شهامت ابراز عقیده
مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر میآیی؟
جواب می داد: یک ساعت بیشتر میخوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم،
برای آن یک ساعت هم که پول نمیگیرم !
یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.
***********
مرد هر وقت مطلب آمادۀ برای تدریس نداشت، به رئیس آموزشگاه زنگ می زد،
تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود.
یک روز از پچپچهای همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود .
**********************
*مرد هر زمان نمیتوانست کار مشتری را با دقّت و کیفیت ، در زمانی که آنها میخواهند
تحویل دهد، سفارش را قبول نمیکرد** و عذر میخواست.
یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده اند . . .
*********************
مرد نشسته بود . دستی به موهای بلند و کمپشتش میکشید.
به فکر فرو رفت . باید کاری میکرد . باید خودش را اصلاح میکرد !
ناگهان فکری به ذهنش رسید . او میتوانست بازیگر باشد .
از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر میشد، کلاسهایش را مرتّب تشکیل می داد
و همۀ سفارشهای مشتریانش را قبول میکرد!
او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد!
وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه میرفت، دستهایش را به هم میمالید
و با اعتماد به نفس بالا میگفت: خوب، بچهها درس جلسۀ قبل را مرور میکنیم !!!
سفارشهای مشتریانش را قبول میکرد، امّا زمان تحویل بهانههای مختلفی می آورد
تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک
سپرده بود و دهها بار به خواستگاری رفته بود . . .
حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد
کلاسش منظّم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شدهاند!!!
امّا او دیگر با خودش «صادق » نیست.
شهامت
روزی موسیلینی دیکتاتور ایتالیایی درجریان جنگ دوم جهانی به طور ناشناخته به سینمایی می رود و به محض آن که روی صندلی مینشیند، تصویر در حال سخنرانی خودش برپرده ظاهر میشود. همه بلند میشوند و میایستند امّا موسیلینی همان طور سر جایش مینشیند.
در همان هنگام زن مسنّی به طرف موسیلینی میرود وآهسته درگوشش میگوید:
خوش به حالت، ماهم احساس تو را داریم ،امّا شهامت ابرازش را نداریم!!
*او الان یک بازیگر است . همانند بقیه مردم!!
منبع:http://www.shayeste.net/
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود