ تا گوشت بیشتر داره.
ثاًلثاً اصلاً چربی هم لای گوشتا نمیذارن!!!
مردم تو مسجد هورا کشیدند و همه فریاد زدند: زنده باد مشروطه...........
🐬مشروطۀ اول، که با به توپ بستن مجلس، توسط لیاخوف روسی شکست خورد.
مشروطه چیا، هر کدوم به یه طرف متواری شدند و تعدادی مثل تقیزاده به سفارت
انگلیس پناهنده شدند؛ همون حاج آقا هم از راه کوه و کمر، فرار کرد و با کمی تغییر
چهره، رفت به همان روستا!! و همون مسجد!!!
القصّه!!
اتّفاقاً همون پیر بزرگ محل، حاج آقا را شناخت و گفت؛ حاج آقا! مشروطه که شد،
چرا همه چی بدتر شد؟! حالا ۲ریال می گیرند و یک سیخ کباب که نصفاش هم چربیه،
میدند و...!!!
حاج آقا که میخواست کم نیاره، گفت :خوب بله......... اینها یه چیزهای مقطعی
و کوتاه مدتیه و حل میشه!!! و رفت سر روضه و..........
به آقای تاجزاده گفتم: جامعه مدنی آقای خاتمی، هم همون کباب مشروطه شد!!!
کباب، هم سیخ داره - هم دود داره و گوشت ناب هم داره...........
به جناب خاتمی بگو، از جامعۀ مدنی شما، سیخاش به امثال اکبر گنجی و سعید
حجاریان و..........رسید؛
دودش هم به امثال من رسید.........
کباب ِ نابش هم، به عده ای دیگر!!!
بعداً که جناب تاجزاده را جایی دیدم،گفت:
به آقای خاتمی گفتم. ایشون ۲۰ دقیقهای میخندید و میگفت:
اثنیعشری درست گفتند!!!
والسلام.........!!
✍️ محمدعلی اثنیعشری _ مهر ماه ۹۷
کیوان رادفر
پاچهخواران دیدهایم
ما به دوران پاچهخواران دیدهایم
کاسه لیس شهریاران دیدهایم
ما به دریاهای خوفانگیز دهر
روی هر موجی سواران دیدهایم
هم بسی استادکار چیرهدست
عدّهای هم تازهکاران دیدهایم
دستبوسی جیرۀ هرروزهای
کز برایش بیقراران دیدهایم
تا کمر خم گشته سرگرم مجیز
هم به لیل و هم نهاران دیدهایم
بر بساط ارتزاق از خون خلق
دیو و دد را همجواران دیدهایم
در عجب ماندم که گاهی بینشان
شیر مردان ، گلعذاران دیدهایم
گرچه با خوکان همآوایی خطاست
با پلیدان سازگاران دیدهایم
روبهند و جیرهخوار شیر و گرگ
حیلهها زین بیتباران دیدهایم
در کویر خشک و بی آب و علف
ریزهخوار جمع ماران دیدهایم
زر چو خالص شد نرنجاند تنت
زخمها زین کمعیاران دیدهایم
آفت و انگل بسی در باغها
هرزهها در کشتزاران دیدهایم
چون غبار از باد فرمان میبرند
تیرگیها زین غباران دیدهایم
در حریم پر فساد اهل جور
ناکسان را پردهداران دیدهایم
ظهر تابستان و ما خیس از عرق
جمعشان در سایهساران دیدهایم
پیش پای قلدران مستبد
بیصفت آیینهداران دیدهایم
کاش بودی بیصدا تاراجشان
زین کلاغان غارغاران دیدهایم
نعرۀ مستانهشان شد تا فلک
صد چنان کز میگساران دیدهایم
قدرت شرحش ندارد این زبان
آنچه ما از روزگاران دیدهایم
صدق با نیرنگشان افسانه شد
ما خزان را در بهاران دیدهایم
هم بدی از کرکسان زشت روی
هم ز خوش نقش و نگاران دیدهایم
گاه غم آن لعنتی سیمایشان
ما به جای غمگساران دیدهایم
ما از این سوداگران خودفروش
بس مشقّتها در ایران دیدهایم
کودنانی جملگی قانونگریز
در صف قانونگذاران دیدهایم
امرشان تکرار دستور امیر
مجلس بیاختیاران دیدهایم
مفلسانی تنگدست و تیرهبخت
این زمان سرمایهداران دیدهایم
بوده اند آزادگانی سربلند
این عزیزان سربداران دیدهایم
با همه بیزاری از رنگ و ریا
پاچهخواریها ز یاران دیدهایم
قصۀ معروف بادنجان و قاب
چیدنش از همقطاران دیدهایم
چتر خود را جای دیگر باز کن
زان که ما گرگیم و باران دیدهایم
قافیه تنگ آمد و مطلب زیاد
ناگزیر این قصّه پایان دادهایم !!
پاچهخواری؛لازمۀ خودکامگی
سفرهای گسترانیده و کلّه و پاچهای بیاوردند. سلطان فرمودند :
در این کلّه و پاچه اندرزها نهفته است ...
سپس لقمه نانی برداشت و یک راست مغز کلّه را تناول فرمود ، سپس گفت:
اگر میخواهید حکومتی جاودان داشته باشید ، سعی کنید جامعه را از مغز تهی کنید.
سپس زبان کلّه و پاچه را نوش جان کرد و فرمود :
اگر میخواهید بر مردم حکمرانی کنید، زبان جامعه را کوتاه و ساکت کنید ...
سپس چشم ها و بناگوش کلّه و پاچه را همچون قبل برکشید و فرمود:
برای این که ملّتی را کنترل کنید ، بر چشمها و گوشها مسلّط شوید و اجازه ندهید
مردم زیاد ببینند و زیاد بشنوند .
وزیر اعظم عرض کرد :
پادشاها! قربانت بروم .حکمت ها بسیار حکیمانه بودند ، اما جواب روده کوچکمان را
چه بدهیم ؟
ذات ملوكانه در حالی که دست بر سبیلهای خود میکشید ، با ابروان خود اشارهای
به پاچه انداختند و فرمودند :
شما پاچه را بخورید و پاچهخواری را در جامعه رواج دهید تا حکومتمان مستدام بماند!!
#طنزسیاهنمایی.655
چرا طرحها به نتایج مورد نظر نمیرسد؟!
گفت: چرا بیشتر طرحهای تحوّلآفرین دولتها به نتایج مورد نظر و ادّعا نمیرسد؟
گفتم: نمیدانم.خودت بگو!
گفت: برای این که بنیان آنها مبتنی بر یافتهها و دادههای علمی و پژوهشی نیست.
گفتم: مگر کشورهای پیشرفته که بیشتر به اهداف مورد نظر دست مییابند،چه میکنند؟
گفت: مثلاً آمریکا 6 سال (2003 - 2009) در عراق جنگید و هر سال 850 میلیارد دلار
هزینه کرد،ولی 45 درصد از آن هزینهها صرف تحقیق و توسعه شد!
گفتم:مورد از این بدتر نداشتی برای مثال آوردن؟
گفت: چه موضوعی بهتر از تحقیق و توسعه؟
گفتم: تحقیق و توسعه را نمیگویم، کشور آمریکا را میگویم!
گفت: روزی با نامزدم رفتیم تا او را به بابابزرگم معرّفی کنم.
به ایشان گفتم: بابابزرگ! ایشان نامزدم است.
بابابزرگ گفت: این سلیقه است که تو داری؟
من گفتم: بابابزرگ!او خیلی هم خوشگل است! مگر چه عیبی دارد؟
بابابزرگ گفت: با تو نبودم، با این دخترخانم بودم!
گفتم: باز هم #سیاهنمایی کردی!
شفیعیمطهر
دانلود رایگان کتابها و دیگر آثار این قلم در کانال گزینگویههای مطهر
https://t.me/nedayemotahar
لینک فکاهیات ملانصرالدین
http://www.dl.hodanet.tv/fileshtml/fakahiyatemolla.htm
شیوه شناختن نسبت زن و شوهر!!
زن و مرد از راهی می رفتند، ماموران آن ها را دیدند و آن ها را خواستند!
پرسیدند شما چه نسبتی با هم دارید؟
زن و مرد جواب دادند زن و شوهریم.
ماموران مدرک خواستند،
زن و مرد گفتند: نداریم !
ماموران گفتند :چگونه باور کنیم که شما زن و شوهرید ؟!
زن و مرد گفتند: برای ثابت کردن این امرنشانه های فراوانی داریم…!
اول این که آن افرادی که شما می گویید دست در دست هم می روند،ما دست هایمان از هم جداست!
دوم، آن ها هنگام راه رفتن و صحبت کردن به هم نگاه می کنند،ما رویمان به طرف دیگریست!
سوم آن که آن ها هنگام صحبت کردن و راه رفتن،با هم با احساس حرف می زنند،ما احساسی به هم نداریم!
چهارم آن که آن ها با هم بگو بخند می کنند،می بینید که، ما غمگینیم!
پنجم، آن ها چسبیده به هم راه می روند،اما یکی ازما جلوتر از دیگری می رود!
ششم آن که آن ها هنگام با هم بودن کیکی، بستنی ای، چیزی می خورند،ما هیچ نمی خوریم!
هفتم، آن ها هنگام با هم بودن بهترین لباس هایشان را می پوشند،ما لباس های کهنه تنمان است..!
هشتم،…
ماموران گفتندخیلی خوب،بروید،بروید،..فقط بروید…!
دعوا سر لحاف ملا بود!
در یک شب زمستانی سرد ، ملا در رختخواش خوابیده بود که یک باره صدای غوغا از کوچه بلند شد .زن ملا به او گفت که بیرون برود و ببیند که چه خبر است.ملا گفت :
به ما چه ، بگیر بخواب.
زنش گفت : یعنی چه که به ما چه ؟ پس همسایگی به چه درد می خورد .
سرو صدا ادامه یافت و ملا که می دانست بگو مگو کردن با زنش فایده ای ندارد.با بی میلی لحاف را روی خودش انداخت و به کوچه رفت .گویا دزدی به خانه یکی از همسایه ها رفته بود ولی صاحبخانه متوجه شده بود و دزد موفق نشده بود که چیزی بردارد.دزد در کوچه قایم شده بود همین که دید کم کم همسایه ها به خانه اشان برگشتند و کوچه خلوت شد ، چشمش به ملا و لحافش افتاد و پیش خود فکر کرد که از هیچی بهتر است .به طرف ملا دوید ، لحافش را کشید و به سرعت دوید و در تاریکی گم شد.وقتی ملا به خانه برگشت .زنش از او پرسید :
چه خبر بود ؟
ملا جواب داد : هیچی ، دعوا سر لحاف من بود .
و زنش متوجه شد که لحافی که ملا رویش انداخته بود دیگر نیست .
این ضرب المثل هنگامی استفاده می شود که فردی در دعوایی که به او مربوط نبوده ضرر دیده یا در یک دعوای ساختگی مالی را از دست داده است.
ملا و فاصلۀ شمع
در نزدیکی ده ملا مکان مرتفعی بود که شب ها باد می آمد و فوق العاده سرد می شد.دوستان ملا گفتند:
«ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آن که از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی، ما یک سور به تو می دهیم و گرنه تو باید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.»
ملا قبول کرد.شب در آنجا رفت و تا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: «من برنده شدم و باید به من سور دهید.»
گفتند: «ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟»
ملا گفت: «نه، فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است.»
دوستان گفتند: «همان آتش تو را گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.»
ملا قبول کرد و گفت: «فلان روز ناهار به منزل ما بیایید.»
دوستان یکی یکی آمدند، اما نشانی از ناهار نبود.گفتند:
«ملا، انگار ناهاری در کار نیست.»
ملا گفت: «چرا ولی هنوز آماده نشده.»
دو سه ساعت دیگر هم گذشت باز ناهار حاضر نبود.ملا گفت:
«آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم.»
دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید.دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.
گفتند: «ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند.»
ملا گقت: «چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟ شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود.»!!
شرح حکایت
با همان متری که دیگران را اندازه گیری می کنید اندازه گیری می شوید.
گلگشتی در کوچهباغهای تاریخ ادب پارسی
(فرگرد دوم)
شفیعی مطهر
حافظ میافزاید :
رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم
با دوست بگوییم که او محرم راز است
و نیز :
حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست
که آشنا سخن آشنا نگه دارد
و شیخ اجل ، عشق را سر نهانی عاشق میداند :
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدّعیان در طلبش بیخبرانند
کان را که خبر شد خبری باز نیامد
در گلگشت بوستان و گلستان سعدی از هر گلبُنی گلی و از هر نهالی سنبلی میچینیم . زلال مُل معنی را در جام گُل سخنشان مینوشیم و نغمۀ ملکوتی عرفان را از آواز لاهوتی پیامشان مینیوشیم .
سرانجام از عُسرت و با اشک حسرت دیار یار را پشت سر میگذاریم و با دلی سوخته و درسهایی آموخته ، روی به دیار سوختهدل قونیه حضرت مولانا میآوریم . شراب طهور مثنوی و بادۀ حضور معنوی او چنان مَستمان میکند که دامن پرگل گلستان از کفمان میرود و خود را مرغی از باغ ملکوت مییابیم که دو سه روزی قفسی از بدنمان ساختهاند و باز بر آنیم که رخت خود را همان جا بیفکنیم .
پس از قونیه سفری داریم به گنجه و دیداری با حکیم نظامی گنجوی . " پنج گنج " حکیم چون پنج خورشید درخشان بر تارک آسمان ادب پارسی میدرخشد . " مخزن الاسرار " او حدیث عشق " خسرو و شیرین " و " لیلی و مجنون " را برملا میکند و قصّۀ " هفت پیکر " و " اسکندرنامه " او داغ دل عاشق را تازه میکند .
عطر گلستان سعدی را در " بهارستان " جامی استشمام میکنیم و رایحۀ عرفان را در " نفحات الانس "و " لوایح " او ،و " هفت اورنگ " او هفت آسمان ادب پارسی را درمینَوَردَد و خورشیدوار نور می افروزَد .
در این جا سوتهدل همدانی بابا طاهر عریان هم ما را بینصیب نمیگذارد و با یک ناله قلبمان را به آتش میکشد .
به یک ناله بسوزم هر دو عالم
که از سوز جگر خُنیاگرستم
اقیانوس موّاج ادب پارسی همچنان در برابرمان گسترده و امواج خروشان ، درهمفشرده ، هر موج هزاران دُرِّ غلتان و گوهر درخشان در سینه دارد و صد هزار لعل و یاقوت جاودان در گنجینه .
این آسمان پُرستاره و این دریای بیکرانه را پایانی نیست . ولی فرصت سیر و سفر و گشت و گذر ما به پایان رسید .
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی
به صد دفتر نشاید گفت وصف الحال مشتاقی
برای حُسن ختام و پایان کلام یکی از غزلیات خود به نام " فهم حقیقت " را به پیشگاه شما فرهیختگان هنرور و ادیبان پژوّهشگر تقدیم میدارم :
شراب ناب ز عُنّاب یار نوشیدن
ز عمق چشمۀ نور امید جوشیدن
به بالهای نسیم سحر سفر کردن
ز چشمهسار سپیده زلال نوشیدن
سیاه گیسوی شب را به چنگ شانهزدن
ز سینۀ سیَهَش شیر ماه دوشیدن
به بزم بلبل و گل عاشقانه رقصیدن
حریر نرم ز گلبرگ لاله پوشیدن
به دیر دلشدگان مست و بیخبر رفتن
نوای زمزمۀ عاشقان نیوشیدن
گل ستاره ز گلزار آسمان چیدن
چو آذرخش بر اوج فلک خروشیدن
همه خوش است ولی خوشتر آن که یک لحظه
برای فهم حقیقت تلاش و کوشیدن
(شعر از شفیعی مطهر)
گلگشتی در کوچهباغهای تاریخ ادب پارسی
(فرگرد نخست)
شفیعی مطهر
امروز بیستم مهرماه سالروز بزرگداشت خواجه شمس الدین حافظ شیرازی است. بدین بهانه گلگشتی داریم در کوچهباغهای تاریخ ادب پارسی و در آن سفر شادیانگیز و مشکبیز ُ ، مشام جان را از پیام پر روح و ریحان ادب میآگنیم . اینک عصایی از عاج طلب در مشت و کولهباری انباشته از امواج ادب بر پشت میافکنیم و استمرار سفر را پی میگیریم .
در گشتوگذار ادبی خود سری به کوچهباغهای عطرآگین و همیشهبهار آثار پربارادب پارسی می زنیم .
درگاه قصر فیروزهای حماسۀ شاهنامۀ فردوسی را میگشاییم و قاصدک دیده را به همراهی فردوسی به بزم شاهان و رزم پهلوانان گسیل میداریم . رستم را در هفتخوان سفر مازندران و کشتن دیو سفید همراهی کرده ، بر سوگ سهراب و سیاوش نم اشکی میافشانیم و از سرنگونی سرو قامت اسفندیار اندوهگین میشویم .
از آن جا به منظور یافتن مروارید علم و حکمت و گوهرهای عرفان و حقیقت در دریای دانش حجّتالحق امامالحکما ابوعلی سینا و حکیم خوارزمی ابوریحان بیرونی فرو میرویم . «شفا»ی دردها را در «قانون» و داروی اندوه دل را در « اشارات و تنبیهات» شیخالرئیس مییابیم . سپس با گشودن « تحقیق ماللهند» بال در بال ملک بر اوج فلک همپا و همراه حکیم خوارزم تا هند پرواز میکنیم و آموزههای « صناعهالتَّنجیم » را در « التَّفهیم » و « آثارالباقیه » را از « قرونالخالیه » میآموزیم .
در جام جهاننمای « تاریخ بیهقی » سایۀ روح بلند ابوالفضل بیهقی را میبینیم که نگران انهدام و نابودی بیست و اند جلد از ۳۰ جلد تاریخی است که تالیف آن حاصل تلاش همۀ عمر اوست .
با افشاندن اشک غم و سرشک ماتم از این تطاول ایّام و تهاجُم حقستیزان خونآشام ، اندوهگنانه بر میخیزیم و امیدوارانه در قلعۀ یَمگان بدخشان در محضر حکیم فرزانه و شاعر جاودانه ناصرخسرو قبادیانی فرود میآییم . سس با گشودن« سفرنامه »اش در رکاب او سفری ۷ ساله را تجربه میکنیم . در این سفر از گسترۀ « خوان اخوان » ، لقمههای معرفت بر میگیریم و آن را توشۀ « زادالمسافرین » قرار میدهیم و سیمای زیبای مهر و محبّت را در «وجه دین » به تماشا نشسته ، قفل ابهامات را با کلید « گشایش و رهایش » میگشاییم .
پس از آن با برگرفتن توشهای تربیتی از« قابوس نامه» عنصرالمعالی شتابان به شبهای خلوت و جلوههای جلوت عارف هروی شیخ عبدالله انصاری میرویم . حلاوت « مناجاتنامه » او ، « رسالۀ دل و جان » ما میشود و « نصایح » رشدآور او « زادالعارفین » ما میگردد .
در پیگیری سفر روحانی خود بار دیگر خطّۀ توس ، ما را به تلمُّذ در محضر حکیم و عارف بزرگ ابو حامد محمد غزّالی و استادالبشر خواجه نصیرالدّین توسی فرا میخواند . شیفته و تشنه به پیشگاهشان میشتابیم و میآموزیم که : « کیمیای سعادت » را باید در گنجینۀ « اِحیاءُ علومالدّین » و کمال بشری را در « اخلاق ناصری » بیابیم .
حال که در خطّۀ مُشکبیز و مردخیز خراسان هستیم ، سری هم به کوچهباغهای پر روح و ریحان نیشابور میزنیم تا خوشههایی از خرمن علم و ادب و عرفان خیّام و عطّار بچینیم . پس از استشمام رایحهای روحافزا از رباعیّات خیّام و تورُّقی در آثار علمی او ، به مکتب عطرآگین عطّار میشتابیم و روح و ریحان عرفان را در مییابیم . زندگینامه ۹۶ تن از عرفا را در « تذکرهالاولیا» و سخن پرندگان را از اثر عرفانی « منطق الطّیر » میآموزیم .
« کلیله و دمنه » و « مرزباننامه » ، ما را به دنیایی پر از رمز و راز فرا میخوانند و در آنها نویسندگانی توانا چون نصرالله منشی و سعدالدّین وراوینی از زبان وحوش و پرندگان ، چشمهسارانی از علم و حکمت و آبشارانی از زلال سعادت را جاری میسازند .
« آواز پر جبرئیل » را از آوای شهابالدّین سُهروردی میشنویم و « صفیر سیمرغ » را از ندای او .
« مدارج کمال » را در « منهاج المبین » افضلالدّین کاشانی میبینیم . عُبید زاکانی در « اخلاقالاشراف » و « رسالۀ دلگشا » با طنز شیرین و سخن شکرین خود غنچه لبخندی روی لبهای ما مینشاند .
خوشا شیراز و وضع بیمثالش
خداوندا نگه دار از زوالش
طوطیان شکرشکن و بلبلان شیرینسخن با ترنُّم این ترانه ، ما را به شیراز میخوانند . عطر سخن سعدی و حافظ در دشت دلها پیچیده و راز عشق نهانی ایشان به هر کوی و برزن کشیده . شگفتا که خواجه میسرود :
من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
ولی مگر عطر را می توان نهفت و راز را می شود نگفت ؟! البته راز و رمزی بین عاشق و معشوق است که هیچ ناآشنایی را توان درک آن نیست .
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
گوش نا محرم نباشد جای پیغام سروش .....
دیگر فرگرد این گلگشت را فردا بخوانید.
#طنزسیاهنمایی. 654
کدام سادهزیستی؟!
گفت: زمانی عروسی یک آقازاده در گرمدرّه در باغ و کاخ درونی با مجلّلترین
تشریفات و با هزینۀ هر میهمان 7 میلیون تومان برگزار شده و ارقام نجومی
برای گل آرایی و نیز 25 میلیون تومان برای یک ناهار در رستورانی در الهیّه و....
همچنین لباس شخصیها حفاظت از میهمانان آزاد از همه چیز را بر
عهده داشتهاند!
گفتم: ازدواج امر خیری است! ان شاءالله مبارکشان باشد!
گفت: آخر اینان ادّعای سادهزیستی میکنند!!
گفتم: سادهزیستی برای من و تو یک معنا دارد،ولی برای «آقا»ها
و «آقازاده»ها معنای دیگری دارد.
گفت: در انقلاب کبیر فرانسه وقتی صدای اعتراضکنندگان
( ببخشید اغتشاشگران!!)به گوش علیاحضرت ملکه میرسد،میپرسد:
بیرون چه خبر است؟
پاسخ میدهند: مردم نان ندارند،فریاد میزنند!
ملکه میفرمایند:خب،نان ندارند،بروند کیک بخورند!!
گفتم: باز هم #سیاهنمایی کردی؟!
شفیعی مطهر
قاضی زرنگ و دزد زرنگتر!!
یک وکیل برای دفاع از مردی که متّهم به سرقت بود،دفاعیۀ جالبی کرد.
او گفت:موکّل من فقط یک دست خود را داخل پنجره خانهای کرده وچند اشیای
بیارزش برداشته!عدالت نیست که او به زندان برود!
دست او که خود او نیست، پس چرا برای مجازات یک عضو بدن، همۀ اعضای بدن باید
مجازات شود؟!!!
قاضی که بسیار مجرّب و کار کشته بود، درجواب وکیل سرش را به روی کاغذ برد
و حکمی نوشت و بهدست وکیل داد و گفت:
بیان خوب و درستی بود! من هم با شما موافقم! پس من هم یک دست او را به یک
سال حبس محکوم کردم!حال خود او میخواهد با دستش برود زندان یا بدون دستش؟!!!
در این لحظه متّهم دست مصنوعی خود را به زمین گذاشت و رفت!!!!🤪
قاضی فریاد زد و گفت:فقط بگو بچّۀ کجایی ؟!!!
*متّهم گفت:
بچّۀ شابدوالعظیم(شهرری)!!
*قاضی گفت:
برو ولی اگه مسیرت این طرفا افتاد ،کمی آبنبات قیچی و کباب و ریحان برامون بیار..!
#طنزسیاهنمایی.653
سرانجام برجام!
گفت: زمانی میپرسیدیم سرانجامِ برجام چه میشود؟
میگفتند: بگذار زمستان سخت اروپا فرارسد،خودشان با سرمیآیند!
میگویند محمد مرندی مشاور ارشد تیم مذاکرات و حسین شریعتمداری کیهان و ثابتی و..
در کلبهای نشسته بودند و افاضه میفرمودند.
مرندی گفت: زمستان سختی در انتظار اروپاست؛ برای برجام عجله نكنيد، میآیند
و به ما التماس میکنند.
شریعتمداری گفت: دو ماه! فقط دو ماه صبر کنید. به ما التماس خواهندکرد.
ثابتی گفت: عدم توافق به نفع ایران است.
در این بین صدای دقُّالباب آمد!
مرندی با خوشحالی گفت: دیدی؟ نگفتم به ما التماس خواهندکرد!
شریعتمداری گفت: حالا هم فوری در را باز نکن! بگذار بیشتر التماس کنند!
ثابتی گفت: واقعاً از پشت در صدای التماس می آید! ظاهراً سرمای زمستان سخت
امانشان را بریده است! بگذار بیشتر التماس کنند!
پس از مدّتی چون سروصدا زیاد شد، یکی به سوی درِ کلبه رفت و وقتی برگشت ،
پرسیدند: چه خبر؟
پاسخ داد: بله! صدا،صدای التماس است! ولی صدای مردمی است که از شدّت گرانیها
بهامان آمدهاند!
گفتم: باز هم #سیاهنمایی کردی؟!
شفیعی مطهر
دانلود رایگان کتابها و دیگر آثار این قلم در کانال گزینگویههای مطهر
https://t.me/nedayemotahar
#طنزسیاهنمایی.652
بهترین رژیم لاغری!
گفت: زمانی روزنامه جمهوری اسلامی نوشت:
🔹نرخ تورُّم خوراکیها در آذرماه 1401 نسبت به آذرماه 1400 نزدیک 68 درصد
افزایش یافته است. این رقم در آبانماه حدود 70 درصد بود.
🔹تورُّم نان و غلّات بیش از 74 درصد و برای گوشت قرمز و ماکیان بیش از 64 درصد
ثبت شدهاست.
🔹شیر و پنیر و تخممرغ رشدی بیش از 81 درصد و روغنها و چربیها نیز حدود
250 درصد افزایش قیمت داشتهاند.
گفتم: روند گرانیها را همۀ ما هر روز احساس می کنیم.حالا تو داغ دلمان را تازه
نکن.
گفت: آمار بهدستآمده از پایگاه رفاه ایرانیان نیز نشان میدهد شش میلیون و 444 هزار
خانوار در سه دهک پایین درآمدی قرار دارند که این شش میلیون خانوار شامل 26 درصد
از کلِّ جمعیّت ایران است. بهعبارتدیگر 26 درصد از جمعیّت کشور برای نیازهای
اولیهشان نیازمند کمکهای دولتی هستند. از دیگر سو، بر اساس آخرین آمار
منتشرشده توسط معاونت رفاه وزارت تعاون،کار و رفاه اجتماعی، حدود 38 درصد
از جمعیت ایران در فقر به سر میبرند و نیازمند کمکهای معیشتی هستند.
به نظر میرسد سطح فقر بسیار گستردهتر از ارقامی باشد که توسط بانک
جهانی ادّعا شدهاست.
درآمد هر ایرانی از کل ارزش تولید کشور در 10 سال گذشته 50درصد کاهش پیداکردهاست.
حالا من بهترین روش رژیم غذایی برای لاغرشدن را یافتهام.
گفتم: آفرین بر تو نابغۀ زمان و بالغۀ دوران! حالا بفرما تا ما هم یادبگیریم.
گفت: تو کافی است که همۀ حقوق ماهانۀ خود را صرف خرید موادِّ غذایی کنی.
روند افزایشی کُند حقوق و دستمزدها و روند تُند افزایش قیمتها چنان از اندازۀ
سفرۀ ما میکاهد،که به طور اتوماتیک به لاغری ما میافزاید که اگر در پایان
دوران این دولت چیزی از وجود ما باقی ماندهباشد،قطعاً اندامی استخوانی بیش
نخواهدبود!!
گاهى اوقات حتى گوگل هم برایت جوابى ندارد!
من سه ساعت است سرچ ميكنم: چطورى با ٢ تا تخممرغ و يک دانه پياز، پيتزا درستكنم؟
مسيج ميدهد: برو خودت را مسخره کن!گوگل که از سفرۀ خالی ما خبر ندارد!
گفتم:باز هم #سیاهنمایی کردی؟!
شفیعی مطهر
ترفند دانشآموز
دانش آموز عکس معاون مدرسه رو گذاشته پروفایلش 😂
به دبیران پیام میده که لطفا یک روز قبل از امتحانات سوالات رو به پی وی من ارسال کنند .....😅😅
قابل توجه دبیران محترم فتیله پیچ نشیم ...✋🏻😃✋🏻
☘️🌺🍃🌸☘️🌺🍃🌸☘️🌺🍃🌸
کار خوبه خدا درست کنه
ابوحفص حداد، عاشق دختری شد که هرگز به او نظری نمیکرد.
نزد دعانویس یهودی رفت. دعانویس گفت:
باید 40 روز لحظهای یاد خدا نباشی و کار خیری نکنی و نماز و دعایی نباید بخوانی تا من بتوانم تو را طلسم کرده و مهر آن دختر را در قلب تو وارد کنم.
ابوحفص پذیرفت و بعد از 40 روز نزد دعانویس آمد. دعانویس گفت:
در عهد خود شکستی داشتی و کار خیری کردی بگو چه بود؟
گفت: روزی فراموش کردم و سنگی در راهی افتاده بود آن را از راه دور کردم تا به پای کسی نخورد.
گفت: برو و 40 روز دیگر با شیطان عهد کن.
ابوحفص نزد جنید بغدادی عارف نامی رفت.
جنید داستان را شنید و گفت:
شرم باد بر تو. میازار خدایی را که 40 روز حق او ضایع کردی و از او دور شدی و سمت شیطان رفتی، ولی با یک کار خیر کوچک تو، از کرمش دست تو را گرفت و زحمات تو را ضایع نکرد و نگذاشت همپیمان شیطان شوی.
ابوحفص چون این سخن شنید زار گریست. بر جنید ندا آمد، بگو مهر دختر را در دلش انداختیم ما را تاب دیدن اشک بنده خود نیست.
کار خوبه خدا درست کنه👌👍
☘️🌺🍃🌸☘️🌺🍃🌸☘️🌺🍃🌸
مهر مادر
در زمان حضرت موسے(ع) پسر مغروری بود ڪه دختر ثروتمندی گرفته بود. عروس مخالف مادرشوهر خود بود.
پسر بہ اصرار عروس، مجبور شد مادر پیر خود را بر ڪول گرفته بالای ڪوهے ببرد، تا مادر را گرگ بخورد.
مادر پیر خود را بالای ڪوه رساند، چشم در چشم مادر ڪرد و اشڪ چشم مادر را دید و سریع برگشت.
بہ موسے(ع) ندا آمد برو در فلان ڪوه مهر مادر را نگاه ڪن.
مادر با چشمانی اشڪبار و دستانے لرزان، دست بہ دعا برداشت. و میگفت:
خدایا! ای خالق هستے! من عمر خود را ڪردهام و برای مرگ حاضرم، فرزندم جوان است و تازهداماد، تو را بہ بزرگیات قسم میدهم، پسرم را در مسیر برگشت بہ خانهاش، از شر گرگ در امان دار. ڪه او تنهاست.
ندا آمد: ای موسے(ع)! مهر مادر را میبینے؟ با اینڪه جفا دیده ولی وفا میڪند.
بدان من نسبت بہ بندگانم از این پیرزن نسبت بہ پسرش مهربانترم.
مصائب حاجی !
✍ محمد حسین کریمیپور
دیشب خواب دیدم قیامت است و نوبت حساب من رسیده. کارم را بلد بودم. گفتم:
” من اهل زیارت وارث بودهام. نباس یه فرقی با این جماعت بکنم؟”
گفتند: آیا دوست داری تو را با همین زیارت شریف، بسنجیم؟
گل از گلم شکفت :”اوس کریم! ناز شستت! این دنیا هم حاجیت، افتاد تو خط ویژه!”
گفتند با کدام فراز زیارت تو را بسنجیم؟ الله بختکی دستم را گذاشتم یک جای صفحه وخواندم: .. وَلَعَنَ اللهُ اُمَةً سَمِعت بـِذلك فَرَضِيَت به .
گفتند: معنایش را می فهمی؟
جواب دادم: “بعله! پیر غلام هیاتیم. البت می فهمم. اعلام برائت از اوناییه که در کربلا نبودن، اما وقتی قصّۀ ظلم بر حسین ع رو شنفتن، قلباً راضی بودن.”
پرسیدند: چه تقصیر داشتهاند وقتی تابع شیوخ و فقیهان و قضات بنیامیّه بودند که بینشان اصحاب و تابعین هم بود؟
گفتم : “ اینا بهونه س ! پس حجّت عقل را واس چی به آدم دادن؟ “
گفتند: درست فهمیدهای. با همین قاعده تو را می سنجیم.
قند توی دلم آب شد. یک عمر پامنبری گری جواب داد و خوب پیششان در آمده بودم.
عرض کردم :”سلّمنا، برو بریم!”
تصویر زنده ای نشان دادند. سال ۵۹ در حلقۀ رفقای مسجد، یکی از بچّهها مدّعی بود خلخالی فلان هممحلی را بیگناه کشته و اموالش را مصادره کرده و زن و دوطفلش، لنگنان شباند. مقتول را نمیشناختم امّا مثل همیشه حرف آخر را من زدم:
“انقلاب همینه. حکم قاضی شرع، حکم خداس. حقّش بوده. مام نباس پشت تیر طائفه ضدانقلاب در آیم.”
برق از چشم ملک محاسب جست و رویش سیاه شد. نه گذاشت و نه برداشت و مشارکت در قتل و غصب را پایم نوشت. آمدم کولیبازی درآورم، چنان اخم موحشی کرد که زبانم بند آمد.
تا آمدم بجنبم، کلّی سند از حرکات ، اعتقادات و افاضاتم در دنیا پخش کردند. در خون و مال و آبروی یک جماعت غالباً غریبه و نُدرتاً آشنا گرفتار شدم. در یک خروار اعدام و ترور و مصادره و شکنجه و آزار و غارت و فساد و هتک آبرو و اکل مال غیر، پایم بند بود. از کتک خورهای اول انقلاب تا زندانیان له شده تا سبزولکهای لت و پار فتنه ۸۸ تا یک مشت زن و بچّۀ پا پتی عرب خارجی علیه من ادّعای قتل و خشونت داشتند. منی که در عمرم دست روی کسی بلند نکرده بودم! افاضاتم در باب سیاست بلاد ، کاسبی آن ستاد ، انحصار این نهاد و سهم از ما بهتران از بودجه بیت المال، دودمانم را بهباد داد. فقر و بیکاری و ورشکستگی و فحشاء و بدبختی یک کرور آدم را انداختند گردنم.
یک سهمی از ترور و انفجار در اقصی نقاط عالم نصیب منی شد که در عمرم یک ترقّه هم در نکرده ام. البت یک چیزهایی مثل دوسیه اسدالله شریک و باجناقم رو شد که جای ناله نداشت. وقتی سکته زد و شش دانگ حجره را برای من گذاشت، یکباباکرم سیری رفته بودم که فیلمش را آنجا پخش کردند و ما این یک فقره را جبراً گردن گرفتیم.
باید اعتراض میکردم. آمدم بگویم تابع علمای اسلام بودهام ، دیدم قبلاً خودم با طرح حجّت عقل، این راه را بستهام. داد زدم :
“تو این والذّاریاتی که نشون میدین، مخلص نه آمر بودهام نه فاعل و نه معاون! یه کاسب متشرّع با آبرو بودم. برید خر مجرمای اصلی رو بچسبین! پس کو عدالتت خدا؟ “ً
مستنداتی آوردند که نشان میداد من بدان فجایع راضی بوده ، از مسبّب دفاع کرده ، از ظلم تبری نجسته بل در حمایت آن سنگ تمام گذاشته و راه ظالم را صاف کرده بودم.
گفتم :” یعنی کلِّ مصائب دنیا روی کاکل مخلص بوده؟” ً
وجوه آمران و فاعلان را آوردند. مجّانی در دنیا سنگشان را به سینه زدهبودم. جای آن بود آنجا جبران کنند. اما گفتند بدون همراهی امثال من، کارشان پیش نمی رفته. مفت و مسلّم، پاسوز این چشم سفیدها شده بودم.
نسخهام را با همان یک قلم قاعده “ظلم را شنید و بدان راضی شد” پیچیدند، رفت پی کارش. یقهام را گرفتند و کشانکشان بسوی آتش میبردند که صدای آشنایی از قعر جهنّم بلند شد: “مرد! پا شو. وقت نماز گذشت. نون هم نداریم. بگیر.”
آقای مسجد میگوید خواب فدوی، اضغاث الاحلام و وساوس الشیطان بوده. می گوید رمز نجات قیامت، تمسُّک به ولایت است و کسی باید بترسد که ذوب در ولایت نباشد.
آقامکه شما باشی، غریبه که نیستی، کفّارۀ مفصّلم دادم، دلم اما آروم نمیگیره. انگاری تو خیکم رخت میشورن. شوما که اهل کمالاتی، چی میگی؟ ها؟
#طنزسیاهنمایی. 651
تونخندی، پس من بخندم ؟!
گفت: یکی از مسئولان محترم فرمودهاند:
حقّاً و انصافاً در این دوران رئیس جمهوری مثل رئیسی نداریم!
گفتم: خب،نظرشان را گفتهاند و نظرشان محترم است.آیا از نتایج برنامههای اجرایی
آقای رئیسی چیزی نفرمودهاند؟
گفت:نه! فرد طلبکاری که مدّت زیادی بود از زمان طلباش گذشته بود، به خانۀ بدهکار
میرود و خواهان طلباش میشود . فرد بدهکار به طلبکار میگوید :
اتّفاقاً زمان مناسبی آمدهای طلب شما آماده است .
طلبکار خوشحال میشود و میگوید: لطفاً بیاورید .
بدهکار میگوید :صبر کن تا بگویم .
طلبکار سر تا پا گوش میشود . بدهکار میگوید :
"به تازگی در مسیر رفت و آمد گوسفندان روستا شاخههای خاردار گذاشتهام که هر
زمان چوپانها خواستند ، گوسفندان را برای چرا به صحرا ببرند یا از صحرا به روستا
برگردانند، هنگام عبورکردن از کنار شاخههای خاردار قسمتی از پشم گوسفندان
به شاخههای خاردار میچسبد و بنده هم می روم آنها را جدا میکنم به خانه
میآورم ، آن گاه همسرم آن پشمها را میریسد و از نخ آنها فرش میبافد و بنده
آن فرشها را در بازار میفروشم و بدهی شما را پرداخت می کنم" .
طلبکار بعد از شنیدن این پروسه میخندد. آن هنگام بدهکار رو به طلبکار میکند
و میگوید : آهان! نقد شده میخندی دیگه، تو نخندی، پس من بخندم ؟!
حالا قصّۀ آقای ابراهیم رییسی و آن مسئول محترم تقریباً همین است ! احتمالاً در
زمان ریاست جمهوری آقای رییسی مطالبات ایشان هم نقد شده که خندان و
راضی هستند!
گفتم: باز هم #سیاهنمایی کردی؟!
شفیعی مطهر
دانلود رایگان کتابها و دیگر آثار این قلم در کانال گزینگویههای مطهر
https://t.me/nedayemotahar
حج ما اين است!!
عبدالله مبارك به حج رفته بود. وقتي در خواب ديد كه فرشتهاي به او گفت :
از ششصد حاجي كسي حاجي نيست، مگر علي بن موفّق، كفشگري در دمشق كه به حج نيامد .
عبدالله به دمشق رفت و علي بن موفّق را ديد كه پاره دوزي ميكند. پرسيد:
چه كردهاي كه با اين كه امسال به حج نرفتهاي از ميان همۀ حُجّاج فقط حج تو پذيرفته شد؟ گفت: سي سال بود كه مرا آرزوي حج بود و از پاره دوزي سيصد درهم جمع كردم و امسال عزم حج كردم، عيالم حامله بود، از خانه همسايه بوي طعام ميآمد، مرا گفت:
برو و پاره اي از طعام بستان . من رفتم و همسايه گفت :
بدان كه هفت شبانه روز بود كه أطفال من هيچ نخورده بودند ، امروز خري مرده ديدم. پارهاي از آن جدا كردم و طعام سأختم. بر شما حلال نباشد.
چون اين بشنيدم آتشي در جانم بيفتاد . آن سيصد درهم برداشتم و بدو دادم و گفتم نفقه أطفال كن كه حج ما اين است.
#تذکرة_الاولياء #براي_فردا #عطارنيشابوري @baraaye_farda
انقلاب هردمبیلی!!
قصّه های شهر هرت.قصّۀ 188
مدتی بود گزارشگران اطّلاعاتی و امنیّتی شهر هرت گزارشهایی از افزایش
نارضایتی اقشار گوناگون مردم را به شرفعرض ملوکانه می رسانیدند.
روزی اعلیحضرت هردمبیل، صدراعظم و شارل شرلی را به دربار فراخواند
و این موضوع را با آنان در میان گذاشت. پس از ساعتها بحث و جدل به
این نتیجه رسیدند که شهر هرت نیاز به یک تحوُّل بنیادین دارد. شرلی گفت:
همیشه بهترین انقلاب،آخرین انقلاب است. وقتی مردم انقلاب کنند،ولی پس
از مدّتی احساس کنند که اهداف و آرمانهای انقلاب تحقُّق نیافته ،دوباره
به سوی انقلابی تازه روی میآورند؛ بنابراین باید با انقلابی آرام و آهسته
با رهبری بالاترین مقام کشور و توسُّط لایههای زبرین جامعه آغاز شود،
تا لایههای زیرین جامعه انگیزههای انقلاب سرخ را از دست بدهند.
هردمبیل پرسید: چگونه؟ اگر ما با انقلاب آرام از بالا تحقُّق آرمانهای مردم
را جامۀ عمل بپوشانیم،فاتحۀ سلطنت ما خوانده میشود.
شرلی پاسخداد: ما در شعار ،آرمانهای ایدهآل مردم را سرمیدهیم و
در بوق میکنیم،ولی در عمل مطامع خود را جامۀ عمل میپوشانیم؛
بنابراین ذات ملوکانه اصلاً نگران نباشند.
چند روز بعد شرلی و صدراعظم فهرست اهداف و آرمانهای مکتوب انقلاب
آرام را بدین شرح به عرض ملوکانه رسانیدند:
1- ارزانی و فراوانی ارزاق و مایحتاج عمومی
1- ساخت مسکن و خانهدارکردن همۀ مردم
3- پوشش تحصیلی رایگان برای همۀ فرزندان شش سال به بالا
4- ارائۀ همۀ خدمات درمانی و پزشکی برای همۀ مردم
5- گسترش جادّهها و آسفالت همۀ راههای شهر هرت
6- افزایش حقوق همۀ معلّمان،کارمندان و کارگران برابر با حقوق پزشکان و مهندسان
7- فقرزدایی و ریشهکنی فقر و بیکاری در شهر هرت
وقتی هردمبیل این موادِّ انقلاب آرام را شنید،شگفتانه پرسید:
ما که نمیتوانیم این اهداف ایدهآل را محقّق کنیم.
شرلی پاسخ داد: ما نه میتوانیم و نه میخواهیم این اهداف را محقّق کنیم.
ما فعلاً میخواهیم آبی بر روی آتش خشم مطالبات مردم بریزیم.
هردمبیل پرسید: چگونه؟
شرلی پاسخداد: ما اعلام میکنیم ظرف سی سال تمام این هدفها و آرمانها
را پیاده و اجرا میکنیم. همۀ در و دیوار و آسمان شهر را از تمثالهای رنگارنگ
ملوکانه و موادِّ انقلاب آرام پُر میکنیم.
هردمبیل پرسید: بالاخره باید روزی به مردم پاسخ دهیم که چه کردهایم.
شرلی گفت:ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﭘﯿﺮ ﻋﺎﺷﻖ ﺧﺮ ﭘﯿﺮﺵ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻫﻮﺱ کرد خرش ﺯﺑﺎﻥ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ
یاد بگیرد!
ﺟﺎﯾﺰﮤ 10 ﻫﺰﺍﺭ ﺩﯾﻨﺎﺭﯼ تعیین کرد ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺗﮑﻠُّﻢ زبان ﺍﻧﮕﻠﯿسی ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺮﺵ
ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺩﻫﺪ ﻭ ﻋﺪﻡ ﺗﻮﻓﯿﻖ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻣﻌﺎﺩﻝ ﮐﺸﺘﻪﺷﺪﻥ ﺍﻋﻼﻡ ﮐﺮﺩ.
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻣﺒﻠﻎ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﺑﺮﺩ ﺗﺎ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮﯼ ﻃﻤﻊ ﮐﺮﺩند، ﻭﻟﯽ ﺧﺮ ﺳﺨﻦ به زﺑﺎﻥ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﻧﮕﻔﺖ ﻭ
ﺟﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖﺩﺍﺩﻧﺪ.
ﺷﺎﻩ ﻣﺒﻠﻎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺎﻧﺼﺪﻫﺰﺍﺭ ﺩﯾﻨﺎﺭ ﺭﺳﺎﻧﺪ، ﻭﻟﯽ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺟﺎﻥ ﭘﺎ ﺑﻪ ﭘﯿﺶ ﻧﮕﺬﺍﺷﺖ.
ﺗﺎ ﺍین که ﺭﻭﺯﯼ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﯼ ﺧﺪﻣﺖ ﺷﺎﻩ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﻋﺮﺿﻪﺩﺍﺷﺖ:
ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﺎ! ﻣﻦ ﺑﻪ ﺳﻪ ﺷﺮﻁ میتوﺍﻧﻢ ﺑﻪ ﺧﺮ گرامی ﺷﻤﺎ ﺗﮑﻠّﻢ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﺭﺍ
ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺩﻫﻢ.
ﺷﺎﻩ گفت: ﺷﺮایط تو ﻫﺮﭼﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﻗﺒﻮﻝ ﺍﺳﺖ. ﺣﺎﻝ ﺷﺮﻭﻁ خود ﺭﺍ ﺑﮕﻮ.
ﭘﯿﺮ ﻣﺮﺩ: ﺍﻭﻝ ﺗﻬﯿﮥ ﻣﮑﺎﻥ ﺁﺳﺎﯾﺶ ﮐﺎﻣﻞ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩﺍﻡ ﻭ ﺧﺮ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﺷﻤﺎ.
ﺩﻭﻡ ﯾﮏ ﻣﻘﺮّﺭﯼ ﻣﮑﻔﯽ ﻣﺎﻫﺎﻧﻪ.
ﺳﻮﻡ ﺩﻩ ﺳﺎﻝ ﻣﻬﻠﺖ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﻩ ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻫﯿﺪ.
ﺷﺎﻩ گفت: ﻗﺒﻮﻝ ﺍﺳﺖ. ﻭﺯﯾﺮ ﺍﻋﻈﻢ، ﺗﻤﺎﻡ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪﻫﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺁﻣﻮﺯﮔﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩﻩﮐﻦ.
ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺍﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﺍﺣﻤﻘﺎﻧﻪ ﻭ ﺧﻄﺮﻧﺎﮎ ﺳﺆﺍﻝ ﮐﺮﺩﻧﺪ.
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺷﺎﻩ ،ﭘﯿﺮ ﻭ ﺧﺮ، ﭘﯿﺮ ﻭ ﻣﻦ ﻫﻢ ﭘﯿﺮﻡ. ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻩ ﺳﺎﻝ ﺧﻮﺩ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩﺍﻡ به
رﺍﺣﺘﯽ ﻭ رفاه ﺯﻧﺪﮔﯽ میکنیم. ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺑﯿﻦ ﯾﺎ ﻣﻦ ﻭ ﯾﺎ ﺷﺎﻩ ﻭ ﯾﺎ ﺧﺮﺵ میمیرﺩ!!
فعلاً من تا ده سال با خیال راحت در رفاه زندگی میکنم.
ﻇﺎﻫﺮﺍً ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﮐﺴﺐ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺗﺮ ﺩﺭ ﺁﯾﻨﺪﮤ ﻧﺎﻣﻌﻠﻮﻡ ﯾﮏ ﻣﺮﮔﯽ ﺍﺗّﻔﺎﻕ ﺧﻮﺍﻫﺪﺍﻓﺘﺎﺩ...!!
شرلی پس از نقل این حکایت گفت:
بنابراین خیال ذات ملوکانه کاملاً راحت باشد. ما اعلام میکنیم همۀ این اهداف و
آرمانها را ظرف بیست سال جامۀ عمل میپوشانیم. حالا کو تا بیست سال دیگر؟
کی مُرده و کی زنده؟!
دانلود رایگان کتابها و دیگر آثار این قلم در کانال گزینگویههای مطهر
https://t.me/nedayemotahar
#طنزسیاهنمایی. 650
ریشهکنی فقر یا فقرا؟!
گفت: امروز یک خبر خوش داخلی شنیدم،که دلم به حال خارجیها سوخت!
گفتم: این خبر خوش چیست؟
گفت: خودمان یک خلّاق پول داریم که به قول حسینعلی حاجیدلیکانی نمایندۀ
مجلس هر روز ۶ هزار میلیارد تومان خلق پول میکند!
گفتم:پس با این حساب بهزودی در کشور فقر ریشهکن میشود!
گفت: فقر که نه،ولی.....
گفتم: ولی چه؟
گفت: ۷۰ درصد این پول به جیب ۰/۸درصد مردم جامعه میرسد.یعنی فقط ۳۰ درصد
آن به ۹۹/۲درصد مردم میرسد.یعنی کاهش قدرت خرید مردم و افزایش شکاف طبقاتی.
در نتیجه روز به روز فقرا فقیرتر و طبقه متوسّط هم فقیرتر میشوند!
(منبع:فایل صوتی نماینده)
گفتم: بنابراین با این شیوه توزیع پول،فقر ریشهکن نمیشود.
گفت: ولی راه حلّی راهگشا دارم.
گفتم: آفرین بر ذهن خلّاق و هوش طبیعی و ذاتی تو !حالا راه حلِّ راهگشای تو چیست؟
گفت: با اختصاص و پرداخت آن 30 درصد به مرفّهان بیدرد،حالا که ما نمیتوانیم فقر را
ریشهکن کنیم، فقرا را که میتوانیم!!
گفتم: باز هم #سیاهنمایی کردی؟
شفیعی مطهر
دانلود رایگان کتابها و دیگر آثار این قلم در کانال گزینگویههای مطهر
https://t.me/nedayemotahar
🔻وقتى صداقت يک روباه زير سوال ميرود!
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﻧﺎلهاﯼ خارجی یک ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻣﺴﺘﻨﺪ ﺣﯿﺎﺕ ﻭﺣﺶ ﺭا ﭘﺨﺶ می کرد...
نشاﻥ مى داد يک ﮔﺮﻭﻩ ﻣﺤﻘّﻖ تعدادى ﻻشۀ ﻣﺮﻍ ﺭا ﺩﺍﺧﻞ ﺗﻮﺭﯼ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩند ﻭ ﭼﻨﺪ
ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺑﻪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻫﺎﯼ ۱۰-۲۰ ﻣﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺣﻔﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩند.
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ يك ﺭﻭﺑﺎﻩ آﻣﺪ ﻭ ﮐﻤﯽ ﺑﻮ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ يك ﻣﻘﺪﺍﺭ ﺍﯾﻦ ﻻشۀ ﻣﺮغها ﺭا ﺟﺎبهجا ﮐﺮﺩ
ﻭ ﺭﻓﺖ؛ ﮐﺎﺭﺷﻨﺎﺱ ﺗﯿﻢ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﺍلآﻥ مىرود ﻭ بقیّۀ ﮔﻠّﻪ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺎنش
را مىآورد.
ﺑﺎ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺍﺯ يك ﺭوﺑﺎﺕ ﺟﺮّﺛﻘﯿﻞ، ﺗﻮﺭﯼ ﺭا ﺟﺎبهجا ﮐﺮﺩند ﻭ آﻭﺭﺩند در ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺩﻭﻡ مخفىاش
ﮐﺮﺩند ﻭ ﺑﺎ ﻣﺎﯾﻌﯽ خاص ﺍﺳﭙﺮﯼ ﮐﺮﺩﻧﺪ تا ﺍﺛﺮ ﺑﻮ ﺭا ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ببرند.
ﺗﻘﺮﯾﺒﺎً ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻌﺪ همان ﺭﻭﺑﺎﻩ ﻭ ۷-۸ ﺗﺎ ﺭﻭﺑﺎﻩ ديگر آمدند ﺳﺮ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺍﻭﻝ، ﻫﺮچه ﮔﺸﺘﻨﺪ
ﻣﺮغها ﺭا ﭘﯿﺪﺍ ﻧﮑﺮﺩند؛ ﻫﺮچه ﺯﻣﯿﻦ ﺭا ﺑﻮ ﮐﺮﺩند ﻓﺎﯾﺪﻩ ﻧﺪﺍﺷﺖ.
آن ۷-۸ ﺗﺎ ﺭفتند ﻭ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺍﻭﻟﯽ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﮔﺸﺘﻦ ﮐﺮﺩ.
ﺟﺎلب ﺍین ﺑﻮﺩ ﮐﻪ مدام ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ میگشت ﻭ ﺑﻌﺪ ﺳﺮش را ﺑﺎﻻ میآﻭﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎنش
ﮐﻪ ﺩاشتند ﺩﻭﺭ مى شدند، ﻧﮕﺎﻩ میکرﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻮ میکشید!!
محقّقين ﺑﺎ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﺳﯿﻢ ﮐﻤﯽ ﺭﻭﯼ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺩﻭﻡ ﺭا ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩند ﺗﺎ ﺣﺪّﯼ ﮐﻪ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﻣﺮغها
ﺭا ﺩﻳﺪ.
ﺍﯾﻦ ﺩﻓﻌﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺟﺎﻟﺐ ﺑﻮﺩ؛ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﺮغها ﺭا ﺑﺎ ﺩﻧﺪاﻥ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺮﺩ.
ﺍﯾﻦ ﺗﯿﻢ ﮐﺎﺭﺷﻨﺎﺱ آمدند ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ هماﻥ ﮐﺎﺭ ﺭا ﺗﮑﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩند ﻭ ﺗﻮﺭﯼ ﺭا ﺑﻪ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺳﻮﻡ
ﺑﺮﺩﻧﺪ و بوى مرغها را با اسپرى پاک كردند؛ ﺭﻭﺑﺎهها ﻭﻗﺘﯽ دوباره ﺭﺳﯿﺪند، ﻫﺮچه
ﮔﻮﺩﺍلها ﺭا گشتند ﻭ ﻫﺮچه ﺯﻣﯿﻦ ﺭا ﺑﻮﮐﺸﯿﺪند، ﭼﯿﺰﯼ ﻧﺒﻮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺭﻓﺘﻨﺪ.
ﺩﻭﺭﺑﻴﻦ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺍﻭﻝ ﺭا نشان ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩیگر ﺟﺴﺖﻭﺟﻮ ﻧﮑﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺩﺍﺧﻞ ﮔﻮﺩﺍﻝ
ﺩﻭﻡ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ماﻧﺪ.ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ای ﺻﺒﺮ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﺧﺒﺮﯼ ﻧﯿﺴﺖ،
ﻧﺰﺩﯾﮑﺶ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﭼﮏ ﮐﺮﺩند، ﺩﯾﺪند ﮐﺎﻣﻼً ﻣُﺮﺩﻩ!
ﺟﺎﻟﺐ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻻﺷﻪ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺮﮐﺰ ﺩﺍﻣﭙﺰﺷﮑﯽ ﺑﺮﺩند ﻭ ﮐﻠّﯽ آﺯﻣﺎﯾﺶ ﮐﺮﺩند؛
ﺩﯾﺪند ﺩﻗﯿﻘﺎً عکسها ﻭ آﺯﻣﺎیشها نشاﻥ مىدهد ﺍﯾﻦ ﺣﯿﻮاﻥ ﺑﺮ ﺍﺛﺮ ﯾﮏ ﺷﻮﮎ ﻋﺼﺒﯽ،
ﺳﮑﺘﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻣُﺮﺩﻩ!
ﺭﻭﺑﺎﻩ ﮐﻪ ﻧﻤﺎﺩ ﻣﮑﺮ ﻭ ﺣﯿﻠﻪﮔﺮﯼ ﺩﺭ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ است، ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱ مىكند ﺻﺪﺍﻗﺘﺶ ﺑﯿﻦ
ﺩﻭﺳﺘﺎنش ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﺭﻓﺘﻪ، ﺳﮑﺘﻪ میزند ﻭ ﺍﺯ ﺧﺠﺎﻟﺖ میمیرد.
ﻭ ﭼﻘﺪﺭ زیادند کسانی كه میآیند ﺭﻭﺯﯼ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺩﺭﻭﻍ ﺑﻪ ﺯباﻥ مىآورند. ﺑﻌﺪ ﺟﺎلب اين كه
ﺣﺘﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭﻭغ هایشان آﺷﮑﺎﺭ مىشود، ﺭﺍﺳﺖﺭﺍﺳﺖ ﺭﺍﻩ میروند ﻭ ﺍﺻﻼً ﺧﻢ
ﺑﻪ ابرﻭ نمىآورند ﻭ ﺍﺳﻔﻨﺎکتر ﺍین که ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺗﮑﺮﺍﺭ، ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻭ ﺗﮑﺮﺍﺭ...
ﭼﻘﺪﺭ زشت است ﮐﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮسد ﮐﻪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺍﺯ او ﺩﺭ ﮐﺮﺍﻣﺖ ﺍﺧﻼﻗﯽ ﭘﯿﺸﯽ
ﺑﮕﯿﺮند.
ﺍﯾﻦ ﺁﺯﻣﺎﯾﺶ گرچه بىرﺣﻤﺎﻧﻪ ﺑﻮﺩ، ﻭﻟﯽ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ تكاندهندهاى ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﺍﻧﺴﺎﻥﻫﺎ ﺩﺍﺷﺖ!
وصیّت سگ!
ﺳﮓ ﮔﻠﻪ ﺍﻯ ﺑﻤﺮﺩ، ﭼﻮﻥ ﺻﺎﺣﺒﺶ ﺧﻴﻠﻰ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﻣﻘﺎﺑﺮ
ﻣﺴﻠﻤﻴﻦ ﺩﻓﻦ ﻛﺮﺩ.
ﺧﺒﺮ ﺑﻪ ﻗﺎﺿﻰ ﺷﻬﺮ ﺭﺳﻴﺪ. ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺣﻀﺎﺭ ﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﻨﺪ. ﻭﻗﺘﻰ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺳﺘﮕﻴﺮ
ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻧﺰﺩ ﻗﺎﺿﻰ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ، ﮔﻔﺖ:
ﺍﻯ ﻗﺎﺿﻰ، ﺍﻳﻦ ﺳﮓ ﻭﺻﻴﺘﻰ ﻛﺮﺩﻩ ﻛﻪ ﻣﻰﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻋﺮﺽ ﻛﻨﻢ ﺗﺎ ﺑﺮ ﺫمّۀ ﻣﻦ
ﭼﻴﺰﻯ ﺑﺎﻗﻰ ﻧﻤﺎﻧﺪ.
ﻗﺎﺿﻰ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﻭﺻﻴﺖ ﭼﻴﺴﺖ؟
ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﻛﻪ ﺳﮓ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻣﻮﺕ ﺑﻮﺩ، ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﻫﻤۀ ﺍﻳﻦ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺗﻮ ﺍﺳﺖ، ﭘﺲ ﻭﺻﻴﺖ ﻛﻦ ﻛﻪ ﺁنها ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﻪ ﻛﺴﻰ ﺑﺪﻫﻢ؟ ﺳﮓ ﺑﻪ ﺧﺎنۀ ﺷﻤﺎ
ﻛﻪ ﻗﺎﺿﻰ ﺷﻬﺮ ﻫﺴﺘﻴﺪ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩ. ﺍینک گلّۀ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﺣﺎﺿﺮ ﻭ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻭ ﺩﺭ ﺍﺧﺘﻴﺎﺭ
ﺷﻤﺎ ﺍﺳﺖ.
ﻗﺎﺿﻰ ﺑﺎ ﺗﺎﺛّﺮ ﻭ ﺗﺎﺳُّﻒ ﮔﻔﺖ:
ﻋﻠّﺖ ﻓﻮﺕ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﺳﮓ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ؟ ﺁﻳﺎ ﺑﻪ ﭼﻴﺰ ﺩﻳﮕﺮﻯ ﻭﺻﻴﺖ ﻧﻜﺮﺩ؟ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﻧﻌﻤﺎﺕ
ﺍُﺧﺮﻭﻯ ﺑﺮ ﺍﻭ ﻣﻨّﺖ ﻧﻬﺪ ﻭ ﺗﻮ ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺖ ﺑﺮو، ﭼﻨﺎﻧﭽﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﻭﺻﺎﻳﺎﻯ ﺩﻳﮕﺮﻯ
ﺩﺍﺷﺖ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺁﮔﺎﻩ ﮔﺮﺩﺍﻥ ﺗﺎ بدان ﻋﻤﻞ ﻛﻨﻴﻢ....
✦ عبید زاکانی
📡 @Secrets_Box
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود