اندر باب زنذلیلی من
روزی از باب ملاطفت ومحبت بی دریغ من را برای وعظ وخطابه به مجلسی دعوت گرفتند. خشنود حال شدمی که مردمان با آن همه جهل عالمم می دانند و التفات همی دارند و مرا خطیبی خطابه خوان و ناصحی بی غرض وشاید هم بی مرض در شمار خود دارند.
آن شب را تا به صبح مرا خواب در چشمانم قدم ننهاد. فرط خوشحالی از یک طرف و ترس از بر ملاشدن و نمایان شدن جهل و نا دانی ام از سویی سخت مرا غصه دار نمود .از سویی هم اگر آن دعوت را از خویش دریغ نمودمی دو زیان بر من روا می شود. آن که دیگر مرا خطیب نخوانند و دیگر آن که وجه الخطابه ای را از خانواده ام بریده داشتمی.
فردا روزکه شد مردی دق الباب کرد. گفتم :کیست؟
اوبنده ی در گفتا:قاصدی از جانب بزرگان. برای تو بزرگی مرکبی آماده داشتمی تا تو را با عزت و حرمت به محل خطبه خوانی در رکابت باشم.
قبایی بلند بر تن کردمی. عصایی الوان در دست،و انگشتری هایی عقیق و زمرد در انگشتان،و عبا و ردایی زیبا بر دوش،و کلاهی چون تاجی گران بر سر،سنگین و متین مانند بزرگان روانه شدیم.
وقتی از روی مرکب به روی زمین نزول همی کردمی،بزرگانی مرا مورد الطاف قرار دادندی. از جمله نسوان که هر کدامشان منصبی را دارا بودندی. با وقار و به تقلید از اکابر مرا به محلی که باید گویندگی نمایم ورود دادند. ولی دریغ از یک مرد، آن جا معلومم گردید که من خطابه خوان جامعه ی نسوان شدمی، با خود اندیشه کردمی که این چه کار بیهوده ای است؟ مرا با جمعیت نسوان چه کار؟اینان گفته های شویشان را به ارزنی بر نتابند. مرا چه بتوانم در سر اینان حرفی فرو برم. چون بر کسی پوشیده نباشدکه این جماعت را از مردان خوش نیاید. در همین حال مرا یاد آمد که از شتر سوالی در گذشته گردیده که: ای شتر! ما را خبر بده که تو را سربالایی خوش آید یا سرازیری؟
شتر جواب عرضه می دارد: بر هر سه لعنت،
شتر را گفته دارند که: ما دو چیز را پرسیدن کردیم.
شتر میگوید:اگر زن بر من سوار همی شود از همه بدتر می باشد.ولی مرا دیگر چاره ی در کف نمانده بود و از ترس فرداها تا توانستمی در باب خصایل نکوی زنان خطابه داشتمی. من پیش بینی و دور اندیشه داشتم که روزی برسد که زن ذلیلان عاقلان و بزرگان شهر و دیار خویش باشند.هر کس زن ذلیل تر باشد او فهیم تر معرفی باشد. در آن دوره مردها ترقی نمی نمایند جز با قبولی زن ذلیلی.همیان پولشان دردست زنانشان خواهد بود.بی مشورت وبی اجازه ی زنهاشان سفرنکنند و مهمانی نروند و ندهند.در آن دوره از پدرشان حضرت آدم هم زن ذلیل تر می شوند که همه ی بهشت را زن ذلیلانه واگذار نمود .
با خویش اندیشه همی کردم که دوره ای بیاید که مردها فقط اسم مردان را همی داشته باشند.و از روی ترس از زنشان والدین خود را رها نمایند و یا به مکانی مخصوص برده یا از خانه به در کنند.چون مردان آینده را بی اختیار همی دانم من خطابه ای در خور،برایشان خواندمی و این شعر را در اخر خطبه دو بار تقدیم داشتمی تا زن ذلیلی خویش را هم اعلامیه نموده باشمی. که ناگه کسی آهسته در گوشم گفته کرد :بس نما قاسم ملا، تو به همین مقدار آبروی مردان بردن کفایه کن تو را چه به خطابه و سخنوری ؟
سعادت خواهی ار در زندگانی
محبت کن محبت تا توانی
محبت کن به فرزند وزن خویش
که می باشند این دو یار جانی
زنی که چون گل بی خار باشد
ترا در زندگی غمخوار باشــــد
روا نبود که آن شایسته بانو
ز افعال تو در آزار باشنـــــــد
و در پایان
اگر مرد عزیز و بی بدیلی / مبارک بر تو باشد زن ذلیلی
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود