سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۶ - 18:11 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
ﺑﺎﻫﻮﺵ ﺗﺮﻳﻦ ﺭﺋﻴﺲ ﺟﻤﻬﻮﺭ!
میگن ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎﻳﯽ ﺩﺭﺣﺎﻝ ﺳﻘﻮﻁ ﺑﻮﺩه که ﻳﮏ ﭼتر ﻧﺠﺎﺕ ﮐﻢ داشت، ﺑﻨﺎﺑﺮ ﺍﻳﻦ ﻳﮏ ﻧﻔﺮ از اشخاص حاضر ﺑﺎﻳﺪ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭﯼ می کرﺩ!
کریستیانو رونالدو ﻳﮏ ﭼﺘﺮ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﻣﻦ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﻓﻮﺗﺒﺎﻟﻴﺴﺖ ﺟﻬﺎﻥ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﺑﺎﻳﺪ ﻧﺠﺎﺕ ﭘﻴﺪﺍ ﮐﻨﻢ.
ﺍﻳﻦﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﻭ ﭘﺮﻳﺪ . ﺑﺮﺩ ﭘﻴﺖ ﻫﻢ ﻳﮏ ﭼﺘﺮ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﻣﻦ ﻣﺤﺒﻮﺏﺗﺮﻳﻦ بازیگر ﺟﻬﺎﻥ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﺑﺎﻳﺪ ﻧﺠﺎﺕ ﭘﻴﺪﺍ ﮐﻨﻢ.
ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﻭ ﭘﺮﻳﺪ . ﺍﺣﻤﺪﯼ ﻧﮋﺍﺩ ﻫﻢ ﻳﮏ ﭼﺘﺮ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﻣﻦ ﺑﺎﻫﻮﺵ ﺗﺮﻳﻦ ﺭﺋﻴﺲ ﺟﻤﻬﻮﺭ ﺩﻧﻴﺎ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﺑﺎﻳﺪ ﻧﺠﺎﺕ ﭘﻴﺪﺍ ﮐﻨﻢ!
ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﻭ ﭘﺮﻳﺪ .
حالا ﻓﻘﻂ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺩﺭ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎ ﻣﺎﻧﺪهاﻧﺪ، ﻳﮏ ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ده ﺳﺎﻟﻪ ﻭ ﭘﺎﭖ ﮊﺍﻥ ﭘﻞ ﺩﻭﻡ .
ﭘﺎﭖ ﮔﻔﺖ :ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﻣﻦ ﻋﻤﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﮐﺮﺩﻩﺍﻡ ، بپر و ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺑﺪﻩ .
ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﮔﻔﺖ: ﺍﺣﺘﻴﺎﺟﯽ ﻧﻴﺴت! ﺍﻭﻥ ﺁﻗﺎﻫﻪ بود ﮐﻪ ﮔﻔﺖ ﺑﺎﻫﻮﺵ ﺗﺮﻳﻦ ﺭﺋﻴﺲ ﺟﻤﻬﻮﺭ ﺩﻧﻴﺎﺳﺖ، ﺑﺎﮐﻮﻟﻪﭘﺸﺘﯽ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﻦ ﭘﺮﻳﺪ ﺑﻴﺮﻭﻥ!!
🙈😂
سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۶ - 9:52 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
حکایتی کوتاه برای موفقیت در امور مادی و معنوی
📝
حکیم بزرگ ژاپنی روی شن ها نشسته و در حال مراقبه بود...
مردی به او نزدیک شد و گفت:
مرا به شاگردی بپذیر!
حکیم با انگشت خطی راست بر روی شن کشید و گفت: کوتاهش کن!
مرد با کف دست نصف خط را پاک کرد.
حکیم گفت: برو یک سال بعد بیا!
یک سال بعد باز حکیم خطی کشید و گفت: کوتاهش کن!
مرد این بار نصف خط را با کف دست و آرنج پوشاند.
حکیم نپذیرفت و گفت: برو یک سال بعد بیا!
سال بعد باز حکیم خطی روی شن کشید و از مرد خواست آن را کوتاه کند. مرد این بار گفت: نمی دانم!
و از حکیم خواهش کرد تا پاسخ را بگوید.
حکیم، خطی بلند کنار آن خط کشید و گفت: حالا کوتاه شد!
💡
این حکایت، یکی از رموز فرهنگ ژاپنی ها را در مسیر پیشرفت نشان می دهد:
نیازی به دشمنی و درگیری با دیگران نیست. با رشد و پیشرفت تو، دیگران خود به خود شکست می خورند.
👈 به دیگران کاری نداشته باش؛ کار خودت را درست انجام بده.
با کوتاه کردن دیگران ما بلند نمی شویم و برعکس ، بازتاب رفتار ما باعث کوتاهی مان می شود.
و به قول #شمس_تبریزی:
هر مشکل که شود, از خود گله کن که این مشکل از من است.
مولانا هم در غزلی این مفهوم را بیان می فرمایند:
ماییم مست و سرگران فارغ ز کار دیگران
عالم اگر برهم رود عشق تو را بادا بقا
یعنی ما کاری به نظر دیگران در مورد خودمان نداریم و اگر دنیا هم به هم بریزد, کار خودمان و هدف خود را دنبال می کنیم و امور بیرونی ما را کنترل نمی کنند.
👇👇👇
https://telegram.me/joinchat/AzPQXDwH-rLu7J3KY9QvWw
دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۶ - 7:11 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
کفش یا گیوه؟!
دکتر ابراهیم بنی احمد همیشه سر کلاس در دانشگاه دوست داشت از خاطرات جوانیش بگوید تا شاید ما پی به ارزش های زندگی ببریم.
تعریف می کرد:
"روزی که قرار شد در سال 1309 من برای ادامه تحصیل به فرانسه بروم، وزیر علوم گفت: اول باید همگی به کاخ سعد آباد بروید تا رضا شاه شما را ببیند و برای شما حرف بزند، بعد عازم می شوید.
برای همه ما کت و شلوار خریدند. من گیوه پایم بود! همه گیوه پایشان بود و کسی تا آن زمان "کفش" نپوشیده بود! برای همه کفش خریدند.
کت و شلوارهایمان را پوشیدیم و کفش هایمان را به پا کردیم و رفتیم کاخ سعد آباد دیدن رضا شاه. 40 نفر بودیم. رضا شاه سخنرانی کوتاهی کرد و گفت:
"سعی کنید هر کجا رفتید، ایرانی باشید و ایرانی بمانید. به ایران برگردید و فردای ایران را شماها باید بسازید..."
.
من به فرانسه رفتم. با سختی و مشقت زیادی درس خواندم. جنگ جهانی دوم بود و دولت با سختی برای ما پول می فرستاد. گاهی دوماه می شد که پول نداشتیم. بالاخره جنگ تمام شد. من هم درسم در دانشگاه تمام شد. روزی که شاگرد اول دانشگاه شدم، قرار شد ژنرال "دوگل" نشان "لژیور دونور" به شاگرد اولی ها بدهد. من کفشی را که رضا شاه برایم خریده بود و هنوز به یادگار نو نگهداشته بودم پوشیدم و به کاخ الیزه رفتم. وقتی نشان را ژنرال دوگل به کت من زد، نمی خواستم فراموش کنم که اگر رضا شاه بزرگ نبود، من ایرانی هنوز گیوه پایم بود..."
.
نوشته استاد نادر گرامیان
با ویرایش ادمین سیاوش
یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۶ - 6:59 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
حکایت عدالت خداوندﺯﻧﯽ ﺧﺪﻣﺖ ﺣﻀﺮﺕ ﺩﺍﻭﺩ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ :ﺁﯾﺎ ﺧﺪﺍ ﻋﺎﺩﻝ ﺍﺳﺖ؟ﺣﻀﺮﺕ ﻓﺮﻣﻮﺩ : ﻋﺎﺩﻝ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ،ﭼﻪ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯽ؟ ﺯﻥ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﺑﯿﻮﻩ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ سه ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺩﺍﺭﻡ . ﺑﻌﺪﺍﺯ ﻣﺪﺗ ﻬﺎ طناب ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺑﺎﻓﺘﻪ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺍﺭ می برﺩﻡ ﺗﺎ ﺑﺎ ﭘﻮﻟﺶ ﺁﺫﻭﻗﻪ ﺍﯼ ﺑﺮﺍي ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﻡ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺍﯼ طناب ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﺭﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﻭﺭ ﺷﺪ، ﻭ ﺍﻻﻥ ﻣﺤﺰﻭﻥ ﻭ ﺑﯽ ﭘﻮﻝ ﻭ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﯾﻢ .
ﻫﻨﻮﺯ ﺻﺤﺒﺖ ﺯﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩ، درب خانه حضرت داوود را زدند. ايشان اجازه ورود دادند. ده نفر از تجار وارد شدند و هرکدام کيسه صد ديناري را مقابل حضرت گذاشتند، و گفتند: اين ها را به مستحق بدهيد.
حضرت پرسيد: علت چيست؟
ايشان گفتند: در دريا دچار طوفان شديم و دکل کشتي آسیب ديد و خطر غرق شدن بسيار نزديک بود که در کمال تعجب پرنده اي طنابی بزرگ به طرف ما رها کرد. با آن قسمت هاي آسيب ديده کشتي را بستيم و نذر کرديم اگر نجات يافتيم، هر يک صد دينار به مستحق بدهيم.
حضرت داوود رو به آن زن کرد و فرمود: خداوند براي تو از دريا هديه مي فرستد، و تو او را ظالم مي نامي. اين هزار دينار بگير و معاش کن و بدان خداوند به حال تو بيش از ديگران آگاه هست.
خالق من بهشتي دارد،
«نزديک زيبا و بزرگ»،
و دوزخي دارد به گمانم «کوچک و بعيد»
و در پي دليلي است که ببخشد ما را،
گاهي به بهانه ی دعايي در حق ديگري...
شايد امروز آن روز باشد
یارب العالمین🌈الحمدلله رب العالمین
شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۶ - 9:14 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
به عدالت اعتقاد داری؟!
دکتر: بعضی وقتا احساس افسردگی می کنم. این حس منو می ترسونه.
قاضی: نمی تونی با دارو کنترلش کنی؟
دکتر: ترجیح میدم بدون دارو این کارو بکنم.
قاضی: پس توام به دارو اعتقاد نداری دکتر!
دکتر: مگه تو به عدالت اعتقاد داری؟!
📕آگاتا کریستی
شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۶ - 6:54 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
هدف داشتن لازمه موفقیت است
✨ #داستان_شب ✨
می گویند تیمور لنگ مادر زادی لنگ بود و یک پایش کوتاه تر از دیگری بود.
یک روز همۀ سرداران لشکرش را گرد تپۀ پوشیده از برف که بر فراز تپه، یک درخت بلوط وجود داشت، جهت مشخص نمودن جانشینش جمع کرد.
سردارانش گرد تپه حلقه زده بودند. تیمور گفت:
همه تک تک به سمت درخت حرکت کنند و هرکس رد پایش یک خط راست باشه، جانشین من میشه.
همه این کارو کردند و به درخت رسیدند، اما وقتی به رد پای به جا مانده روی برف پشت سرشون نگاه می کردند، همه دیدند درسته که به درخت رسیدند، ولی همه زیگزاگی و کج و معوج.
تا این که آخرین نفر خود تیمور لنگ به سمت درخت راه افتاد و در کمال تعجب با این که لنگ بود، در یک خط راست به درخت رسید.
به نظر شما چرا تیمور نتونست جانشین خود را در اون روز برفی انتخاب کند؟
ایراد سردارانش چه بود که نتونستند مثل تیمور در یک خط راست حرکت کنند و جانشینش شوند؟
در قصۀ تیمور لنگ وقتی راوی علت را از خود تیمور جویا می شود، تیمور در پاسخ می گوید:
"هدف رسیدن به درخت بود، من هدف را نگاه می کردم و قدم برمی داشتم، اما سپاهیانم پاهایشان را نگاه می کردند نه هدف را. تمرکز داشتن و هدف داشتن لازمه موفقیت است."
@Dehgolancity 👈ڪلیڪ کن
جمعه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۶ - 7:39 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
ﺩﺭ ﻓﺮﻭتنی، ﺯﻣﻴﻦ ﺑﺎﺵ
بالای شهر یه قنادی باز میشه، فقط پولدارا می تونستن اون جا خرید کنن.
یه روز که یه سری از پولدارا تو قنادی در حال خرید بودن، یه گدای ژنده پوش وارد میشه و تموم جیب هاشو میگرده، یه سکه کوچیک پیدا میکنه، میذاره رو میز و میگه: اینو شیرینی بهم بده !!
مدیر قنادی با دیدن این صحنه جلو میاد و به اون فقیر تعظیم می کنه و با خوشحالی و لبخند ازش حالشو میپرسه و میگه :
قربان! خیلی خوش اومدید و قنادی ما رو مزین فرمودید ... پولتون رو بردارید و هر چقدر شیرینی دوست دارید انتخاب کنین!!
امروز مجانیه اینجا ...
پولدارا ازین حرکت ناراحت میشن و اعتراض میکنن که:
چرا با ما این جوری برخورد نکردی تا حالا ؟
مدیر قنادی میگه: شما هم اگه مثل این آقا تموم داراییتون رو می ذاشتین رو میز، جلوتون تعظیم می کردم!!
🔸ﺩﺭ ﭘﻮﺷﻴﺪﻥ ﺧﻄﺎی ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ، ﺷﺐ ﺑﺎﺵ؛
🔸ﺩﺭ ﻓﺮﻭتنی، ﺯﻣﻴﻦ ﺑﺎﺵ؛
🔸ﺩﺭ ﻣﻬﺮ ﻭ دوستی، ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ ﺑﺎﺵ؛
🔸ﺩﺭ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺧﺸﻢ ﻭﻏﻀﺐ، ﮐﻮﻩ ﺑﺎﺵ؛
🔸ﺩﺭ ﺳﺨﺎﻭﺕ ﻭ ﻳﺎﺭی ﺑﻪ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ، ﺭﻭﺩ ﺑﺎﺵ؛
🔸ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺁﻣﺪﻥ ﺑﺎ ﺩﻳﮕﺮﺍن دریا باش
🆔 @GizmizTel 💯
ow.ly/vzMt30efS7N
پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۶ - 16:7 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
آدم های وظیفه شناس
در مراسم بزرگداشت بیل برادلی، سناتور نیوجرسی که در سال ۱۹۸۷ برگزار شد، اتفاق جالبی رخ داد:
برادلی منتظر بود تا سخنرانی اش را ایراد کند. پیشخدمتی که مشغول کار بود، تکه ای کره در بشقاب او گذاشت.
برادلی به او گفت:ببخشید! ممکن است من دوتکه کره داشته باشم؟
پیشخدمت جواب داد:خیر! هرنفر، یک تکه !
برادلی گفت: "گمان می کنم شما مرا بجا نیاوردید. من بیلی برادلی، فارغ التحصیل آکسفورد، بازیکن حرفه ای بسکتبال، قهرمان جهان و سناتور ایالات متحده هستم.
پیشخدمت گفت: خب، شاید شما هم نمی دانید من چه کسی هستم؟
برادلی گفت:نه، نمی دانم. شما چه کسی هستید؟".
پیشخدمت گفت:من مسئول کره ها هستم.!!!
نتیجه گیری:
آدم های وظیفه شناس همیشه مسئولیت پذیر هستند و تحت تاثیر شغل و نام افراد قرار نمی گیرند. سازمان ها بایستی به این دسته از کارکنان خود ببالند.
با تحلیل اجتماعی همراه و به روز باشید .
http://telegram.me/tahlyleejtemaaey
پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۶ - 10:51 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
◀️حكايت جالب حَج مَم جَعفِر مسجد حاج محمد جعفر در اصفهان معروف است. مسجدی که با گویش اصفهانی «حَج مَم جَعفِر» خوانده می شود. 🔴اما حاج محمدجعفر که بود؟حاج محمدجعفر آباده ای از مجتهدین صاحب فتوا، مرجع امور شرعی و صاحب رساله عملیه بوده است. او سال ها در اصفهان به تدریس و تألیف مشغول بود. در عصر حاجی آبادهای ، بسياري از علمای اصفهان به اجرای حدود شرعی و حد زدن شراب خوارها میپرداختند، وليكن حاجي آباده اي كه در مقام اجتهاد و فقاهت بر همه تقدم داشت ، در اجرای حد، بسیار با احتياط و حتي الامكان دوری می کرد. روزی آقايان تصمیم گرفتند تا عمل خلاف شرعي را كه موجب حد باشد نزد حاجی به رويت برسانند، به طوري كه بر حسب وظيفه ديني مجبور به اجرای حد شود!حاجي آباده اي رسم داشت كه دعوت برای خواندن خطبه عقد زناشويي را همه وقت بي درنگ اجابت کند. در يكي از ايام رمضان به بهانه دعوت برای خواندن خطبه عقد نكاح او را به خانه ای بردند كه جماعتي بي پروا به روزه خوردن و شراب و قمار مشغول بودند.وقتی حاج محمد جعفر آباده ای به خانه آن ها رسید، آن ها داشتند ناهار می خوردند. به محض اين كه چشم آباده اي به اين مجلس افتاد، خطاب به جمعيت روزه خواران كرده و گفت:
عجب است مرا عوض مجلس عقد به عيادت مريض آوردهاند . . . معلوم ميشود شما همه مريض هستيد كه روزه نگرفتهايد! خدا شما را شفا بدهد!
حاج محمدجعفر اين را گفت و سریعا از منزل خارج شد.
حُسن رفتار او باعث شد که روزه خوارها روز بعد خدمت او رفته و توبه كنند و در جرگه صلحاي مومن داخل شوند.
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
☂️اين حكايت، حقيقتي در آن نهفته است و آن اين كه:
🦋كساني كه با طعم واقعي دين و دين داري آشنا بوده و در اين زمينه مطالعات درست وتأملات صحيحي دارند، مي دانند كه شريعت ، از سرخي تازيانه بر بدن و ريختن خون مردمان، رنگ نگرفته است.
بلكه آبروي شريعت و دين داري با مراقبت از آبرو و عرض و ناموس مردمان حفظ شده است.
و آنچه كه امروز در تفكران داعش و داعش صفتان مي بينيم با حقيقت دين داري فرسنگ ها فاصله دارد و به قول علما، «بينهما بون بعيد».
اين را حافظ شيرين بيان، خوب فهميده كه مي گفت:
به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات
بخواست جام مي و گفت عيب پوشيدن
مباش در پي آزار و هر چه خواهي كن
كه در شريعت ما غير از اين گناهي نيست
دلش به ناله ميازار و ختم كن حافظ
كه رستگاري جاويد در كم آزاري است
ناصر نقویان
🍄@NaserNaghavian🍄
پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۶ - 6:26 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
بجنبان ریش را!
یک شب شاه عباس با لباس مبدل در کوچه های شهر میگشت که به سه دزد برخورد کرد که قصد دزدی داشتند.
شاه عباس وانمود کرد که او هم دزد است و از آنان خواست که او را وارد دار و دستهی خود کنند.
دزدان گفتند: ماسه نفر هریک خصلتی داریم که به وقت ضرورت به کار میآید.
شاه عباس پرسید: چه خصلتی؟
یکی گفت: من از بوی دیوارخانه میفهمم که درآن خانه طلا و جواهر هست یا نه و به همین علت به کاهدان نمیزنیم.
دیگری گفت :من هم هر کس را یک بار ببینم، بعداً در هر لباسی او را میشناسم!
دیگری گفت: من هم از هردیواری میتوانم بالا بروم!
از شاه عباس پرسیدند: تو چه خصوصیتی داری که بتواند به حال ما مفید باشد؟
شاه فکری کرد و گفت: من اگر ریشم را بجنبانم، کسی که زندانی باشد، آزاد میشود!
دزدها او را به جمع خود پذیرفتند و پس از سرقت، طلاها را در محلی مخفی کردند.
فردای آن شب شاه دستور داد که آن سه دزد را دستگیر کنند. وقتی دزدها را به دربار آوردند، آن دزدی که با یک بار دیدن همه را باز میشناخت، فهمید که پادشاه، رفیق شب گذشته آنها است پس این شعر را خطاب به شاه خواند که:
ما سه تن کردیم کار خویش را
نوبت تو شد بجنبان ریش را
😁😁😁
#لطیفه
👳
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۶ - 5:20 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
حکایت مردم ایران!
تاجری انگلیسی هر روز اشیای تاریخی مصر را بار شتر می کرد تا به کشتی برساند و به انگلیس ببرد!
افسار شتر را هم مرد عربی می کشید و از این که تاریخش به تاراج می رفت، ناراحت بود و مدام زیرلب ، زمزمه کنان به تاجر انگلیسی فحش می داد!
ولی برای مزد هنگفتی که می گرفت، راهنمای کاروان هم بود!
تاجر از مترجمش پرسید:
مرد عرب چه می گوید؟
مترجم گفت: به شما فحش می دهد و نفرین می کند.!
تاجر گفت:
این فحش و نفرین بر کارش هم خللی وارد می کند؟
مترجم پاسخ داد :
نه کارش را به خوبی انجام می دهد!
تاجر لبخندی زد و گفت:
بگذار هر چه می تواند نفرین کند و فحش بدهد!
چند فحش و نفرین انگلیسی هم یادش بده !
حالا حکایت مردم ایران است!
🆑 @kajkholestan 👻
سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۶ - 7:23 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
دلش خوش است که...دلش خوش است که این شهر، شهر قرآنی است...و دین مردم این منطقه، مسلمانی استتوریست خیز ترین جا زمين ایران استکه میزبان پناهندگان افغانی استنمازخانه فراوان، نماز خوان اندکتعجب من از این داغ های پیشانی استسرایدار اداره لیسانس تاریخ استرئیس، دیپلمه از رشته های غیر انسانی استبرای این که به یک پست خوب تر برسیملاک ، حفظ دو تا سوره با روانخوانی استو طرح های زمین خورده علتش این استکه کار اکثر مسئول ها سخنرانی استدوباره حاج فلانی به مکه خواهد رفتعلاج پول اضافیش ، مکه درمانی استهمیشه مثل گداها لباس می پوشدبرای این که بگوید که وضع بحرانی استاگرچه خانه اش از بافت های فرسودستولی برای حسینیه ساختن، بانی استبرای سنگ به شیطان زدن به مکه نروبزن به آینه با سنگ، سنگ مجاني است....
(سيمين بهبهانى)👌
@hamebahalin
سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۶ - 6:19 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
اشک تمساح ریختن
ریشه ضرب المثل
بخشی از خوراک تمساح به وسیله اشک چشمانش تأمین می شود .
او هنگام گرسنگی به ساحل می رود و مانند جسد بی جانی ساعت ها بر روی شکم دراز می کشد.
اشک لزج و مسموم کننده ای از چشمانش خارج می شود که حیوانات و حشرات برای خوردن بر روی آن می نشینند و سم اشک تمساح آن ها را از پای در می آورد و تمساح با یک زبان خود آن ها را شکار می کند و دوباره برای لقمه های دیگر اشک می ریزد.
─═इई 🍃🌸🍃ईइ═─
https://t.me/joinchat/AAAAADwlabGn5JpFx5ds8A
دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۶ - 8:20 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
امتحان زندگی!
عجیب ترین معلم دنیا بود ، امتحاناتش عجیب تر...امتحاناتی که هر هفته می گرفت و هر کسی باید برگه ی خودش را تصحیح می کرد...آن هم نه در کلاس،در خانه...دور از چشم همه.
اولین باری که برگه ی امتحان خودم را تصحیح کردم، سه غلط داشتم...نمی دانم ترس بود یا عذاب وجدان، هر چه بود نگذاشت اشتباهاتم را نادیده بگیرم و به خودم بیست بدهم...
فردای آن روز در کلاس وقتی همه ی بچه ها برگه هایشان را تحویل دادند، فهمیدم همه بیست شده اند به جز من...به جز من که از خودم غلط گرفته بودم!
من نمی خواستم اشتباهاتم را نادیده بگیرم و خودم را فریب بدهم...بعد از هر امتحان آنقدر تمرین می کردم تا در امتحان بعدی نمره ی بهتری بگیرم...
مدت ها گذشت و نوبت امتحان اصلی رسید،امتحان که تمام شد ، معلم برگه ها را جمع کرد و برخلاف همیشه در کیفش گذاشت... چهره ی هم کلاسی هایم دیدنی بود... آن ها فکر می کردند این امتحان را هم مثل همه ی امتحانات دیگر خودشان تصحیح می کنند... اما این بار فرق داشت...این بار قرار بود حقیقت مشخص شود...
فردای آن روز وقتی معلم نمره ها را خواند، فقط من بیست شدم... چون بر خلاف دیگران از خودم غلط می گرفتم ؛ از اشتباهاتم چشم پوشی نمی کردم و خودم را فریب نمی دادم...
زندگی پر از امتحان است... خیلی از ما انسان ها آنقدر اشتباهاتمان را نادیده می گیریم، تا خودمان را فریب بدهیم ... تا خودمان را بالاتر از چیزی که هستیم نشان دهیم... اما یک روز برگه ی امتحانمان دست معلم می افتد... آن روز چهره مان دیدنی است...
آن روز حقیقت مشخص می شود و نمره واقعی را می گیریم...
راستی در امتحان زندگی از بیست چند شدیم؟
👇👇👇
🍀 @sabzifadak85
یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۶ - 18:26 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
هیچ زنی نمی تواند....
♨️ زنان در کشور ما ، هنوز آمادگی پذیرفتن مسئولیت هایی چون وزارت در کابینه ی دولت را ندارند؛
زیرا:
هیچ زنی نمی تواند ۷۰۰ میلیارد اختلاس کند!!
هیچ زنی نمی تواند صدها هکتار از زمین های ورامین را به زور تصرف کند!!
هیچ زنی نمی تواند ادعای هاله ی نور بر دور سرش کند و درعین حال به ۱۷۰ نمایندگان مجلس پول کلان بدهد تا وزارتش را استیضاح نکنند!!
هیچ زنی نمی تواند میلیاردها اختلاس کند و حتی دستش به خون مظلومان آلوده باشد و فقط ۲۰۰ هزار تومان جریمه بشود!!
هیچ زنی نمی تواند خساراتی بیشتر از ۸ سال جنگ به کشور خودش وارد کند!
هیچ زنی نمی تواند سه تن از بزرگان کشور را به جرم انتقاد مسالمت آمیز ۶ یا ۷ سال در حصر خانگی نگه دارد!!
هیچ زنی نمی تواند در یک دوره ی مسئولیتش کشور را ۵۰ سال به عقب برگرداند و پس از ۳۸ سال بگوید مردم روزی یک وعده غذا بخورند!!
هیچ زنی هر چه قدر هم نماز بخواند، نمی تواند جای مهر نماز را روی پیشانی خود خالکوبی کند!!!
هیچ زنی نمی تواند لباس خاصی بپوشد که عوام تصور کنند او لباس پیغمبر را پوشیده و خودش هم پیامبرگونه است!!
هیچ زنی نمی تواند آن قدر بی احساس باشد که درد و رنج و بیماری و فقر و فساد در میان مردم و جامعه ی خود را ببیند، اما باز هم سرمایه های کشور را به حلقوم شیوخ و شکم گنده های منطقه بریزد!!
هیچ زنی نمی تواند به اندازه ی یک۰۰۰ مرد۰۰۰ " نامرد" ۰۰۰ باشد!!
#کانال_بیداری
🆔 @BIIDARIIII
یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۶ - 7:9 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
همه چیز فقط بردن نیست
در مسابقۀ دوی ماراتنی، دختری فقیر، سرعتش را کم می کند تا به یک دوندۀ معلول آب بدهد. او در آن مسابقه دوم می شود و ده هزار دلار جایزۀ مسابقه را از دست می دهد. خیلی ها معتقدند دلیل باخت او همین توقف بوده است، اما خودش می گوید: همه چیز فقط بردن نیست. انسان های بزرگ، ثمرۀ بینش های بزرگ و درستند.
خدایا توانم ده دوست بدارم بی چشمداشت
و بفهمم دیـگران را حتی اگر نفهمند مرا ☘️
☘️ خدایا؛
🍃 امروز را با عشق تو 🍃
☘️ آغاز می ڪنم ☘️
🍃 بخشندگے از توست 🍃
☘️ عشق در وجود توست ☘️
🍃قدرت در دستانِ توست... 🍃
☘️عشق را در وجود ما قرار ده☘️
🍃 تا مهربان باشیم 🍃
🌻 سلام
صبح قشنگ شما معطر به نور الهی 🌺🌺🌺
روزتون سرشار از عشق و آرامش خدایی
با آرزوی عمری زیبا؛ پربرکت ,سرشار از نشاط ، موفقیت وسلامتی در پناه پروردگار
یاعلی
🌳🌳راز آرامش درون
رها کردن ذهن از نگرانـــــی هاست .....
🌳🌳قدرت بالاتری از تو وجود دارد که حواسش به همه چیـــــز هـــــست .....
به او بســـــپار و آرام بـــــاش ..
شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۶ - 5:52 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
صاحب کتفها!
شاهپور دوم معروف به شکارچی اعراب: نهمین پادشاه ساسانی،
بیشترین زمان حکومت را داشت.
وی هفتاد سال بر ایران حکومت کرد . جالب است بدانید زمانی که در شکم مادرش بود، به شاهی رسید و بزرگان تاج را بر روی شکم مادرش نهادند.
بزرگ قبایل عربستان، ابن مخلب نام داشت .وی در زمانی که شاهپور هفت ساله بود، به ایران حمله کرد و بعد از قتل و غارت فراوان ،در همان جنوب ایران ۱۲۰۰۰۰ زن و مرد و کودک را به اسیری گرفت تا برده و کنیز کند. بعد از چند روز راهپیمایی آذوقه آن ها تمام شد . وی باکمال بی رحمی،تمام آن ها را گردن زد و به کشورش بازگشت. هفت سال بعد دوباره به تصور این که هنوز شاهپور بچه است و او می تواند با خیال راحت
به غارت بپردازد،تدارک حمله به ایرانرا ديد.
این بار شاپور خود سرداری سپاه را برعهده گرفت وجزو معدود دفعاتیاست که شاه دستور می دهد به هیچ عنوان اسیر نمی گیریم، (در این زمان شاپور ۱۴ ساله است.) شاپور، سپاه عرب را بین دجله و فرات گیر انداخته، دستور تخریب پل ها را صادر نمود تا هیچ عربی نتواند بگریزد؟
این جنگ همان روز غروب به پایان رسید و از لشکر اعراب هیچ کس سالم باقی نماند. به دستور شاپور ابنمخلب را که قدی بلند و بي قواره و صورتی آبله چرده بود، از بین زخمی ها پیدا کرده نزد وی آوردند. شاپور علت حمله را پرسید و وی علت را گرسنگی اعراب و بچه بودن شاه عنوان کرد. شاپور به وی گفت:
در جواب سوال شاهپور که چرا دفعه قبل اسیران راقتل عام کردید؟گفت:
خوراکمان رو به پایان بود و نمی توانستیم آن ها را سیر کنیم.
شاپور پرسید: چرا آزادشان نکردید که بروند؟
شاه عرب کمی درنگ کرد و در پاسخ گفت:
به فکرم نرسید!!!
شاپور دستور داد شانههایش را سوراخ کرده و از آن طنابی گذرانده و بر سر در شهر آویختند. از آن پس دستور داد که هر عربی را در مرزهای ایران یافتند، به همین روش مجازات کنند.
و این چنین شد که اعراب لقب ذوالاکتاف را به شاپور دادند (یعنی: صاحب کتفها)
پيشتازان مدني
جمعه بیستم مرداد ۱۳۹۶ - 6:46 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
خران یا نیروهای خودسر!
خری به درختی بسته بود.
شیطان خر را باز کرد.
خر وارد مزرعه همسایه شد و تر و خشک را با هم خورد.
زن همسایه وقتی خر را در حال خوردن سبزیجات دید ؛تفنگ را برداشت و یک گلوله خرج خر نمود و کشتش.
صاحب خر وقتی صحنه را دید؛ عصبانی شد و زن صاحب مزرعه را کشت.
صاحب مزرعه وقتی با جسد خونین همسرش روبه رو شد،
صاحب خر را از پای درآورد!
به شیطان گفتند: چه کار کردی؟!!!
گفت: من فقط یک خر را رها کردم!
نتیجه:هرگاه می خواهی یک جامعه را خراب کنی، خران را آزاد کن!
-به ساعت ها بگویید بخوابند !
بیهوده زیستن را ؛
نیازی به شمارش نیست...
#احمد_شاملو
🆔 @AndishAzad
.
پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۶ - 7:45 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
🔴 چرا ایران مشکل آب را جدی نمی گیرد؟
(✍️: ابراهيم نبوى)
اول: چون مشکل آب در ایران بیش از حد جدی است و ایران بلد نیست مشکلات جدی را حل کند.
دوم: برای این که در جریان مشکل آب، نه دست آمریکا توی کار است، نه دست اروپا، نه دست عربستان و نه دست اسرائیل. حکومت ایران فقط مشکلاتی را حل می کند که در جریان حل آن دو تا مشت محکم هم به دهان استکبار جهانی زده شود.
سه: برای این که حل مشکل آب نیازمند مدیریت خوب، برنامه ریزی دقیق، عزم ملی و چند تا چیز دیگر است و مدیریت و برنامه ریزی و این جور چیزها اصلا حرام اندر حرام است.
چهار: برای حل مشکل آب نه می شود از حمله و هجمه استفاده کرد، نه از چماق و باتوم، نه از موتور سیکلت و اسید و نه از راهپیمایی و آتش زدن پرچم، به همین دلیل که فعلا کسی نمیتونه مشکل آب را حل کنه!
🆔@Amadnews
چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۶ - 7:45 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
خودبرتربینی
✳️ داستانی بسیار تامل برانگیز
🔹 در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهرهاش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل میگیرد و سر میز مینشیند. سپس یادش میافتد که کارد و چنگال برنداشته، بلند میشود تا آن ها را بیاورد. وقتی برمیگردد، با شگفتی مشاهده میکند که یک مرد سیاهپوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه به قیافهاش) آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!
بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس میکند، اما بهسرعت افکارش را تغییر میدهد و فرض را بر این میگیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر میگیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذاییاش را ندارد.
در هر حال، تصمیم میگیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ میدهد. دختر اروپایی سعی میکند کاری کند. این که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود.
🔹 به این ترتیب، مرد سالاد را میخورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمیدارند و یکی از آن ها ماست را میخورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم کننده و با مهربانی لبخند میزنند.
آن ها ناهارشان را تمام میکنند. زن اروپایی بلند میشود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که کمی آن ورتر پشت سر مرد سیاهپوست، در کنار میز بغلی کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی میبیند و ظرف غذایش را که دستنخورده و روی آن یکی میز مانده است!
✳️ توضیح پائولو کوئیلیو:
🔹 من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم میکنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار میکنند و آن ها را افرادی پایینمرتبه میدانند. داستان را به همۀ این آدمها تقدیم میکنم که با وجود نیتهای خوبشان، دیگران را از بالا نگاه میکنند و نسبت به آن ها احساس سَروَری دارند. چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیشداوریها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل کوته فکران رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر میکرد در بالاترین نقطۀ تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانشآموخته به او اجازه داد از غذايش بخورد .
🔵 پی نوشت: امیدوارم همه ما ازشر خطاهای بزرگی چون، خودبرتربینی و قضاوت های زودهنگام، مصون باشیم.
✅ @mohebbisbs
سه شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۶ - 8:23 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
ﺑﺰﺭگ ترﯾﻦ ﺑﺎﺯﯾﮕﺮ
💎ﺭﻭﺑﺮﺗﻮ ﭼﻮﻟﯽ ﺳﺮﭘﺮﺳﺖ ﮔﺮﻭﻩ ﺑﺎﺯﯾﮕﺮﺍﻥ ﺗﺌﺎﺗﺮ ﺁﻟﻤﺎﻥ خاطره ای از سفر به ایران نقل می کند و می گوید:
ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ، ﺩﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺗﻌﻄﯿﻞ ﻭ ﻋﺰﺍﺩﺍﺭﯼ ﺩﺳﺘﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ.
ﻣﻄﻤﺌﻨﺎً ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﻣﻦ ﺗﻨﻬﺎ ﻓﺮﺩ ﺧﺎﺭﺟﯽ ﺑﻮﺩﻡ. ﺩﺭ ﺁﻥ ﺩﺳﺘﻪ ﺷﯿﻮﻥ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﺯﺍﺭﯼ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ ﺭﻧﺞ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻣﯽ ﺑﺮﺩﻧﺪ. ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺷﯿﻌﻪ ﻧﯿﺴﺘﻢ، ﻣﻮﻗﻌﯿﺖ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻣﺸﮑﻠﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﮐﺴﯽ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺩﺭﺁﻥ ﺩﺳﺘﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩﻡ.
ﻣﻦ ﺑﺎﺯﯾﮕﺮ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺴﺘﻢ، ﻭﻟﯽ ﺁﻧﺠﺎ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻨﻢ. ﮐﻨﺎﺭ ﻣﻦ ﭼﻨﺪ ﻣﺮﺩ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺯﺍﺭ ﺯﺍﺭ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ.
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁن ها ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﺰﺩیک تر ﺑﻮﺩ، ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻋﺰﺍﺩﺍﺭﯼ ﻭ ﻭﺳﻂ ﮔﺮﯾﻪ ﺯﺍﺭﯼ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
« ﺍﮔﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﯼ ﻓﺮﺵ ﺑﺨﺮﯼ، ﻣﻦ ﺩﺍﺭﻡ »!
ﻭ ﺩﺭﻋﯿﻦ ﺣﺎﻝ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ. ﺍﻭ ﺑﺰﺭگ ترﯾﻦ ﺑﺎﺯﯾﮕﺮﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﯾﺪﻡ....
دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۶ - 12:14 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
🔴 چند توییت برگزیده درباره مدعوین و غایبین مراسم تنفیذ
🔸احمدینژاد در مراسم تنفیذ در صدر مجلس نشسته تا ثابت شود آنچه که هزینه زاست، نجابت است نه وقاحت!/ حامد شجاعی
🔹این همه آدم نشستن توی تنفیذ و دارن در مورد انتخاباتی حرف میزنن که خاتمی با یک پیام ویدیویی سرنوشتش رو تعیین کرد./چاليست
🔸٣تن در حصر، یک تن ممنوعالتصویر، صدها تن راندهشده ازمدیریت کشور، مطالبه مردمی که معطلمانده، احمدینژادی که در تنفیذ حضور دارد و سخن از وحدت ملی./ناهید مولوی
🔹تصاویر مهمانان امروز مراسم تنفیذ منو یاد این انداخت:
اینچنین است شیوهی ایام
زاغ در باغ و بلبل اندر دام
/غزاله دلیر
🔸احمدینژاد در مراسم تنفیذ حضور دارد و سیدمحمدخاتمی دعوت نشده است. پافشاری میکنند بر کینهها بی توجه به آن ها که منشأ خیر برای نظام و مردمند./ساجده عربسرخی
🔹احمدینژاد با میلیاردها تخلف مالی و بازیهای اخیرش در مراسم تنفیذ حضور دارد و محصورین بیمار در حصر و خاتمی ممنوع التصویر/ ریحانه طباطبایی
🔸تو هر جای دنیا بود، یکی با ۷ پرونده و ۱۲ هزار میلیارد تومان تخلف به جای این که به تنفیذ دعوت شه، مستقیم میرفت دادگاه و بعدش زندان./ آمنه شیرافکن
🔹شما برای نظام آرزوی سرنگونی کنی، به مراسم تنفیذ دعوت میشی، ولی اگر منادی وحدت و آشتی ملی و اصلاحات از درون نظام باشی حق حضور نداری!/ناسازگار
🔸نجیب تویی که از حصر رای دادی!
نانجیبانِ رای سفید امروز باز هم نظرشان نزدیکتر است!
/کیمیا
#میرحسین
✅ @kalemenews
دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۶ - 7:9 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
به خاطر خدا یا پول؟!
گویند فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت وگفت:
هندوانهای برای رضای خدا به من بده فقیرم و چیزی ندارم.
هندوانه فروش درمیان هندوانه ها گشتی زد و هندوانهٔ خراب و به درد نخوری را به فقیر داد. فقیر نگاهی به هندوانه کرد و دید که به درد خوردن نمی خورد. بنابراین مقدار پولی که به همراه داشت، به هندوانه فروش داد و گفت:
به اندازه پولم به من هندوانه ای بده.
هندوانه فروش هندوانه خیلی خوبی را وزن کرد و به مرد فقیر داد. فقیر هر دو هندوانه را رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا، بندگانت را ببین...
این هندوانه خراب را به خاطر تو داده است و این هندوانه خوب را به خاطر پول.
وای اگر این تفکر در کل زندگی ما باشه...
یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۶ - 17:25 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
داشتن حس مسئولیت و وظیفه شناسی
يکی از مديران آمريکايی که مدتی برای يک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود ، تعريف کرده است که روزی از خيابانی که چند ماشين در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم. رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد . او با جديت وحرارتی خاص مشغول تميز کردن يک ماشين بود ، بی اختيار ايستادم . مشاهده فردی که اين چنين در حفظ و تميزی ماشين خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود . مرد جوان پس از تميز کردن ماشين و تنظيم آيينه های بغل، راهش را گرفت و رفت ، چند متر آن طرف تر در ايستگاه اتوبوس منتظر ايستاد. رفتار وی گيجم کرد. به او نزديک شدم و پرسيدم:
مگر آن ماشينی را که تميز کرديد، متعلق به شما نبود؟
نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت:
من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشين از توليدات آن است. دلم نمی خواهد اتومبيلی را که ما ساخته ايم، کثيف و نامرتب جلوه کند.
يک کارگر ژاپنی در پاسخ به این سوال که :
"چه انگيزه ای باعث شده است که وی سالانه حدود هفتاد پيشنهاد فنی به کارخانه بدهد؟" جواب داد :
اين کار به من اين احساس را می دهد که شخص مفيدی هستم، نه موجودی که جز انجام يک سلسله کارهای عادی روزمره فايده ديگری ندارد.
یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۶ - 7:33 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
🌴ایمان و اعتقاد🌴گویند روزی حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود ، مردی میان سال در زمین کشاورزی مشغول کار بود .حاکم بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند . روستایی بی نوا با ترس در مقابل تخت حاکم ایستاد.به دستور حاکم لباس گران بهایی بر او پوشاندند. حاکم گفت یک قاطر راهوار به همراه افسار و پالان خوب به او بدهید... حاکم از تخت پایین آمده بود و آرام قدم می زد، گفت: حالا می توانی بر سر کارت برگردی!
ولی همین که دهقان بینوا خواست حرکت کند، حاکم کشیده ای محکم پس گردن او نواخت .
همه حیران از آن عطا و حکمت این جفا ، منتظر توضیح حاکم بودند.
حاکم پرسید : مرا می شناسی؟
بیچاره گفت : شما تاج سر رعایا و حاکم شهر هستید.
حاکم گفت: آیا بیش از این مرا می شناسی؟
سکوت مرد حاکی از استیصال و درماندگی او بود.
حاکم گفت: به خاطر داری بیست سال قبل با دوستی به پابوس سلطان کرامت و جود #حضرت_رضا (علیه السلام) رفته بودی؟
دوستت گفت :خدایا به حق این آقا مرا حاکم نیشابور کن!
و تو محکم بر گردن او زدی که:
ای ساده دل! من سال هاست از آقا یک قاطر با پالان برای کار کشاورزیم می خواهم، هنوز اجابت نشده، آن وقت تو حکومت نیشابور را می خواهی؟
یک باره خاطرات گذشته در ذهن دهقان مرور شد.
حاکم گفت: این قاطر و پالانی که می خواستی ، این کشیده تلافی همان کشیده ای که به من زدی.
فقط می خواستم بدانی که برای آقا حکومت نیشابور یا قاطر و پالان فرق ندارد.
فقط ایمان و اعتقاد من و توست که فرق دارد.
💐🌴💐🌴💐🌴💐🌴
@bohloool
شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۶ - 11:7 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
ارزش یک ریال معلم!
آقای ناصری فرد، میلیاردر ایرانی است . او بزرگ ترین نخلستان خصوصی جهان را که در آن بیش از 200000 نخل وجود دارد، وقف خیریه کرده و از خرماهای این نخلستان است که در افطاری ماه رمضان از تمام بوشهری ها پذیرایی می شود.
او داستان جالبی از زمانی که در فقر زندگی کرده است، بازگو می کند .
او مي گويد : من در خانواده ای بسیار فقیر زندگی می کردم؛ به حدی که هنگامی از بچه های مدرسه خواستند که برای رفتن به اردو یک ریال بیاورند، خانواده ام به رغم گریه های شدید من از پرداخت آن عاجز ماندند.
یک روز قبل از اردو در کلاس به یک سوال درست جواب دادم و معلم من که برازجانی بود، به عنوان جایزه به من یک ریال داد و از بچه ها خواست برایم کف بزنند. غم وغصه من تبدیل به شادی شد و به سرعت با همان یک ریال در اردوی مدرسه ثبت نام کردم.
دوران مدرسه تمام شد و من بزرگ شدم و وارد زندگی و کسب و کار شدم و به فضل پروردگار ثروت زیادی به دست آوردم و بخشی از آن را وارد اعمال خیریه کردم.
در این زمان به یاد آن معلم برازجانی افتادم و با خود فکر می کردم که آیا آن یک ریالی که به من داد، صدقه بود یا جایزه؟
به جواب این سوال نرسیدم و با خود گفتم نیتش هر چه بود، من را خیلی خوشحال کرد و باعث شد دیگر دانش آموزان هم نفهمند که دلیل واقعی دادن آن یک ریال چه بود. تصمیم گرفتم که او را پیدا کنم و پس از جستجوی زیاد او را یافتم. در حالی که در زندگیِ سختی به سر می برد و قصد داشت که از آن مکان کوچ کند. بعد از سلام و احوال پرسی به او گفتم:
استاد عزیز، تو دِین بزرگی به گردن من داری.
او گفت : اصلا به گردن کسی دِینی ندارم.
من داستان کودکی خود را برایش بازگو نمودم و او به سختی به یاد آورد و خندید و گفت: لابد آمده ای که آن یک ریال را پس بدهی.
من گفتم: آری!
و با اصرار زیاد او را سوار بر ماشین خود نموده و به سمت یکی از ویلا هایم حرکت کردم.
هنگامی که به ویلا رسیدم، به استادم گفتم :
استاد، این ویلا و این ماشین را باید به جزای آن یک ریال از من قبول کنی و مادام العمر حقوق ماهیانه ای نزد من داری.
استاد خیلی شگفت زده شد و گفت: اما این خیلی زیاد است.
من گفتم: به اندازه آن شادی و سروری که در کودکی در دل من انداختی، نیست. من هنوز هم لذت آن شادی را در درونِ خود احساس می کنم.
شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۶ - 7:38 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
👤 ماجرای آقا نور!!!
اولين روضه خوانی كه روضه "دوره ای” را در تهران مرسوم كرد، "آقانور" بود. پيری او را به ياد می آورم. قدی كوتاه، كمی چاق، محاسنی خيلی بلند و مثل برف سفيد داشت. عمامه اش مشكی و لباس معمولی روحانی به تن می كرد.
مردم می گفتند نور از "آقا " می بارد. به همین جهت به "آقا نور" شهرت داشت.
هيچ كس نام واقعی او را نمی دانست. مردم خيلی به او اعتقاد داشتند. تا پيش از "آقا نور" روضه ها معمولا يا در ايام عزاداری و يا به مناسبت " نذر" و امثال آن خوانده میشد و اين "آقا نور" بود كه "روضه" را تابع نظم و قانون كرد.
خيلی "مجلس" داشت و به همين مناسبت روضه هايش بسيار كوتاه (تقريبا 2 تا 5 دقيقه) بود. مردم به همين هم راضی بودند و صرف حضور "آقا نور" را در خانه خود، باعث سلامتی و خوش بختی و برکت می دانستند.
به محض اين كه روی صندلی (به جای منبر) می نشست، يك استكان چای يا "قنداغ" به دستش می دادند و استكان را به دهان میبرد و لب خود را با آن آشنا میكرد و گاهی چند قطره ای از آن را مینوشيد و بقيه را پس میداد.
همسايه ها و بيمارداران هر يك مقداری از چای يا قنداغ "آقا" را برای سلامتی بيمار خود همراه میبردند.
آقا نور با "الاغ " حركت میكرد و هميشه يك نفر دنبالش بود. همراه او را "پا منبری” میناميدند.
چون به غير از اين كه از الاغ "آقا " نگهداری میكرد، بعضی اوقات در داخل مجلس "پای منبر "آقا" هم میايستاد و بعضی مرثيهها را دو صدایی با هم میخواندند.
همين "پامنبر" خوانها بودند كه پس از چندی خود "روضه خوان" میشدند و يكی از آن ها همسايه ديوار به ديوار ما بود كه 7- 6 سالی هم از من بزرگ تر بود.
الاغ "آقا" خيلی خوب خورده و پرورده و در ضمن نا آرام و "چموش" بود.
علت نارضایتی حيوان هم اين بود كه كسانی موهای بدن حيوان را میكندند و داخل مخمل سبز میگذاشتند و پس از دوختن، آن را برای "رفع چشم زخم " به گردن اطفالشان میآويختند.
چون حيوان از كندن موهای بدنش ناراحت بود، كسانی و به خصوص بچه هايی را كه به او نزديك میشدند، گاز میگرفت!
باری، كار "آقا نور" خيلی "سكه" بود.
غير از خانه های شهری، باغ و ساختمانی در "زرگنده" داشت كه به آلمانها اجاره داده بود. ( پيش از جنگ بين الملل دوم).
آن موقع آلمانها خيلی در ايران بودند و در زمينه صنعت و تجارت بسيار فعال بودند و معلوم است در كارهای سياسی و تبليغاتی به همچنين. روز دوازدهم هر ماه "قمری” منزل ما روضه بود و "آقا نور" هم دعوت داشت.
يك بار در اوائل سال 1320 آقانور پيش از شروع روضه مطلبی به اين مضمون گفت :
"اين "هيتلر" كه در آلمان پيدا شده، "هيت لُر" است. از "لرستان" رفته و سيد هم هست. نايب امام زمان است و ماموريت دارد همه دنيا را فتح كند و به "حضرت" تحويل بدهد.
البته، اين ها مطلبی بود كه " آقا نور" میگفت و هيچ كس در صحت آن شك نداشت.
مدتی گذشت و "متفقين " ايران را اشغال كردند و آلمان ها از كشور اخراج گشتند و ساختمان زرگنده "آقا نور" به انگليسها اجاره داده شد و مدت كمی پس از اشغال ايران، روزی را به ياد می آورم
كه "آقا نور" همان طور كه در خيابانها و كوچهها سوار بر الاغ به مجالس خود میرفت، (و معلوم است در مجالس نيز) با صدای بلند اعلام می كرد كه :
شب جمعه آينده، زلزله شديدی در تهران به وقوع میپيوندد و فقط كسانی كه به امامزادهها و اماكن مقدس پناه ببرند، در امان خواهند بود.
معلوم است كه آن شب، تهران به كلی تخليه شد. ما هم با خانواده و با "گاری” به شاه عبدالعظيم رفتيم و علت آن بود كه "ماشين دودی” به قدری شلوغ شده بود كه مادرم ترسيد ما زير دست و پا له شويم.
با اين حال بعضی از اشخاص كه نتوانستند از شهر خارج شوند و به امامزادهها بروند، در وسط خيابان ها خوابيدند.
آن شب زلزله نيامد، ولی ماه بعد كه "آقا نور" برای روضه به خانه ما آمد، بدون اين كه كسی علت نيامدن زلزله را بپرسد، خودش گفت :
"حضرت به خواب كسی آمده و پيغام داده كه چون معلوم شد مردم خيلی مومن و با عقيده هستند، دستور دادم زلزله نيايد."
البته اين را هم همه باور كردند...
فقط پدرم كه "درويش" هم بود، می گفت :
"انگليسیها میخواستند ميزان نادانی ما را امتحان كنند كه با اين ترتيب به مقصود خود رسيدند!"
هيچ كس حرف پدرم را باور نكرد و پای دشمنی تاريخی درويشها با روحانيون
گذاشتند.
وقتی آقا نور مرد، در حقيقت تهران عزادار و تعطيل شد!
محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد
قصـه ماسـت که در هر سر بازار بماند
📚 در كوچه و خيابان
✍️ دكتر عباس منظرپور
📇 سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
پنجشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۶ - 11:15 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
🔴
سرها پایین! در عراق و در اردوگاه که بودیم، همیشه باید سرهایمان پایین بود. به قول خودشان؛ «سرا پایین!» امکان سؤال هم نداشتیم که «چرا؟» گاه انتظار آمارگیری یک ساعت یا بیشتر طول میکشید و تمام مدت سرها باید به پایینترین حالت نگاه داشته می شد. هم نوعی شکنجه بود، هم یادآوری اینکه اسیریم! البته بعد از آمار و در حال قدم زدن آزادتر بودیم.
تا اینکه یک روز هواپیمایی در آسمان پیدا شد. همین که سرهایمان به تعجب بالا رفت، سوت زدند و همه به صف شدیم که «چرا بالا نگاه؟» تعدادی به شدت کتک خوردند و از آن روز موقع قدم زدن هم سر بالا کردن ممنوع بود!
لنگه کفش از نظر عراقیها اهانت بود. یکی از بدترین فحشهای آنها «قندره» بود (کفش)! نمیشد بپرسیم «چرا؟» یک روز دمپاییهایم زیر سرم قرار داشت. عراقی متوجه شد. آسمان را به زمین دوخت؛ چرا قندره زیر سر؟ چرا؟
خدای من. دیگر دانسته بودیم موضوع چیست، هر لحظه باید به ما میفهماندند که حاکم کیست و محکوم کدام! فرهنگ آنها به قدری پایین و بدوی بود که جز با این سخت گیریهای بیجا فکر میکردند ما یادمان می رود اسیریم! ۹ شب ساعت خواب بود. از آن ساعت راه رفتن حتی برای انجام کار مهم ممنوع بود! خندیدن، گریه کردن، جمع شدن بیش از دو نفر، اشاره به نقطهای، حتی حمام رفتن و دستشویی رفتن، بی اجازه آنها ممکن نبود! در غیر این صورت عراقی فکر میکرد پس او چه کاره است!
یک روز نگهبان دلش سوخت، نشسته بودیم برای آمار، سر پایین، خیلی طول کشید. اعلام کرد یک دقیقه سرهایمان را بالا کنیم. چنان منت گذاشت، چنان پز این تصمیمش را داد، تا چند روز منتظر بود برویم دستش را هم ببوسیم. راستش کمبود آب و غذا و جا و دارو و غربت و زندان، کم کم قابل تحمل شد، ولی این امر و نهیهای مسخره، تا روز آخر عذابمان میداد.
💠 ـــــــــــــــــــــــــــــ
در ترافیک تهران گیر کرده و آدرس را هم گم کرده بودیم. پسرم نرم افزار WAZE داشت. دقیقا ما را از بهترین و کم ترافیکترین مسیر به مقصد رساند. گفتم:
لطفا برای موبایل من هم از این نرم افزار بگذار.
گفت :نمیشود، فیلتر است! وی پی اِن لازم دارد، که تو نداری!
خواستم بپرسم «چرا؟» دیدم، مسخرهام میکند. نپرسیدم.
فیس بوک و توئیتر و یوتیوب و اینستالایو و هزار نرم افزار کاربردی دیگر که بسته اند، مبادا ما به جهنم هدایت شویم! نمیدانم این «وِیز» چه گزندی به ایمان و آخرتِ ما میزند. شاید کمتر شدن ترافیک باعث راحتی ما شود!
حقیقتا برای اینکه به آدم احساس پوچی و بی منطقی و عقب ماندگی دست بدهد، لازم نیست صبح تا شب کسی مدام داد بزند دو ضربدر دو میشود شش! مهم این است که این فرد کسی باشد که برای خیلیها تصمیماتی هم بگیرد!
پسرم توضیح میداد بسیاری سایتهای بازی (بازیهای هوش و سرگرمی) بدون فیلترشکن رفتن به آن ها ممکن نیست. دیگر نپرسیدم «چرا؟» فقط احساس کردم؛ چقدر جوانها به این تصمیمات ما میخندند.
نخندید. شما نمیدانید! اگر همه این سایتها باز باشند، بدون وی پی اِن بروید توئیتر، بروید فیسبوک، بروید وِیز و صدها سایتهای خبری و تحلیلی و بازی (که هیچ مفسدهای ندارند) آن وقت چطور یادتان بیاید؛ چه کسی حاکم است و چه کسی محکوم؟ چه کسانی دربان بهشت هستند و چه کسانی گلهوار باید به بهشت هدایت شوند! چطور یادمان بماند اینجا جهان سوم است؟
آقایان تصمیم گیر! لطفا بیشتر فیلتر کنید. اینها برای یادآوری ما خیلی خوب است. باید بدانیم چه فاصلهای هست بین عقلانیت و نادانی! چه فاصلهای است بین مدیریت و سر هم بندی. بین با شخصیت بودن و تحت قیمومیت قرار داشتن، لطفا باز فیلتر کنید! ما هم به بچههایمان میگوییم: «سرا پایین!» و نمیگذاریم بپرسند؛ «چرا؟» آنها هم نمیپرسند چرا «دو ضربدر دو میشود شش؟»
شب نشینی هالو
پنجشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۶ - 9:19 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
شما چه کار بزرگی باید انجام بدهید؟!!
🔍 کریستف کلمب پس از کشف قارۀ آمریکا، در حال صرف شام با مردان اسپانیایی بود که یکی از آنان گفت :
🔻 حتی اگر شما این قاره ی جدید را کشف نکرده بودید، در اسپانیا که سرزمینی غنی از مردان بزرگ و با لیاقت است، شخصی پیدا میشد که این کار را بکند...
کریستف کلمب پاسخی نداد، ولی پس از مدتی درخواست کرد تخم مرغی برایش بیاورند.
🔊 سپس آن را روی میز گذاشت و گفت :
آقایان! شرط می بندم که هیچ کدام از شما نمی تواند این تخم مرغ را در حالت ایستاده روی میز قرار دهد. البته من بعد از شما این کار را بدون هیچ کمکی انجام خواهم داد...
همگی تلاششان را برای ایستاده نگه داشتن تخم مرغ روی میز کردند، ولی بی فایده بود؛ سپس رو به کریستف کلمب کردند و گفتند :
🔴 «غیر ممکن است»
- غیر ممکن است؟ ولی من این طور فکر نمی کنم. کریستف کلمب تخم مرغ را از آن ها گرفت و ضربۀ کوچکی به انتهای آن زد. ترک ظریفی در آن قسمت ایجاد شد که به واسطۀ آن توانست تخم مرغ را روی میز در حالت ایستاده نگه دارد...
مردان اسپانیایی گفتند :
🔹 مطمئنا هر کسی می توانست با یک ضربه و ایجاد ترک در انتهای تخم مرغ آن را در این وضعیت نگه دارد.
کریستف کلمب لبخندی زد و گفت :
هر کسی می توانست، ولی هیچ کس این کار را نکرد. در مورد کشف قارۀ جدید من هم همین طور است، هر کسی می توانست آن را کشف کند، ولی هیچ کس حتی به آن فکر هم نکرد.
✅ نتیجه :
شما چه کار بزرگی باید انجام بدهید؟!!!
به همان فکر کنید و دست به کار شوید،
تفاوت میان انسان های موفق و دیگران، کمبود توانایی یا آگاهی نیست، بلکه کمبود اراده و عمل است. 🌴
سه شنبه دهم مرداد ۱۳۹۶ - 7:45 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
يك پند از وراى تاريخ!
دکتور ویکتور - فرانکل - تنها کسی بود که موفق شد از زندان آشويتس در پولند، معروف به كشتارگاه آدم سوزی، فرار کند. او در نامه ای خطاب به آموزگارانِ سراسر جهان برای تمام تاریخ چنين نوشت:
"چشمان من چیزهایی دیده اند که چشم هیچ انسانی نباید ببیند.
من اتاق های گازی را ديدم كه توسط بهترين مهندسين طراحی می شدند.
من پزشكـان مـاهـری را ديدم كه کودکـانِ معصوم و بی گناه را به راحتی مسموم می كردند.
من پرستارانی کاربلد را دیدم که انسان ها را با تزریق یک آمپول به قتل می رساندند. من فارغ التحصیلان دانشگاهی را دیدم که می توانستند انسان دیگری را در آتش بسوزانند !
مجموع این دلایل مرا به آموزش مَشکوک کرد. از شما تقاضا می کنم که تلاش کنید قبل از تربیت دانش آموزانتان به عنوان یک دکتر یا یک مهندس از آن ها یک انسان بسازید تا روزی تبدیل به جانوران_روانی_دانشمند نشوند. پزشک یا مهندس یا اسقف و ملا شدن کار چندان دشواری نيست و هرکسی می تواند با چند سال تلاش به آن برسد؛ اما به دانش آموزان خود بیاموزید که بهترین و بزرگ ترين ثروت هر کدام از آن ها انسانیت است كه با هيچ عقیده و باوری و مدرک تحصیلی در جهان قابل مقايسه نيست" !
کاپی .
دوشنبه نهم مرداد ۱۳۹۶ - 9:6 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
حالا الاغ ها پشت سر من!!در روزگاری که هنوز پای ماشین به زندگی ایرانیان باز نشده بود، مردم برای حمل مصالح ساختمانی از الاغ استفاده می کردند و به جماعتی که این شغل را پیشه می کردند، الاغدار می گفتند .
در میان الاغدارها شخصی بود به نام عباس گچی که بیشترین الاغ را داشت . عباس گچی مشروب زیاد می خورد، ولی چون آدم مردم داری بود، همه او را به خاطر درست کار بودنش دوست داشتند . او همیشه به دنبال الاغ هایش درحال جابه جایی مصالح آواز می خواند؛ با این حال مردم کاری به او نداشتند .
دست برقضا عباس گچی بعد از مدتی ورشکست شد و از مال دنیا هیچ برایش نماند و مجبور به فروش الاغ هایش شد و محل زندگیش را ترک کرد و سر به بیابان گذاشت . پس از طی یکی دو روز تشنه و گرسنه به شهری کوچک رسید و به خاطر این که جایی نداشت، به مسجد شهر رفت و گوشهای نشست . خادم مسجد چند روزی از او پذیرایی مختصری کرد و کم کم ساکن همان مسجد شد و پای ثابت خطبههای ملای مسجد و از کتابهای مذهبی مسجد هم جهت بالا بردن دانش مذهبی خود استفاده می کرد . او خیلی زود در دل مردم جا باز کرد؛ تا آنجا که پس از فوت ملای مسجد مردم او را به عنوان جانشینش انتخاب کردند .
روزگار گذشت و بعد چند سال گذر یکی از همشهریهای او به آن شهر افتاد و برای نماز عازم مسجد شد . صدای ملای مسجد او را یاد آواز خواندن عباس گچی پشت الاغهایش انداخت و شک کرد نکند که او همان عباس گچی باشد ؟
پس از نماز سراغ امام جماعت رفت و پرسید:
حاج آقا شما شباهت بسیار زیادی به یکی از آشنایان سابق من دارید به اسم عباس گچی !
ملا گفت: من همان عباس گچی هستم که می گویی !
آن شخص متعجب پرسید: آخر چطور ممکن است که یک آدم عرق خور که همیشه کارش پشت سر الاغ ها آوازخواندن بود، بشود یک روحانی؟ این یک معجزۀ الهی است !!
عباس گچی گفت: زیاد شلوغش نکن و هندوانه زیر بغلم نگذار ، من هیچ فرقی نکرده ام و همان عباس گچی هستم! تنهافرقی که پیش آمده جابه جایی من و الاغ هاست ! قبلا من پشت سر الاغ ها بودم، اما حالا الاغ ها پشت سر من ، همین ...
------------------------------
#کتاب_کشکول
#آیت_الله_طبسی
💮 https://telegram.me/joinchat/DTHqfkB3Qtf5prWa0dimHg
یکشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۶ - 17:28 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
"کاسپارف" شطرنج باز معروف به یک آماتور باخت!همه تعجب کردند و علت را جویا شدند؛ او گفت اصلاً در بازی با او نمی دانستم که آماتور است، برای این با هر حرکت او دنبال نقشه ای که در سر داشت بودم؛ گاهی به خیال خود نقشه اش را خوانده و حرکت بعدی را پیش بینی می کردم. اما در کمال تعجب حرکت ساده دیگری می دیدم، تمرکز می کردم که شاید نقشه جدیدش را کشف کنم ...آنقدر در پی حرکت های او بودم که مهره های خودم را گم کردم؛ بعد که مات شدم ،فهمیدم حرکت های او از سر بی مهارتی بود!!بازی را باختم، اما درس بزرگی گرفتم. «تمام حرکت ها از سر حیله نیست. آنقدر فریب دیده ایم و نقشه کشیده ایم که حرکت صادقانه را باور نداریم و مسیر را گم می کنیم و می بازیم!» بزرگ ترین اشتباهی که ما آدم ها در رابطههایمان می کنیم، این است که:
«نیمه می شنویم، یک چهارم می فهمیم، هیچی فکر نمی کنیم، و دو برابر واکنش نشان می دهیم!»
شنبه هفتم مرداد ۱۳۹۶ - 8:2 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
سیب تحول آفرین!

💎متن های زیبا💎
🌷🌷🌷
سال ها پیش پسربچه ی فقیری ازجلوی یه مغازه ی میوه فروشی رد می شد که به طور اتفاقی چشمش به میوه های داخل مغازه افتاد،
صاحب مغازه که پسرک را تو اون حال دید، دلش سوخت ورفت یه سیب از روی میوه ها برداشت و دادبه پسربچه. پسربچه باولع زیادسیب را به دهانش برد و خواست یه گاز محکم به سیب بزند که یه فکری به ذهنش خطورکرد. اون با خودش گفت:
بهتره این سیب را ببرم دم یه مغازه ی دیگه و با دو تا سیب کوچک تر عوض کنم!
و این کارا انجام داد و بعد یکی از سیب ها را خورد و اون یکی را هم به یه نفر فروخت و با پولش دوباره دو تا سیب خرید و این کار را این قدر انجام داد تا این که تونست یه مقدار پول جمع کنه و بعدش با این پول ها دیگه برای خرید سیب سراغ میوه فروش نمی رفت و مستقیمأ از جایی که میوه فروش میوه تهیه می کرد، میوه می خرید.
چندسال گذشت و حالا دیگه اون پسرک بزرگ تر شده بود و با این کارش موفق شده بود مغازه ای دست و پا کنه و کم کم بااین مغازه اوضاع مالیش خوب شده بود. اون جوان دیگه به این پول ها راضی نمی شد و سعی کرد برای خودش یه کاردیگه ای دست و پا کنه و با همین هدف یه شرکت کوچیک تولید قطعات الکترونیک دست و پا کرد و چندنفر را هم سرکار گذاشت.
چندسالی گذشت و اون شرکتش را گسترش داد و به جای چند نفر، چندین هزار نفر رو استخدام کرد و به جای تولید قطعات شروع به ساخت موبایل و لب تاب کرد و موفق به تولید بزرگ ترین و باکیفیت ترین موبایل های دنیا شد.
اون شخص کسی نبود به جز "استیوجابز" مالک معتبرترین برند موبایل و لب تاب دنیا "اپل"!
اون توی یه مصاحبه گفته:
علت این که شکل مارک جنس های من عکسه سیبه، به این دلیله که یادم نره کی بودم و هرگاه خواستم مغرور بشم، گذشته ام رو با دیدن این #سیب به یاد بیارم...
🌷🌷🌷
https://t.me/joinchat/AAAAAEQxm9fqNnBT37RL3w
جمعه ششم مرداد ۱۳۹۶ - 12:41 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
شرافت کُشی!
سربازان وارد روستایی شدند و به همه زنان تجاوز ڪردند به استثناء یک زن ڪه با مقاومت توانست سربازی را بکُشد و سر او را ببُرد!
پس از برگشت سربازان به پادگان ها واقامتگاه ها ، همه زنان نیز از خانه هایشان بیرون آمدند و لباس های پاره پاره خود را با گریه ای دلسوزانه جمع می ڪردند به جز آن زن.. ، از خانه اش باعزت و افتخار در حالی خارج شد ڪه با در دست داشتن سر آن سرباز ، به دیگر زنان با تحقیر نگاه می ڪرد و گفت:
تصور داشتید بگذارم به من تجاوزی ڪند بدون آن ڪه بمیرم یا او را بڪشم؟!
زن های روستا به یڪدیگر نگاه ڪردند و تصمیم گرفتند اورا بڪشند تا مبادا با شرافتش بر آن ها برتری داشته باشد و هنگام بازگشت همسرهایشان پرسیده شود چرا همانند او مقاومت نکردید..
بنابراین باحمله ای دست جمعی ، او را ڪشتند!
(شرافت را ڪشتند تا خفّت و ننگ زنده بماند)...
این است واقعیت فاسدان جامعه ما!
هر انسان شریفی را می کُشند،تخریب می ڪنند، دروغ می گویند و عزل می ڪنند تا شاهد بروز و فسادشان نباشد!!!
چهارشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۶ - 6:58 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
خر سلطان جنگل شد!
خر همه ی حیوانات را مجبور کرد که ساعت ۶ صبح بیدار شده و ۶ عصر بخوابند!
در هنگام توزیع غذا دستور داد که هر کدام از چارپایان و پرندگان و سایر حیوان ها فقط حق دارند ۶ لقمه غذا بخورند.
وقتی خواستند پینگ پنگ بازی کنند، هر تیم ۶ بازیکن داشته باشد، و زمان بازی نیز ۶ دقیقه باشد.
کارها خوب پیش می رفت و خر قوانین ششگانه یی وضع کرد!
در یک روز دل انگیز پاییزی، خروس ساعت ۵ و ۲۰ دقیقه صبح بیدار شد و آواز خواند.
خر خشمگین شد و در یک سخنرانی جنجالی گفت:
قوانین ما از همه قوانین دیگران کامل تر است و خروج از این ها و تخلّف از قانون های ششگانه جرم محسوب و منجر به اشدّ مجازات می شود، و طی مراسمی خروس را اعدام کرد.
همه ی حیوان ها از اعدام خروس ترسیدند و از آن پس با دقّت بیشتر قوانین را اجرا می کردند.
بعد از گذشت چندین سال، خر بیمار شد و در حال مرگ بود.
شیر به دیدارش رفت و گفت:
من و تعدادی دیگر از حیوان ها می توانستیم قیام کنیم، ولی نخواستیم نظم جنگل به هم بریزد، حال بگو علّت ابلاغ قوانین ششگانه چه بود؟ و چرا در این سال ها سختگیری کردی؟
خر گفت:
حالا من به خاطر خرّیت یک چیزهایی ابلاغ کردم،
شماها چرا این همه سال عین بُـز اطاعت کردید؟؟؟
😐😐😐
سه شنبه سوم مرداد ۱۳۹۶ - 7:44 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
دختر بهتر از گوهر!
💜هر کس که ندارد به جهان نعمت خواهر💜
🌸افسوس که تنها بود و بی کس و یاور🌸
🌹در موقع تنگی و بلا محنت و سختی🌹
🌷یک خواهر دلسوز به از یک صف لشکر🌷
💞هم رونق کاشانه و نعمت و رحمت💞💕
دلسوز برادر بود و حامی مادر💕
💓خواهر اگر از درد و غم خویش صبور است💓
💜حاضر نبود خار رود پای برادر
🌟چون شمع شود آب و به اطراف دهد نور🌟
🍃پروانه صفت بر جگر خود زند آذر
🌺دوران خوشی با پدرش هست چه کوتاه🌺
🌷کوتاه تر از عمر گل و میوه نوبر
❤️در روی زمین نزد پدر مثل ندارد❤️
🌸یک موی سرش با همه دنیاست برابر
از بس که بها داده خدا بر زن و دختر💕
☀️نازل شده در منزلتش سوره کوثر
🙏هر لحظه کنم شکر به درگاه الهی🙏
💞زیرا که خدا داده به من دختر و خواهر💞
🌺 روز دختر بر شما مبارک🌺🌺🌺
سه شنبه سوم مرداد ۱۳۹۶ - 7:21 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
همه جا گوهر و زر آویخته!
✳️ حکایت :
... ابوسعید ابوالخیر در راه بود.
گفت : «هر جا كه نظر میكنم،
بر زمین همه گوهر ریخته
و بر در و دیوار همه زر آویخته.
كسی نمیبیند و كسی نمیچیند.»
گفتند : «كو؟ كجاست؟»
گفت :
«همه جاست.
هر جا كه میتوان خدمتی كرد؛
یا هر جا كه میتوان راحتی به دلی آورد.
آن جا كه غمگینی هست
و آن جا كه مسكینی هست.
آن جا كه یاری طالب محبت است
و آن جا كه رفیقی محتاج مروت.»
🌸🌸🌸👏👏👏❤️❤️❤️
دوشنبه دوم مرداد ۱۳۹۶ - 7:47 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃
🌼🍃🌼
🍃🌼تفاوت گفتار
🌼
✅ تفکر 🤔
🔃 این متن رو از بالا به پایین و بعد از پایین به بالا بخوانید و تفاوت گفتار را ببینید :
امروز بدترين روز بود
و سعى نكن منو متقاعد كنى كه
در هر روزى، يك چيز خوبى پيدا ميشه
چون اگه با دقت نگاه كنيم
اين دنيا جاى وحشتناكيه
با اين كه
بعضى وقتا يك اتفاقات خوبى هم مي افته
شادى و رضايت هميشگى نيستند
و اين درست نيست كه
همش به ذهن و دل ما ربط داره
چون
ما میتونيم شادى واقعى رو تجربه كنيم.
فقط وقتى در يك محيط خوب باشيم
ميتونيم خوبى رو خلق كنيم
مطمئن هستم تو هم موافقى كه
محيطى كه توش هستيم
تأثير مستقيم داره روى
رفتار ما
همه چيز در كنترل ما نيست
و تو هرگز از من نخواهى شنيد كه
امروز روز خوبى بود."
🔃 حالا لطفأ از پايين به بالا بخونید.👆
یکشنبه یکم مرداد ۱۳۹۶ - 17:49 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
❌خودزنی ملّی! 😔😔😡😡
اخیرا از صدا و سيما و شبکه "افق"، مستندی تاریخی / جغرافیایی از منطقهی «نهاوند» پخش شد.
مستندی نسبتا ضعیف، با ایرادات مشهود.
اما تلخترین بخش از این مستندِ کذایی، جایی بود که به تپه تاریخی نهاوند اختصاص داشت...
تپهای که در سال ۲۱ هجری، جنگ میان لشگر متجاوز اعراب و سپاه ساسانی در آنجا روی داد.
پیش از هر چیز، بد نیست صفحاتِ خاکگرفتهی تاریخ را ورق بزنیم :
«جنگ نهاوند»، دومین جنگ بزرگ اعراب و ایرانیان پس از «جنگ قادسیه» بود. اعراب، پیروزی در این جنگ را «فتحالفتوح» مینامند.
چرا که پس از آن، تمام شهرهای ایران در مقابل لشگر متجاوزان، بیپناه ماند و به زودی کل ایران، زیر سُمِّ اسبانِ تازی، لگدمال گردید.
از این زمان بود که در هر شهر، گردنِ مَردان و سربازانِ ایرانی به زیر تیغ رفته، دختران ایرانی اسیر و در بازار بردهفروشان به فروش رسیدند، به پسران نوجوان تجاوز شد و زنهای شوهردار از دامانِ خانواده دزدیده شدند و میان سران عرب، تقسیم گردیدند.
اتفاقی که امروز پس از گذشت چهارده قرن بار دیگر تکرار شد و اعرابِ داعشی
-فرزندانِ همان اعرابِ صدرِ اسلام- همان بلا را بر سر زن و فرزندان «کُردهای ایرانی» تکرار کردند.
در جنگ نهاوند، بسیاری از سرداران و سربازانِ دلیر ایرانی، کشته شدند.
امروزه از آرامگاه هیچیک از این شهیدانِ مدافعِ وطن، نشانی در دست نیست.
اما طی رویدادی عجیب، مقبره یکی از فرماندهان عرب به نام "نعمان بن مقرن"
-که توسط "پیروزان" سردار رشید ایرانی، به درک واصل گردید و در پنج کیلومتری شمالغربی شهر، دفن شد- امروزه با عنوانِ "آرامگاه باباپیر"، به زیارتگاه هموطنانِ ناآگاهِ ما، تبدیل شده است!
عجیبتر آنکه در گوشهای از آن مستندِ فوقالذکر، از مقبره نعمان گزارشی تهیه شده و فرماندهی فاتحِ نهاوند؛ با عنوان دلاور اسلام، ستوده شده است!
راویِ مستند، با هیجانی توام با افتخار میگفت :
«اینجا محلی است که، سپاهیانِ سردرگمِ ساسانی، شکست خوردند و سپاهِ مسلمین، به "فتح الفتوح" دست یافتند!!!»
در هیچکجای زمین، ملتی را نخواهید یافت که چنین احمقانه، متجاوزان و قاتلان سرزمین خود را تقدیس کنند.
آیا ما مشغولِ یک خودزنی ملی / فرهنگی هستیم؟
یا این وقایع، به دلیل فقدان شعور و خِرَد به وقوع میپیوندد؟
چه زیبا سرودهاند :
به یزدان که گر ما خِرَد داشتیم
کجا این سرانجامِ بد داشتیم
✍️ بهمن انصاری
۲۵ خرداد ۱۳۹۶ خورشیدی
---------------------------------
پینوشت؛
برای اطلاعات بیشتر بنگرید به :
- تاریخ طبری، ذیل وقایع مربوط به سال ۲۱ هجری
- فتوح البلدان از بلاذری
- تاریخ ایران بعد از اسلام از مرحوم استاد زرینکوب
یکشنبه یکم مرداد ۱۳۹۶ - 6:49 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
ذهن خلّاق
علی خسروشاهی مدیر و کارخانهدار صاحب کارخانهجات مینو در کتاب خاطراتش آورده است:
یک کارخانه شکلاتسازی سوئیسی گاهی به دلیل ایراد دستگاههایش در خط تولید بستهبندی خالی رد میکرد، بدون اینکه در داخل بسته شکلات بگذارد و همین بستههای خالی احتمالی باعث نارضایتی مشتریان میشد.
مسئولان این کارخانه سوئدی آمدند کلی تحقیق کردند و دست آخر پس از حدود یک و نیم میلیون دلار هزینه به این نتیجه رسیدند که سر راه دستگاه نوعی وسیله لیزری بگذارند تا بستهبندیهای خالی را به طور اتوماتیک شناسایی کند و بردارد.
با شنیدن این خبر نگران شدم. چون دستگاه ما هم مشابه همان کارخانه شکلاتسازی ساخت همان شرکت سوئیسی بود. دستور تحقیق دادم و بعد از یک هفته سرپرست ماشینها آمد و گفت:
"بله درست است در دستگاههای ما هم چنین ایرادی دیده شده است و حتی ممکن است چنین محصولاتی به بازار راه پیدا کرده باشند."
نگرانیام زیادتر شد و تصمیم گرفتم در جلسه هیئتمدیره روی موضوع بحث کنیم. میخواستم نظر هیئتمدیره را در مورد یک و نیم میلیون دلار خرج احتمالی اخذ کنم.
فردای آن روز با اعضای هیئتمدیره برای بازدید از ماشین به کارگاه تولید رفتیم و دیدیم یک پنکه روی صندلی جلو لیزر ماشین قرار دارد. از کارگر ساده بالا سر ماشین پرسیدم: "دلیل این پنکه چیست؟!"
گفت: "ماشین گاهی بسته خالی میزند، من هم این پنکه را که در انبار بود، آوردم گذاشتم سر راه دستگاه که بستههای خالی از شکلات را با باد پرت کند بیرون."
نگاهی به هیئتمدیره کردم، تمامشان رنگشان پریده بود. به کارگر خلّاق که ما را از شرِّ یک و نیم میلیون دلار خرج اضافی رهانیده بود ،یک تشویقنامه به اضافه یک ماه حقوق و یک خانه در کرج هدیه دادم.
💠به ذهن خلّاق خود باید ایمان داشته باشیم...