✨••••باسوادتر از انیشتین!!/طنز
یک روز انیشتین باید در یک کنفرانس مهم علمی، سخنرانی میکرد .
در مسیر رفتن به محل کنفرانس، انیشتین به رانندۀ خودش [ که مقداری به انیشتین شباهت داره ] میگه:
«من دیگه حالم داره از این کنفرانسها به هم میخوره، هی میرم همون حرفای تکراری رو باز تکرار میکنم»
راننده میگه: «حق با شماست. من به عنوان رانندۀ شما، توی همه کنفرانسهاتون حضور دارم و همه حرفاتون رو از بر هستم. با این که چیزی از علم نمیفهمم اما میتونم جای شما کنفرانس رو برگزار کنم ...»
انیشتین میگه: «این که عالیه!! بیا جامون رو با هم عوض کنیم..»
راننده و انیشتین لباسهاشون رو با هم عوض میکنن... اندکی بعد که به محل کنفرانس میرسن راننده به عنوان انیشتین میره و سخنرانی رو شروع میکنه و همون حرفای تکراری همیشگی رو میزنه و انیشتین به عنوان راننده توی کنفرانس شرکت میکنه ...
اما بین جمعیت حاضر در کنفرانس دانشمندی حضور داشت که میخواست همه رو تحت تاثیر قرار بده، برای همین یه سوال خیلی سخت به ذهنش خطور کرد که از انیشتین بپرسه و امیدوار بود که انیشتین نتونه جواب بده ...
دانشمند از جاش بلند میشه و سخنرانی رو قطع میکنه و سوال خودش رو مطرح میکنه ..
با شنیدن سوال کل حاضرین ساکت میشن... نفسها توی سینه حبس میشه و منتظر جواب میمونن ...
راننده چند لحظهای به چشمهای دانشمند خیره میشه و بعد بهش میگه:
«جناب، سوالی که پرسیدی اونقدر آسون بود که من خودم نمیخوام بهش جواب بدم میذارم رانندهم جوابت رو بده ...»😁
💌
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود