جوکهای جدید . جدید
زندان بان به زندانى گفت: همسرتان به دیدنتان آمده است.
زندانى گفت: کدام یکى ؟
زندانبان گفت: مرا مسخره کردهاى؟
زندانى گفت: نه، چون من به جرم داشتن دو زن به زندان افتادهام.
*********************
غروب شده بود که دو تا دوست با هم به طرفى مىرفتند، یکى از آنها یکباره ذوق شاعرانهاش گل کرد و به دیگرى گفت:
«خورشید پدیده زیبایى است، ولى فقط روزها نورافشانى مىکند که هوا روشن است و این هنر نیست که خورشید در روز روشن نورافشانى کند، اما ماه، شبها، آن هم شبهایى این قدر تاریک...»
********************
خانم جوانى از شوهرش پرسید: عزیزم، به نظر تو این سالاد الویه چه طور است؟
شوهر جواب داد: بسیار خوب و خوشمزه است، خودت شخصاً خریدى؟
*******************
گارسون کافه به مشترى گفت: شما یک نوشابه 20 تومانى داشتید یا 40 تومانى؟
مشترى پاسخ داد: نمىدانم.
گارسون گفت: پس همان نوشابه 40 تومانى بوده، و گرنه 20 تومانى را فراموش نمىکردید.
*******************
در دادگاهى در اسکاتلند قاضى از شاهد پرسید: شما از کجا متوجه شدید که متّهمان مست هستند؟
شاهد: مک تاویش پولش را پرت مىکرد و مک فرزون آن را به مک تاویش برمىگرداند.
********************
سؤال: چکها و اسلاوها از کجا مىدانند که کره زمین گرد است؟
جواب: در سال 1948 امپریالیستها را بیرون کردند و به طرف غرب راندند و در سال 1968 آنها از شرق برگشتند!
********************
گدایى در خانهاى را زد و مستخدمه در را باز کرد،
سپس برگشت و به اربابش گفت: مردى با عصا بیرون در ایستاده است.
ارباب: بگویید برود. ما عصا لازم نداریم.
********************
یک مرّیخى روى کرۀ زمین به گدایى برخورد. گدا عاجزانه تقاضا کرد که یک دلار به او بدهد،
مرّیخى گفت: یک دلار چیه؟
گدا گفت: حق دارید، پس ده دلار بدهید.
*******************
گدایى با حالت گریان و نزار به خانمى گفت:
شما باید موقعیّت مرا درک کنید. خیلى بدبختم، پدر الکلى، مادر مریض، بچههاى گرسنه.
خانم دلش به رحم آمد و پول خوبى به او داد و سپس گفت: شما کى هستید؟
من پدر خانوادهام.
********************
دو نفر گدا به هم رسیدند. یکى از دیگرى پرسید:
- شنیدهام که مىخواهى دخترت را شوهر بدهى، البته خیلى خوشحالم ولى جهاز چه مىدهى؟
- شمیرانات و نیاوران را.
- یعنى چه؟
- خوب، خودم وسط شهر گدایى مىکنم و سرقفلى آن دو منطقه را به جاى جهاز به دختر و داماد مىدهم.
*********************
مرد مستى وارد یک آتلیه عکّاسى شد و با زبان الکنى گفت:
لطفاً یک عکس دسته جمعى از ما بیندازید.
عکّاس با تجربه سرى تکان داد و گفت:
تا من دوربین را آماده مىکنم شما به صورت نیم دایره بایستید.
*******************
زنى از حماقتهاى پسرشان نزد شوهرش شکایت مىکرد، در آخر گفت:
پسره حماقت را از تو به ارث برده.
مرد: البته، مال تو سر جایش هست!
*******************
وقتى که پیرمرد وصیت نامهاش را امضا کرد، تنها پسر و وارث او گفت: پدر درخواست دیگرى هم دارى؟
- بله، اگر ممکن است پایت را از روى شیلنگ دستگاه اکسیژن بردار.
*******************
غریبهاى در شهر از مردى پرسید: ببخشید، اگر من مستقیم بروم، باغ وحش آنجا قرار گرفته؟
مرد سرى تکان داد و گفت: اگر غیر مستقیم هم بروید باز همان جا قرار دارد.
********************
در اتوبوس مردى با قیافه گرفته در گوشهاى ایستاده بود و در سمت دیگر اتوبوس دو نفر اوباش ایستاده بودند. یکى از دیگرى پرسید: چرا آن آقا این طور قیافه گرفته؟
- کیف پولش را دزدیدهاند.
- تو از کجا مىدانى؟
-خوب، کیفش پیش من است.
******************
در یک کنفرانس پزشکى، دکتر معروفى در حین سخنرانى گفت:
از آن مىترسم که ما پزشکان در این دنیا دوستان زیادى نداشته باشیم.
صدایى از آخر سالن: در آن دنیا کمتر!
*****************
کشیش: تو به طور گناهکارانهاى به دیگرى آزار رساندهاى و نام دانشگاه را هم کثیف کردهاى،
حالا بگو ببینم با چه باشگاهى مسابقه مىدادید؟
- با یک تیم دانشگاه پروتستانها.
خوب، اشکالى ندارد. جوانها جوانى مىکنند دیگر.
*******************
در کلاس آموزش نظامى، افسر از سربازان پرسید:
چه موقع یک سرباز مىتواند بدون اجازه از پادگان بیرون برود؟
یک سرباز: وقتى که مطمئن باشد گیر نمىافتد.
*********************
کشیشى سر کلاس درس از بچهها پرسید: باید چه کار کنید تا گناهان شما بخشوده شود؟
پسرکى از ته کلاس: باید گناه بکنیم آقاى کشیش.
*********************
جناب وزیر به مرخصى مىرود و براى حفظ سلامتى و کمکردن وزن تصمیم مىگیرد کار بدنى بکند. بنابراین به نزد روستایى مىرود و از او تقاضاى کار مىکند. روستایى او را به داخل انبار بزرگى مىبرد که کوهى از سیب زمینى روى هم انباشته شده و از آقاى وزیر مىخواهد که آنها را بر حسب کوچک و بزرگ بودن از هم جدا کند.
دو ساعت بعد جناب وزیر با پریشان حالى جلو روستایى مىایستد.
روستایى: براى روز اول کار سخت و سنگینى بود؟
وزیر: از جهت سختى و سنگینى کار خسته نشدم، از این که دائم باید در حال تصمیمگیرى باشم خسته شدم.
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود