کیوان رادفر
پاچهخواران دیدهایم
ما به دوران پاچهخواران دیدهایم
کاسه لیس شهریاران دیدهایم
ما به دریاهای خوفانگیز دهر
روی هر موجی سواران دیدهایم
هم بسی استادکار چیرهدست
عدّهای هم تازهکاران دیدهایم
دستبوسی جیرۀ هرروزهای
کز برایش بیقراران دیدهایم
تا کمر خم گشته سرگرم مجیز
هم به لیل و هم نهاران دیدهایم
بر بساط ارتزاق از خون خلق
دیو و دد را همجواران دیدهایم
در عجب ماندم که گاهی بینشان
شیر مردان ، گلعذاران دیدهایم
گرچه با خوکان همآوایی خطاست
با پلیدان سازگاران دیدهایم
روبهند و جیرهخوار شیر و گرگ
حیلهها زین بیتباران دیدهایم
در کویر خشک و بی آب و علف
ریزهخوار جمع ماران دیدهایم
زر چو خالص شد نرنجاند تنت
زخمها زین کمعیاران دیدهایم
آفت و انگل بسی در باغها
هرزهها در کشتزاران دیدهایم
چون غبار از باد فرمان میبرند
تیرگیها زین غباران دیدهایم
در حریم پر فساد اهل جور
ناکسان را پردهداران دیدهایم
ظهر تابستان و ما خیس از عرق
جمعشان در سایهساران دیدهایم
پیش پای قلدران مستبد
بیصفت آیینهداران دیدهایم
کاش بودی بیصدا تاراجشان
زین کلاغان غارغاران دیدهایم
نعرۀ مستانهشان شد تا فلک
صد چنان کز میگساران دیدهایم
قدرت شرحش ندارد این زبان
آنچه ما از روزگاران دیدهایم
صدق با نیرنگشان افسانه شد
ما خزان را در بهاران دیدهایم
هم بدی از کرکسان زشت روی
هم ز خوش نقش و نگاران دیدهایم
گاه غم آن لعنتی سیمایشان
ما به جای غمگساران دیدهایم
ما از این سوداگران خودفروش
بس مشقّتها در ایران دیدهایم
کودنانی جملگی قانونگریز
در صف قانونگذاران دیدهایم
امرشان تکرار دستور امیر
مجلس بیاختیاران دیدهایم
مفلسانی تنگدست و تیرهبخت
این زمان سرمایهداران دیدهایم
بوده اند آزادگانی سربلند
این عزیزان سربداران دیدهایم
با همه بیزاری از رنگ و ریا
پاچهخواریها ز یاران دیدهایم
قصۀ معروف بادنجان و قاب
چیدنش از همقطاران دیدهایم
چتر خود را جای دیگر باز کن
زان که ما گرگیم و باران دیدهایم
قافیه تنگ آمد و مطلب زیاد
ناگزیر این قصّه پایان دادهایم !!
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود