دشمن زیاده!!
خانم از شوهرش می پرسه ; موقع ازدواج چه کسی منو به تو معرفی کرد؟
شوهر ; چه میدونم؟ دشمن زیاده!!
دشمن زیاده!!
خانم از شوهرش می پرسه ; موقع ازدواج چه کسی منو به تو معرفی کرد؟
شوهر ; چه میدونم؟ دشمن زیاده!!
استعداد عاشقی
شیخ حسن جوری میگوید:
در سالی که گذارم به جندیشاپور افتاد، سخنی از "محمد مهتاب" شنیدم که تا گور بر من تازیانه میزند.
دیدمش که زیر آفتاب تموز نشسته، نخ میریسد و ترانه زمزمه میکند. گفتم:
- ای مرد خدا، مرا عاشقی بیاموز تا خدا را همچون عاشقان عبادت کنم. محمد مهتاب گفت:
-نخست بگو آیا هرگز خطی خوش، تو را مدهوش کرده است؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز شکفتن گلی در باغچۀ خانهات تو را از غصههای بیشمار فارغ کرده است؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز صدایی خوش و دلربا، تو را به وجد آورده است؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز صورتی زیبا تو را چندان دگرگون کرده است که راه از چاه ندانی؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز زیر نمنم باران، آواز خواندهای؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز به آسمان نگریستهای به انتظار برف، تا آن را بر صورت خویش مالی و گرمای درون فرو نشانی؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز خندۀ کودکی نازنین، تو را به خلسۀ شوق برده است؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز غزلی یا بیتی یا سخنی فصیح، چندان تو را بیخود کرده است که اگر نشستهای برخیزی و اگر ایستادهای بنشینی؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز زلالی آب یا بلندی سرو یا نرمی گلبرگ یا کوشش مورچهای، اشک شوق ازدیدۀ توسرازیرکرده است؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز شده است که بخندی چون دیگری خندان بوده اند؛ و بگریی چون دیگری گریان بود؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز بر سیبی یا اناری، بیش از زمانی که به خوردن آن صرف میکنی، چشم دوختهای؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز عاشق کتابی یا نقشی یا نگاری یا آموزگاری شدهای؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز دست بر روی خویش کشیدهای و بر زیبایی و حسن رویت که نعمت خالق است؛ اندیشه کرده ای؟
گفتم: نه.
گفت: از من دور شو ، که سنگی را میتوان عاشقی آموخت، اما تو را نه!
نوازش دست استاد:
مسئول حراج تار فرسوده ای را با بی میلی بر سر دست گرفت و گفت چند؟!
چه کسی برای این تار قیمتی پیشنهاد می کند؟
از میان جمعیت یک نفر با تمسخر گفت: یک دلار!
دومی گفت: دو دلار برای سوزاندن در بخاری دیواری.
نفر سوم گفت: من سه دلار می خرم تا پسرم با آن بازی کند.
مردم بی دلیل می خندیدند!!!
ناگهان پیر مردی موقر با قدم هایی آرام و محکم از میان جمعیت بیرون آمد و تار کهنه را برداشت و به آن نگاه کرد و با دستمالی خاک آن را زدود، سیم های آن را محکم کرد و انگشتان سحر آمیز خود را بر روی سیم ها به حرکت در آورد، آهنگی روح نواز در گوش ها پیچید، گویی فرشتگان سیم های نامریی ِ سازی گوش نواز را به صدا در آورده بودند، هیچ صدایی به گوش نمی رسید. همه چشم و گوش شده بودند و به آن نوای جان بخش دل سپرده بودند.
آهنگ به پایان رسید. پیرمرد تار را روی میز گذاشت و آرام از سالن خارج شد.
مسئول حراج بهت زده تار را برداشت، صدایی از گوشه ای گفت: هزار دلار!
و همان طور به قیمت تار افزوده گردید و سرانجام ده هزار دلار فروخته شد. چند نفری با حیرت از یکدیگر پرسیدند: راستی چه چیزی بر ارزش آن تار شکسته افزود؟
یکی از آن میان زیر لب گفت:
نوازش دست یک استاد!
معلمان عزیز!
داستان ذکر شده، حقیقتی بزرگ را در خود نهفته دارد، هستند دانش آموزانی که در فراز و نشیب زندگی (باتوجه به ظاهر ژولیده، عملکرد ضعیف، رفتار و گفتار ناپسند) مانند تارهای فرسوده و بی ارزشی تصور می شوند که باید آنان را بازیچه ساخت، به حاشیه راند یا دور انداخت، معجزه انگاه اتفاق می افتد که دست های معجزه گر و پدرگونه یا مادرگونه معلمی چون شما، با دست مهر، غبار را از روح آنان برگیرد تا نغمه زیبایشان را به گوش جان برساند تا همگان به چشم یک انسان، انسانی متعالی به آنان بنگرند.
تقدیم به معلمان مهربان و تلاشگر در آستانه ورود به ماه مهر .
روز گار تان زیبا ..
#طنزسیاهنمایی. 247
کدام درست است؟
گفت: جناب قالیباف در دوم خرداد امسال گفته بود: تصاویر دوربین ها باید پاک شود و آژانس حق دسترسی به دوربینهای سازمان انرژی اتمی را ندارد.
گفتم: ایشان درست می فرمایند!
گفت: امروز هم رئیس سازمان انرژی اتمی گفتند: حافظه دوربین ها پاک نمیشود.و تصاویر را تحویل گرفتیم.
گفتم: ایشان هم درست می فرمایند!
گفت: این دو نفر متناقض با یکدیگر فرمودند.چطور هر دو درست می فرمایند؟
گفتم: اتّفاقاً تو نیز درست می فرمایی!
گفت: حالت خوب است؟
گفتم: تو تا #سیاهنمایی نکنی ول کن نیستی!
#شفیعی_مطهر
کانال رسمی ندای مطهر
https://t.me/nedayemotahar
هر کس در جای خویش
دیروز سوار اتوبوس شدم و روی یک صندلی نشستم. پس از لحظاتی آقایی سوار شد و به من گفت:
لطفا از این جا برخیزید تا من به جای شما بنشینم.
گفتم: شما نه سالمندتر از من هستید،نه بیمار و نه زمینگیر. چرا من باید برخیزم و شما جای من بنشینی؟
گفت: آخر من راننده اتوبوس هستم و شما روی صندلی راننده نشسته اید!
حوصله کوچک و آرزوهای بزرگ
داستانی از تئودور داستایوفسکی نویسنده شهیر روس:
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره.
روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند.
نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت .او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :
می دونی زشت ترین دختر این کلاسی؟
یک دفعه کلاس از خنده ترکید...
بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند.
اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای درمیان همه و از جمله من پیدا کند.
اما بر عکس من، تو بسیار زیبا و جذاب هستی.
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد.
و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند.
او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود . به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و ... .
به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود.
آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد.
مثلاً به من می گفت بزرگ ترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا ! و حق هم داشت.
آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود.
سال ها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم.
و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم.
پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم
و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت:
برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود!
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند.
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست؟
همسرم جواب داد :من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم.
و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید.
تئودور داستایوفسکی
عظمت در دیدن نیست،
عظمت در چگونگی دیدن است.
گاهى خودت را مثل یک کتاب ورق بزن،
انتهای بعضی فکرهایت " نقطه" بگذار که بدانی باید همان جا تمامشان کنی.
بین بعضی حرف هايت "کاما" بگذار که بدانی باید با کمی تامل ادایشان کنی.
پس از بعضی رفتارهایت هم "علامت تعجب" و آخر برخی عادت هایت نیز علامت "سوال" بگذار.
تا فرصت ویرایش هست... خودت را هر چند شب یک بار ورق بزن...
حتی بعضی از عقایدت را حذف کن ...
اما بعضی را پر رنگ...
برخی آدم ها را حذف کن، برخی را نه!
هرگز هیچ روز زندگیت را سرزنش نکن!
روز خوب به ما شادی می دهد،
روز بد به ما تجربه،
و بدترین روز به ما درس می دهد ...!
فصل ها برای درختان هر سال تکرار می شود،
اما فصل های زندگی انسان تکرار شدنی نیست...
تولد ...، کودکی ...، جوانی...، پیری و ... .
تنها زمانی صبور خواهیم شد که صبر را یک قدرت بدانیم نه یک ضعف!
آن چه ویران مان می کند، روزگار نیست، حوصله کوچک و آرزوهای بزرگ است.... .
#طنزسیاهنمایی. 246
چه کسی #سیاهنمایی می کند؟!
گفت: تصاویر دوربین های سازمان انرژی اتمی باید پاک شود یا نشود؟
گفتم: در کدام دولت؟
گفت: دولت آقای روحانی.
گفتم: بله!
گفت: در دولت آقای رئیسی چطور؟
گفتم: نه!
گفت: چطور دیروز «بله» ولی امروز «نه»؟
گفتم: جناب قالیباف در دوم خرداد امسال گفته بود: تصاویر دوربین ها باید پاک شود!
ولی امروز رئیس سازمان انرژی اتمی گفتند: حافظه دوربین ها پاک نمیشود!
گفت: با این تناقض چه کنیم؟
گفتم: مگر تو امروز نان را به قیمت دیروز خریدی؟!
گفت: این دفعه دیگر تو #سیاهنمایی کردی!!
#شفیعی_مطهر
کانال رسمی ندای مطهر
https://t.me/nedayemotahar
#طنز_تلخ
🔹 ديروز باخبر شدم که پراید مدل 97 یکی از آشنايان را که دو سال پیش از خیابان نادری اهواز سرقت شده بود خوشبختانه بعد از دو سال در زنجان صحیح و سالم پیدا و به صاحب اش برگردانده شد.
هنگام تحویل پلیس به صاحب پراید گفت: از سارق شکایتی نداری؟!
پاسخ داد: نه بابا ،چه شکایتی جناب سروان!؟
تازه می خواهم بروم بازداشتگاه ملاقاتش و دستش را ببوسم!😂
همان دوسال پیش می خواستم پرایدم را 20 میلیون بفروشم و پولش را در بورس بگذارم که خدا به این مرد شریف!😉
الهام کرد که ماشینم را مدتی به امانت بگیرد!!!😂
و امروز پرایدم بیش از 100 میلیون می ارزد! در صورتی که اگر 20 میلیون را در بورس گذاشته بودم به باد رفته بود و با این خرج و مخارج من باید جای اين بزرگمرد زندان بودم !!!😂😁😆
اين تجربه به ما ثابت كرد اگر اموال خود را به دزدادن بسپاریم ، حتماً و قطعاً جایش امن تر از بانك و بورس و … است !!!
دیوان حافظ بهتر است یا مولوی؟
متنی کوتاه ولی بسیار عمیق و زیبا
در دبیرستانی در شیراز که آقای دکتر "مهدی حمیدی" دبیر ادبیات آن بود ثبت نام کرده بودم.
اولین انشاء را با این مضمون دادند: دیوان حافظ بهتر است یا مولوی؟
برداشتم نوشتم: من یک بچه قشقایی از عشایر هستم.
بهتر است از بنده بپرسید: میش چند ماهه می زاید؟ اسب بیشتر بار می برد یا خر؟ تا برای من کاملا روشن باشد ... و تقریبا شرح مفصلی از حیوانات که جزء لاینفک زندگی عشایر بود، ارائه دادم و قلم فرسایی کردم و در پایان نوشتم:
من دیوان حافظ و مولوی را بیشتر در ویترین کتاب فروشی ها دیده ام. چگونه می توانم راجع به فرق و برتری این با آن انشاء بنویسم؟؟؟!!!
وقتی شروع به خواندن انشا کردم، خنده بچه ها گوش فلک را پر کرد؛ ولی آقای حمیدی فکورانه به آن گوش کرد و به من نمره بیست داد.
در کمال تعجب و ناباوری گفت: اتفاقا این جوان، نویسنده بزرگی خواهد شد...
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
استاد محمدبهمن بیگی؛
پایه گذار آموزش عشایر ایران
نویسنده کتاب ایل من بخارای من
برنده جوایز یونسکو.
یک تکه کوتاه از کتاب استاد:
"در ایل ما گوسفندان را داغی روی صورت یا گوش شان می گذاشتند تا اگر گم شدند یا دزدیده شدند بتوان ردی از آن ها گرفت.
نشانی از آهن داغ که پشم و پوست و گوشت را می سوزاند و ضجه گوسفند بیچاره را به فلک می رساند و آن نشان تا همیشه خدا پیدا بود.
کاش همین داغ را روی دزدها می گذاشتند تا میان آدم ها گم نمی شدند!!!
و گرنه گوسفند بیچاره هیچ گناهی نداشت.
ما از ترس آدم ها گوسفندان را داغ می کردیم..."
#محمدبهمنبیگی
#طنزسیاهنمایی.245
جهان در حیرت
گفت: دکتر نمکی،وزیر پیشین بهداشت میگفت : جهان در حیرت از مدیریت کرونا در این نظام است!
گفتم: جهان از کدام مدیریت خارق العادۀ ما در حیرت است؟
گفت: من هر چه بررسی و جستجو کردم تنها ویژگی برجسته ای که یافتم این است که از ابتدای بحران کرونا تا کنون، هیچ کشوری را ندیدم که دچار قحطی سرم و آب مقطر شده باشد! احتمالاً منظور ایشان همین است!
گفتم: باز هم #سیاهنمایی کردی؟
#شفیعی_مطهر
کانال رسمی ندای مطهر
https://t.me/nedayemotahar
لبخند!!
بزرگى گفت: هرگز لبخند را ترک نکن. شاید کسی عاشق لبخندت شود.
حالا من دو روز است لبخند داشتم. هر کس به من می رسید، می گفت: مرض! به چه می خندی؟
من خدا نیستم!
ژاپن تسليم شد، با دو ميليون كشته و یک كشور مخروبه! محاكمه امپراتور و پايان یا ابقای امپراتوري را بر عهده ژنرال مك آرتور گذاشته بودند.
آرتور درخواست كرد که با امپراتور دیدار کند. پاسخ ژاپني ها منفي بود. آرتور با عصبانیت گفت:
"اين دستور ژنرال برنده به امپراتور بازنده است و ديدار بايد در دفتر من صورت بگيرد".
ژاپنی ها كوتاه آمدند و شروط را گفتند:
"امپراتور خداست و كس دیگری حق حضور در جلسه را ندارد، هيچ عكسي از ديدار گرفته نشود، و ژنرال اجازه دست دادن و لمس او را به خود ندهد".
امپراتور كه وارد شد، آرتور با او دست داد و به سمت عكاس نگهش داشت تا عكسي از او گرفته شود، امپراتور مقدسي كه ميليون ها نفر به خاطر او به كام مرگ رفته بودند حالا مثل کودکان مودب شده بود.
امپراتور مقابل آرتور تعظيم كرد و خواهش كرد به ملت او یک فرصت دوباره بدهد و فقط او را مجازات كند. آرتور پذیرفت كه امپراتوري بماند تا ملت ژاپن با احساس اتحاد و الهام از نماد سنتي امپراتور، دوباره برخيزد، در عوض امپراتور بايد فرداي آن روز به مردم ژاپن چند كلمه ساده را می گفت:
"من خدا نيستم، من هيروهيتو هستم و بابت اشتباهاتم متاسفم!"
✅ @LawPol_UT
🔘 داستان کوتاه. و بسیار زیبا و دلنشین 👌
من دیگ نخریدم
آورده اند یکی از علما ۴۰ شبانه روز چله گرفته بود تا امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف را زیارت کند ۰۰۰
تمام روزها روزه بود ۰۰۰
در حال اعتکاف ۰۰۰
از خلق الله بریده بود...!!!
صبح به صیام و شب به قیام
زاری و تضرع به حضرت حجت روحی له الفدا ۰۰۰
*شب ۳۶ ندایی در خود شنید که می گفت :*
فلانی ساعت ۶ بعد از ظهر بازار مسگران در دکان فلان مسگر.
عالم می گفت:
از ساعت ۵ در بازار مسگران حاضر شدم در کوچه های بازار از پی دکان فلان می گشتم.
گمشده خویش را در آنجا زیارت کنم...
پیرزنی را دیدم دیگ مسی به دست داشت و مسگران نشان می داد...
قصد فروش آن را داشت.
به هر مسگری نشان می داد ؛ وزن می کرد و می گفت : به ۴ ریال و ۲۰ شاهی
پیرزن می گفت : نمیشه ۶ ریال بخرید ؟
مسگران می گفتند : خیر مادر برای ما بیش از این مبلغ نمی صرفد.
پیرزن دیگ را روی سر نهاده و در بازار می چرخید.
همه همین قیمت را می دادند.
پیرزن می گفت : نمیشه ۶ ریال بخرید ؟
تا به مسگری رسید که دکان مورد نظر من بود. مسگر به کار خود مشغول بود.
پیرزن گفت : این دیگ را برای فروش آوردم به ۶ ریال می فروشم ؛ خرید دارید ؟
مسگر پرسید چرا به ۶ ریال ؟
پیر زن سفره دل خود را باز کرد و گفت :
پسری مریض دارم ؛ دکتر نسخه ای برای او نوشته است که پول آن ۶ ریال می شود.
مسگر پیر ؛ دیگ را گرفت و گفت : این دیگ سالم و بسیار قیمتی است . حیف است بفروشی.
امّا اگر اصرار داری بفروشی من آن را به ۲۵ ریال می خرم!!!
پیر زن گفت:
عمو مرا مسخره می کنی ؟!
مسگر گفت : ابدا".
دیگ را گرفت و ۲۵ ریال در دست پیرزن گذاشت.
پیرزن که شدیدا" متعجب شده بود ؛ دعا کنان دکان مسگر را ترک کرد و دوان دوان راهی خانه خود شد.
عالم می گوید : من که ناظر ماجرا بودم و وقت ملاقات را فراموشم شده بود در دکان مسگر خزیدم و گفتم :
عمو انگار تو کاسبی بلد نیستی ؟!
اکثر مسگران بازار این دیگ را وزن کردند و بیش از ۴ ریال و ۲۰ شاهی ندادند. آنگاه تو به ۲۵ ریال می خری ؟!
مسگر پیر گفت: *من دیگ نخریدم* .من پول دادم نسخه فرزندش را بخرد. پول دادم یک هفته از فرزندش نگهداری کند. پول دادم بقیه وسایل خانه اش را نفروشد. *من دیگ نخریدم*.
عالم می گفت:
از حرفی که زدم بسیار شرمسار شدم در فکر فرو رفته بودم که...
شخصی با صدای بلند صدایم زد و گفت:
*فلانی ؛ کسی با چله گرفتن به زیارت ما نخواهد آمد ....!!!
*دست افتاده ای را بگیر و بلند کن ما به زیارت تو خواهیم آمد ...!!!! ❤️
─┅─═इई 🌸🌺🌸 ईइ═─┅─
عادی تلقّی شدن فقر و تبعیض!!
قصّه های شهر هرت.قصّۀ 143
#شفیعی_مطهر
هردمبیل سینه ای صاف کرد و بر سر رئیس نیروهای امنیّتی فریاد کشید:
چرا تو و مامورانت هر چه گزارش می آورید،همه مثبت و بیانگر رفاه و رضایت مردم است،ولی هر چه استادان و نخبگان شهر هرت نامۀ سرگشاده به ما می نویسند،حاکی از اشاعۀ فساد ،دزدی ،اختلاس ،گرانی،فقر و اختلاف طبقاتی است؟ کدام راست می گویید؟
ژنرال نوکرمنش ،رئیس نیروهای امنیّتی پاسخ داد:
بععععله!!
مرد: تو که مرا دوست نداشتی شب عقدکنان چرا «بله» گفتی؟
زن: من به تو «بله» نگفتم. یکی از پشت سر گفت داماد شبیه میمون است؟ من هم گفتم «بعععله»!
فاجعۀ عدم شناخت!
علامه جعفری فرمود:
سال ها قبل از انقلاب، كتابي در پاسخ به بعضي شبهات روز نوشته بودم. شیخ محمد صالح مازندرانی آن را خواند و پسنديد. پيام داد كه به شهر آن ها بروم تا به بهانه بزرگداشت من، مسائل روز اسلامي را تبليغ كنيم.
بليط قطار خريدم و سوار شدم. با خود گفتم اي كاش همسفر اهل علم و كتابي نصيبم شود تا با مباحثه، راه كوتاه شود. ديدم سيد معمم بلند قدي بسمت كوپه من مي آيد. چهره زيبا، لباس فاخر، ريش آراسته و عمامه مرتبي داشت. گفتم خدا را شكر كه دانشمندي نصيب شد. شادمانيم ديري نپاييد. دهان كه باز كرد، دريافتم جز چند متر پارچه عمامه، از دانش بهره اي ندارد.
به ايستگاه مقصد كه رسيديم جمعيت فراواني از متدينين با پلاكارد خوشامد، روي سكّو منتظر بودند. مومنين به قطار ريختند. دو آخوند ديدند، من و سيد خوش بر و بالا! بدون لحظه اي ترديد، سيد را كول كردند و با سلام و صلوات بطرف ماشين ها دويدند. به هر كس التماس كردم كه مرا هم سوار كند و تا شهر برساند، قبول نكرد كه نكرد. گفتند آقا ما را براي بدرقه ملّاي دانشمند فرستاده. جاي اضافي نداريم و مسافر نمي بريم.
ماشين زيباي حامل آقا سيد در جلوي ده ها ماشين و ميني بوس مملو از مشايعين صلوات گو، راه افتاد و رفت.
به جان كندن، وسيله اي يافتم و خودم را به خانه ميزبان رساندم. دقايقي بود كه سيد به آقا رسيده بود و طرفين، تازه اصل ماجرا را فهميده بودند. خودم را معرفي كردم. آقا مرا كنار خود جاي داد و اكرام نمود . آن وقت، سر در گوشم كرد و به مطايبه فرمود:
آشيخ! مردم حق داشتند كه اشتباه گرفتند. آخر، اين هم سر و شكل و لهجه است كه تو داري؟ ملّا كه هيچ، به آدميزاد هم نمي ماني!
علامه جعفري قصه را تعريف مي كرد و خودش همراه ما مي خنديد. از يادآوري تحقيرهايي كه ديده بود، سر سوزني تكدر نداشت؛ تفريح هم مي كرد. در آن اتاق كوچك مملو از كتاب، در آن رداي ارزان كهنه، روحي عظيم خانه كرده بود. نور به قبرش ببارد. استاد، آن روز ، يادمان داد كه عقل مردم به چشمشان است.
منبع:کتاب جاودان اندیشه،ص۲۳۹ امداد اندیشه
#طنزسیاهنمایی.244
یک عیب کوچک!!
✍🏻گفت: عبدالرضا داوری، در واکنش به اظهارات احمدینژاد در اردبیل گفته:
🔷احمدینژاد یادش رفته که در پایان دولتش، با همدستی بقایی و از محل اختلاس ارزهای ۳/۷ میلیون یورویی نیروی قدس سپاه، ۶۲۰۰۰ متر مربع زمین در تنکابن خرید و برای مصارف شخصی و گروهی؛ به نام «مجتبی سروش پور» مدیرکل تشریفات دفترش زد.
❇️( احزاب آنلاین)
گفتم: ﭘﺲ ﯾﻌﻨﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ رئیس جمهوری ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻧﺎﺯﻧﯿﻨﯽ، ﺍﯾﻦ ﯾﮏ ﻋﯿﺐ ﮐﻮﭼﮏ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ؟!
گفت: ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺯﻥ ﺑﮕﯿﺮﺩ. ﺑﻪ ﭘﯿﺮﺯﻧﯽ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﺪ.
ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺑﻪ ﺟﺴﺘﺠﻮ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ، ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﻭ ﺑﻪ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﻌﺮﻓﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺟﻬﺖ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ.
ﺟﻮﺍﻥ ﮔﻔﺖ: ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﻗﺪ ﺍﻭ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺍﺳﺖ.
ﭘﯿﺮﺯﻥ ﮔﻔﺖ: ﺍﺗﻔﺎﻗﺎ ﺍﯾﻦ ﺻﻔﺖ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﻮﺑﯽ ﺍﺳﺖ، ﺯﯾﺮﺍ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﯼ ﺧﺎﻧﻢ، ﺍﺭﺯﺍﻥ ﺗﺮ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ.
ﺟﻮﺍﻥ ﮔﻔﺖ: ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﺯﺑﺎﻧﺶ ﻫﻢ ﻟﮑﻨﺖ ﺩﺍﺭﺩ.
ﭘﯿﺮﺯﻥ ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻌﻤﺘﯽ ﺍﺳﺖ ﺯﯾﺮﺍ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯿﺪ ﮐﻪ ﻋﯿﺐ ﺑﺰﺭﮒ ﺯﻥﻫﺎ ﭘﺮ ﺣﺮﻓﯽ ﺍﺳﺖ، ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮ ﭼﻮﻥ ﻟﮑﻨﺖ ﺯﺑﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ ﭘﺮ ﺣﺮﻓﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺳﺮﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﻧﻤﯽ ﺁﻭﺭﺩ.
ﺟﻮﺍﻥ ﮔﻔﺖ: ﺧﺎﻧﻢ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﭼﺸﻤﺶ ﻫﻢ ﻣﻌﯿﻮﺏ ﺍﺳﺖ.
ﭘﯿﺮﺯﻥ ﮔﻔﺖ: ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺳﺖ، ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﻫﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﻣﺰﺍﺣﻢ ﺁﺳﺎﯾﺶ ﺷﻤﺎ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻃﻤﻊ ﻧﻤﯽ ﺑﺮﺩ.
ﺟﻮﺍﻥ ﮔﻔﺖ: ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﭘﺎﯾﺶ ﻫﻢ ﻣﯽ ﻟﻨﮕﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﻋﯿﺐ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺍﺳﺖ.
ﭘﯿﺮﺯﻥ ﮔﻔﺖ: ﺷﻤﺎ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻧﺪﺍﺭﯾﺪ، ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺻﻔﺖ، ﺑﺎﻋﺚ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﺧﺎﻧﻤﺘﺎﻥ ﮐﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﻭﺩ ﻭ ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮ ﺳﺎﻟﻢ ﻣﺎﻧﺪﻥ، ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﮔﺮﺩﯼ، ﺧﺮﺝ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﻧﻤﯽ ﺗﺮﺍﺷﺪ.
ﺟﻮﺍﻥ ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﮐﻨﺎﺭ، ﻭﻟﯽ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﮐﻪ ﻋﻘﻞ ﺩﺭﺳﺘﯽ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺭﺩ.
ﭘﯿﺮﺯﻥ ﮔﻔﺖ: ﺍﯼ ﻭﺍﯼ، ﺷﻤﺎ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﮔﯿﺮ ﻫﺴﺘﯿﺪ، ﭘﺲ ﯾﻌﻨﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻋﺮﻭﺱ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻧﺎﺯﻧﯿﻨﯽ، ﺍﯾﻦ ﯾﮏ ﻋﯿﺐ ﮐﻮﭼﮏ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ؟!
گفتم: باز هم #سیاهنمایی کردی؟!
#شفیعی_مطهر
کانال رسمی ندای مطهر
https://t.me/nedayemotahar
روح حاکمان مشرق زمین
مرحوم محمد قاضی، مترجم پیشکسوت و بلندآوازه کشورمان در کتاب خاطراتش روایت می کند :
در پنجمین سالی که به به استخدام سازمان برنامه و بودجه درآمده بودم، دولت وقت تصمیم گرفت برای خانوارها کوپن ارزاق صادر کند. جنگ جهانی به پایان رسیده بود اما کمبود ارزاق و فقر در کشور هنوز شدت داشت. من به همراه یک کارمند مامور شدم در ناحیه طالقان آمارگیری کنم و لیست ساکنان همه دهات را ثبت نمایم.
ما دو نفر به همراه یک ژاندارم و یک بلد راه سوار بر دو قاطر به عمق کوهستان طالقان رفتیم و از تک تک روستاها آمار جمع آوری کردیم.
در یک روستا کدخدا طبق وظیفه اش ما را همراهی می نمود. به امامزاده ای رسیدیم با بنایی کوچک و گنبدی سبز رنگ که مورد احترام اهالی بود و یک چشمه باصفا به صورت دریاچه ای به وسعت صدمتر مربع مقابل امامزاده به چشم می خورد. مقابل چشمه ایستادیم که دیدم درون آب چشمه ماهی های درشت و سرحال شنا می کنند. ماهی کپور آن چنان فراوان بود که ضمن شنا با هم برخورد می کردند.
کدخدا مرد پنجاه ساله دانا و موقری بود ، گفت :
آقای قاضی، این ماهی ها متعلق به این امامزاده هستند و کسی جرات صید آنان را ندارد.چند سال پیش گربه ای قصد شکار بچه ماهی ها را داشت که در دم به شکل سنگ درآمد، آنجاست ببینید.
سنگی را در دامنه کوه و نزدیک چشمه نشان داد که به نظرم چندان شبیه گربه نبود. اما کدخدا آن چنان عاقل و چیزفهم بود که حرفش را پذیرفتم. چند نفر از اهل ده همراهمان شده بودند که سر تکان دادند و چیزهایی در تائید این ماجرای شگفت انگیز گفتند.
شب ناچار بودیم جایی اتراق کنیم. به دعوت کدخدا به خانه اش رفتیم. سفره شام را پهن کردند و در کنار دیس های معطر برنج شمال، دو ماهی کپور درشت و سرخ شده هم گذاشتند.
ضمن صرف غذا گفتم : کدخدا ماهی به این لذیذی را چطور تهیه می کنید؟ به شمال که دسترسی ندارید.
به سادگی گفت : ماهی های همان چشمه امامزاده هستند !!!
لقمه غذا در گلویم گیر کرد. شاید یک دو دقیقه کپ کرده بودم. با جرعه ای آب لقمه را فرو دادم و سردرگم و وحشتزده نگاهش کردم.
حال مرا که دید قهقهه ای سر داد و مفصل خندید و گفت :
نکند داستان سنگ شدن و ممنوعیت و این ها را باور کردید؟!!
من از جوانی که مسئول اداره ده شدم اگر چنین داستانی خلق نمی کردم که تا به حال مردم ریشه ماهی را از آن چشمه بیرون آورده بودند. یک جوری لازم بود بترسند و پنهانی ماهی صید نکنند.
در چهره کدخدا ، روح همه حاکمان مشرق زمین را در طول تاریخ می دیدم. مردانی که سوار بر ترس و جهل مردم حکومت کرده بودند و هرگز گامی در راه تربیت و آگاهی رعیت برنداشته بودند. حاکمانی که خود کوچک ترین اعتقادی به آنچه می گفتند نداشتند و انسان ها را قابل تربیت و آگاهی نمی دانستند.
خاطرات یک مترجم
محمد قاضی
#طنزسیاهنمایی.243
کدام مرگ بهتر است؟!
گفت:آقای علیرضا زالی فرمودند: خیلیها میگویند ما از فقر میمیریم ،بگذارید از کرونا بمیریم.
گفتم:این که فاجعه است. باید هم فقر را درمان کنیم و هم کرونا را.
گفت: ظاهراً برخی مسئولان علّت مرگ دومی را بر اوّلی ترجیح می دهند!
گفتم: چرا؟
گفت: فقر مشکل قدیمی ماست و سال هاست همه فهمیده اند که ما توان حلّ آن را نداریم و مرگ فقیران را صددرصد به حساب ما می گذارند؛ضمناً بسیاری از جان باختگان بیماری های زمینه ای هم دارند و می توان آن بیماری ها را علّت مرگ اعلام کرد!!
گفتم: بالاخره علّت واقعی مرگ و میرها فقر است یا بیماری های دیگر؟
گفت:یکی از من پرسید: تلفظ صحیح چهارمین روز هفته کدام است؟؟؟؟
چارشنبه ، چاهارشنبه
چهارشنبه ، چارشمبه
گفتم: هیچ کدام نیست.سه شنبه صحیح است. چهارمین روز هفته سه شنبه است!
گفتم: باز هم #سیاهنمایی کردی؟!
#شفیعی_مطهر
شما را چشم در راهیم در : کانال رسمی ندای مطهر
https://t.me/nedayemotahar
دست نزن !!
يک سمينار خيريه در لندن در حال برگزاري بود. بيل گيتس به روي سن رفت و با ريتمي آرام شروع به دست زدن کرد. هر سه ثانيه يک بار.
بعد از چند دقيقه گفت: هربار که من دست مي زنم کودکي در آفريقا از گرسنگي جان می سپرد.
یکي از ميان جمع بلند می شود و فرياد می زند: خب،دست نزن !!
#طنزسیاهنمایی. 242
این دیگه جاشو یادگرفته!!
گفت: سازندۀ واکسن فایزر دکتر اوگور شاهین چند سال قبل پانصد هزار دلار از جمهوری اسلامی تحت عنوان جایزۀ مصطفی دریافت کرده است. به خاطر طرّاحی واکسن ضد سرطان با شیوۀ "ام آر ان ای".او دقیقاً با همین متد فایزر را ظرف دو روز و نیم طراحی کرد. نخبۀ مسلمانی که ما ،او و همسرش را با پول بیتالمالمان تقویت و پشتیبانی کردیم اما نهایتاً خدمتش سهم بشریّتی جز ما شد!
🔗اقتصاددانی مشهور معتقد است که اروپای بعد از جنگ دوم با نفت مفت ایران ساخته شد.
درود بر ما که جز خانۀ خود، جهان را آباد کردهایم.(محمدحسين غياثى)
گفتم: به نظر تو حالا چه باید بکنیم؟
گفت: حالا بسیاری از کشورها با توسعۀ روند واکسیناسیون دارند آمار تلفات خودشان را به صفر می رسانند،ولی ما تازه پیک ششم در راه است .
گفتم: واکسن ایرانی هم در راه است.
گفت: کرونا هم ظاهراً تازه راه ایران را یاد گرفته!
می گویند پیرزنی به ﮐﻼﺱ نهضت ﺳﻮﺍﺩ آﻣﻮﺯﯼ رفته بود. معلم از او پرسید:
هشت تا جوجه داریم. سه تاشو گربه می خوره. چنتاش میمونه؟
پیر زن جواب داد: ننه جون! این دیگه جاشو یاد گرفته میاد همشونو می بره!!
گفتم: خدا نکند! باز هم #سیاهنمایی کردی؟!
#شفیعی_مطهر
شما را چشم در راهیم در : کانال رسمی ندای مطهر
https://t.me/nedayemotahar
دنیا مانند گردویی است بی مغز!
ملا مهرعلی خویی، روزی در ڪوچه دید دو ڪودڪ بر سر یڪ گردو با هم دعوا میڪنند...
به خاطر یڪ گردو یڪی زد چشم دیگری را با چوب ڪور کرد.
یڪی را درد چشم گرفت و دیگری را ترس چشم درآوردن،
گردو را روی زمین رها ڪردند و از محل دور شدند...
ملا رفت گردو را برداشت و شڪست و دید، گردو از مغز تهی است. گریه ڪرد.
پرسیدند تو چرا گریه می ڪنی؟!
گفت: از نادانی و حس ڪودڪانه، سر گردویی دعوا میڪردند ڪه پوچ بود و مغزی هم نداشت...
دنیا نیز چنین است، مانند گردویی است بدون مغز! که بر سر آن میجنگیم و وقتی خسته شدیم و آسیب به خود رساندیم و یا پیر شدیم، چنین رها ڪرده و برای همیشه می رویم...
🌴کانال عرفان🌴
@erfane1212
صلواتی!
دانشجویی گلایه می کرد که من هر چه در یخچال خوابگاه می گذارم خورده میشه. چه کنم؟
به او گفتم آن ها را در یک جعبه یا کارتن بذار و فامیلت را پشت کارتن و یا جعبه بنویس تا بدانند که شخصی و مال شماست.
گفت: اتفاقا" همیشه می نویسم ولی باز هم دیگران تصرف می کنند.
گفتم مگه فامیلت چی هست؟
گفت صلواتی !
🐴🕌 خرِ مسجد!
👈 چند روز پیش در محل گلزار شهدای شهر قم کنار قبر همسنگرها با جمعی از دوستان، قدم میزدیم، خاطرات جنگ را تعریف میکردیم و برای هر یک از رفقای شهید خود فاتحهای قرائت میکردیم.
و بنا به یک عادت ناپسند درباره افرادی و یا به عبارت دیگر اشراری که دستی در سیاست دارند نیز سخن میراندیم.
بله از سیاستمدارها هم میگفتیم.
من از خوردنها و بردنها و اختلاسهایشان سخنانی گفتم و در جواب من دوستی حاضر جواب، تمثیلی آورد که نشان از دقت و نکتهسنجی او بود.
من سؤال کرده بودم:
برای ما که نه زیر خاکیم، از ما رفع تکلیف شده باشد و نه بر منبریم که صدای ما شنیده شود، تکلیف چیست؟
👤 دوست من، با لبخند شیرینِ همیشگیاش گفت: ما خرِ مسجد هستیم!!
پرسیدم: خر مسجد دیگر چه صیغهای است؟!
👤 دوست همرزم من به نقل از مرحوم پدرش ادامه داد:
در گذشته وقتی قرار میشد صیغهی مسجد بر زمین وقفی خوانده شود و کار ساخت مسجد را آغاز کنند، مجتهد یا ملای ده در حالیکه بر خر سوار بود، وارد زمین مسجد میشد.
از همان ابتدای ساخت مسجد خر دارای نقش بود و در ادامه با حمل مصالح ساختمانی نیز در ساخت مسجد مشارکت میکرد.
تمام کارها و بارهای اصلی و مهم در ساخت مسجد، از حمل سنگ گرفته تا خاک و آجر و... همه توسط الاغها انجام میشد.
الاغهایی که این سعادت نصیب آنها میشد و توفیق رفیق راهشان شده و باربر مصالح مسجد میشدند، دارای احترام خاصی نزد مردم بودند.
مردم شهر با دیدن کاروان الاغها اشک شوق بر چشمهایشان مینشست.
از آنجا که ساخت مسجد واجب کفائی بود، کسانیکه کنار خیابان ایستاده و کاروان خرها را نظاره میکردند، شوق میکردند و از آنها رفع تکلیف میشد.
آنقدر شور و شوق داشتند که حتی پیرزنهای شهر که توانایی مالی چندانی نداشته تا به ساخت مسجد کمک جانی و مالی بکنند، در مسیر راه با تمام توان به حمایت خرهای زیر بار مصالح آمده، با جوی پوستکنده از آن ها پذیرایی میکردند.
خلاصه خرها خیلی مهم بودند ، موضوعِ گفتگوی هر جمع و محفلی شده بودند. از مهندس و معمار گرفته تا بنّا و کارگر!!
بدون خر کارها لنگ میشد. همه جا خرها به حساب میآمدند.
وقتی الاغ ها واردِ مسجد میشدند ؛ بناها و معمارها به استقبالشان میرفتند، کارگرها بعد از هر دفعه که بار را تخلیه میکردند دستی به سر و صورت الاغها کشیده، تیمارشان میکردند و برای ادامه کار، آمادهشان میکردند.
🍃 الاغها روزگار خوبی را پشت سر میگذاشتند.
هم احترام داشتند و هم خوراک، حال و هوا چه از جهت مادی و چه از جهت معنوی خوب بود.
همه چیز عالی و کار ساخت مسجد کمکم رو به پایان بود.
الاغها خسته اما راضی بودند.
در آخر ، فرشهای مسجد نیز بر روی کول خرهایی بود که وارد مسجد میشدند....
وقتی مسجد فرش شد خرها در دالان مسجد به تماشا ایستاده بودند، ملا فریاد بر آورد:
خرها را از مسجد بیرون کنید، مسجد که جای خر نیست... مسجد که جای خر نیست..!!
🛐 کسانیکه جای مُهر بر پیشانی داشتند به سمت خرها یورش بردند، تا از مسیر دالان به سمت درب خروجی خرها را هدایت کنند.
یکی از الاغها گردن چرخاند تا ببیند در مسجد چه میگذرد که مورد اصابت لنگهکفش زاهدی قرار گرفت..!
دیگر از آن لحظه به بعد هیچکس از زخمهای تنِ الاغها که نپرسید، هیچ بلکه زخمی هم بر دلشان نهادند.
خرها واقعاً کاری و توقعی نداشتند فقط دنبال آشنایان قدیم خود میگشتند!!
ملا، معمار، بنا و کارگرهایی که همیشه زخمهایشان را تیمار میکردند.
گویا کسی را نمیشناختند، پیدایشان نمیکردند و کسی هم آنها را نمیشناخت!!
پس خرهای مسجد با چشمانی گریان، دلهایی شکسته و بدنهایی زخمی دالان مسجد را پشت سر گذاشتند و در دل، با خود گفتند که جواب خدا را چه باید بگوییم با این سایهبانی که برای این از خدا بیخبران ساختهایم؟!
✍️ ع. خدابنده
#طنزسیاهنمایی.241
برق 110 ولت یا 220؟
گفت: دولت آمریکا نه تنها دربارۀ همۀ مردم دنیا ستم می کند،بلکه به ملّت خودش هم ظلم می کند!
گفتم: چه کرده است؟
گفت: به جای برق 220 ولت به مردم آمریکا برق 110 ولت می دهد!
گفتم:ولتاژ برق مصرفی خانگی رایج در دنیا دو نوع است: ۲۲۰ ولت و ۱۱۰ ولت، ۲۲۰ ولت هیچ مزیتی نسبت به ۱۱۰ ولت ندارد.220 ولت اُفت انرژی کمتری دارد و ۱۱۰ ولت امنیت جانی بیشتر!
حالا تو این اطّلاعات علمی دست اول(!!!) را از کجا یاد گرفتی؟
گفت: جناب رحیم پور ازغدی می فرمایند :
ظلم عربستان در قطیف به شیعیان تا آن جاست که به مناطق سنی نشین برق ۲۲۰ ولت می دهند، ولی در مناطق شیعه ۱۱۰ ولت!! بنابراین من دیدم با این حساب دولت آمریکا به همۀ مردمش ستم می کند!
گفتم: فارغ از قضیّۀ ستم و تبعیض دولت های عربستان و آمریکا،دفاع بد و غیرعلمی از هر پدیده،بهترین راه حمله و تخریب آن است!
گفت: بنابراین ما با داشتن چنین دوستان نظریه پرداز، دیگر نیازی به دشمن نداریم!!
گفتم: باز هم #سیاهنمایی کردی؟
#شفیعی_مطهر
شما را چشم در راهیم در : کانال رسمی ندای مطهر
https://t.me/nedayemotahar
#طنزسیاهنمایی.240
سوده ها و فرسوده ها!
گفت: راهداری می گوید: 60 درصداتوبوس ها و حدود 40 درصد کامیون ها فرسوده اند.
کمیسیون عمران مجلس می گوید: 50 درصد هواپیماهای ایران فرسوده اند.
مرکز پژوهش های مجلس می گوید: بیش از 45 درصد قطارهای ایران بالای 40 سال عمر دارند.
ولی آیا می دانی فرسوده تر از همۀ این ها چیست؟!
گفتم: چیست؟
گفت: شیوۀ مدیریت این مدیران کشور!!
گفتم: باز هم #سیاهنمایی کردی؟
#شفیعی_مطهر
شما را چشم در راهیم در : کانال رسمی ندای مطهر
https://t.me/nedayemotahar
🎋 داستانک:
چرا ملانصرالدین ازدواج نکرد؟
🐾روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا به حال به فکر ازدواج افتادی ؟
ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم...
دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟
ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود !!!
به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او را هم نخواستم ، چون زیبا نبود...
ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همین که ، خیلی دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم ...!
دوستش کنجاوانه پرسید : دیگه چرا ؟
ملا گفت : برای این که او خودش هم به دنبال چیزی می گشت ، که من می گشتم ❗️❗️❗️❗️❗️
👈هیچ کس کامل نیست👉
🍃
چرا زنی شبیه فرنگیها قسمت ما نمیشود؟
حسین قلی خان نظام السلطنه از فرنگ برای رفیقش محمد ولی خان افشار نامهای می فرستد و فراوان از زنان فرنگی تعریف می کند که در عقل و خط و سواد بیهمتایند و بیکران از زنش گلایه دارد که چرا قسمتش زنی شبیه زنان فرنگی نیست و پاسخ محمد ولی خان به نامه بینظیر است:
قربانت شوم
عقل و شعور ذاتیست نه اکتسابی ولی خط و سواد مکتبیست.
شما که اهل دودمان جلیلۂ قجرید و تمام مقدرات ایران و ایرانی در دست ایل و اقوام و طایفۂ شماست
کدام مدرسه را برای زنان ساخته اید؟
کدام معلم و معلمه را تعیین نمودهاید برای آموزش به زنان؟
عدم قابلیت زنان را با چه معیاری اندازه گرفتهاید؟
از کجا پی به بی استعدادی زنان ایران بردهاید؟
آخر ارزش زن ایرانی را به سازگاری با اندرونی معیار گذاشتهاید،نه خط و سواد.
از زن ضبط و ربط اولاد و خانهداری خواستهاید نه خطنویسی.
زنان را در مسیر خرافه و سحر و دعا و جادو و اطاعت کورکورانه از دین رهنمود کردهاید نه علم و ترقی.
زنان شجاع و آزاده را به جرم سرپیچی از فرامینتان کتک میزنید تا سر حد مرگ
زنان را کنیز و کلفت می خواهید نه موثر در پیشرفت مملکت.
زنان را نصف مرد می دانید و ضعیفه خطابشان می کنید.
و تمام عزت نفس و خودباوری را از زنان مملکت سلب کردهاید بعد توقع دارید شبیه زنان فرنگ شوند
زهی خیال باطل......
برگرد رفیق!
برگرد به مملکت و با زنت شبیه فرنگیان رفتار کن بعد خواهی دید زن ایرانی در عقل و هوش و درایت و کیاست و ذکاوت سرآمد جهانی است.
برگرد ......
محمد ولی خان افشار
طهران
به تاریخ 15 ذی القعده ١٣٢٠ ه.ق
#طنزسیاهنمایی.239
حرف مرد یکی است!
گفت: زمستان سال 1387 اولین سالی بود که یارانهای به مبلغ 45 هزار تومان در نظر گرفته شد.
جالب است که در همان سال، مبلغ فطریه؛ 1200 تومان بوده است.
13 سال از آن تاریخ گذشته؛ مبلغ فطریه حدودا 60 برابر شده ولی یارانه هنوز همان 45 هزار تومان مانده است. اگر بخواهیم این دو را با هم طبق نموداری متناسب بالا بیاوریم؛ یارانه باید در سال 1400 ، مبلغ 2 میلیون و 600 هزار تومان باشد!
گفتم: مسئولان چه دلیل و علّتی برای ثابت نگهداشتن رقم یارانه بیان می کنند؟
گفت: احتمالاً حرف مرد یکی است!!
می گویند به یکی گفتند: چند سال سن داری؟
پاسخ داد: چهل سال!
گفتند: تو که ده سال پیش هم می گفتی چهل سال!
پاسخ داد: حرف مرد یکی است!
گفتم: باز هم #سیاهنمایی کردی؟
#شفیعی_مطهر
شما را چشم در راهیم در : کانال رسمی ندای مطهر
https://t.me/nedayemotahar
خیلی جلو رفتیم....
زلفی گل وزیر جدید علوم فرمایش فرمود که :
در این دوره برای تبدیل شدن ایران به مرجع علمی جهان تمام تلاش می کنیم!!💪💪
چند سال پیش، دکتر مخبر دزفولی (دبیر شورای انقلاب فرهنگی) هم گفتە بود:
سرعت علم در ایران آنقدر زیاد است، که نگران عقب ماندن بقیه ی دنیا هستیم!! 😂😂😂😂
یاد این حکایت افتادم:
دو نفر مست و پاتیل آخر شب وارد یک کوچه بن بست شدند و گفتند:
دیوار رو هل بدیم و بریم جلو.....
کت هاشان را در آوردند و گذاشتند کنار دیوار و شروع کردند دیوار را فشار دادن. دزدی رسید و کت هاشان را برداشت و رفت.
بعد از چند دقیقه یکی از آن ها نگاه کرد و دید از کت ها خبری نیست. رو کرد به رفیقش و گفت:
خیلی جلو رفتیم...... بهتره برگردیم و کت هامان را بیاوریم!!
فقر،خواست خداست یا کدخدا؟!
قصّه های شهر هرت. قصّۀ 142
#شفیعی_مطهر
سال ها از سلطنت اعلی حضرت هردمبیل بر شهر هرت می گذشت. مردم هر روز فقیرتر و تروتمندان مرفه تر می شدند. هر سال و هر ماه بر شکاف و فاصلۀ طبقاتی افزوده می شد. کم کم سر و صدای اعتراض طبقات و اقشار فقیر و کم درآمد به صورت اعتراضات خیابانی و تحصُّن و اعتصاب کارگران و معلمان و دیگر اقشار نیازمند بروز می کرد. گاهی برخی از استادان و نخبگان در مقالات و سخنرانی های خود در این باره به مسئولان هشدار می دادند،ولی هردمبیل و دیگر قدرتمداران بر خر مراد سوار بودند و مستانه می تاختند!
روزی ماموران امنیتی به وزیر دربار گزارش دادند که امروز در بین کارگران چند کارخانه گفتگوهایی مطرح شده که به عنوان اعتراض به کمی حقوق خود دست از کار بکشند و به سوی کاخ اعلی حضرت راهپیمایی کنند. ولی هنوز به تصمیم قطعی نینجامیده است. وحشت سراسر دربار را فراگرفت. خبر به اعلی حضرت رسید. فوراً شارل شرلی مستشار فرنگی را احضار کرد و از او راهکار خواست.شرلی در پاسخ به عرض رسانید:
اعلی حضرتا! فقر عمومی و اختلاف طبقاتی در شهر هرت پدیده ای غیرقابل انکار است. ضمناً استمرار نظام استبدادی ما مبتنی بر همین وضعیت اقتصادی و فرهنگی است. اگر مردم به رفاه و آسایش برسند و دغدغۀ نان و آب و مسکن نداشته باشند، دیگر از ما اطاعت نمی کنند.
شاه گفت: پس فعلاً با سیل خروشان مردم گرسنه و نیازمند چه کنیم؟
شرلی پاسخ داد: تنها راه آرام کردن مردم توجیه فقر است. مردم باید به عنوان یک باور شرعی بپذیرند که تحمُّل فقر و سختی در این دنیا لازمۀ رفتن به بهشت در آن دنیاست. لذا توصیه موکّد من این است که افرادی موجّه را مامور کنیم تا به صورت سخنرانی های مهیّج دینی مردم را به قناعت و قداست تنگدستی و فقر دعوت کنند و فقر را خواست خدا بدانند.
این پیشنهاد شرلی مورد توجه و قبول اعلی حضرت قرار گرفت و افرادی ظاهر الصّلاح و متشرّع را مامور این کار کردند. این شگرد ابزاری از باورهای دینی مردم تا مدّتی اثر داشت و تا اندازه ای عدّه ای را قانع می کرد. ولی کم کم پژوهشگران و محقّقان دینی به صحنه آمدند و رویکرد واقعی دین را طیّ مقالاتی در رسانه ها یا سخنرانی هایی در مجامع به آگاهی مردم رسانیدند.
روزی یکی از دین پژوهان آگاه طیّ مقاله ای روشنگرانه نوشت:
هميشه بعضی از صاحبان تریبون و قلم ، بدون ارائه دلایلی عقل پسند به تقدیس فقر پرداخته و با فضیلت تراشی برای آن ، عموماً فقر را نشأت گرفته از اراده الهی برای امتحان و تزکیه بندگان می دانند ! جملاتی نظير " دنيا، محل عيش و نوش نيست " ، " فقر، امتحان الهي است " ، " فقرا نزد خدا بر أغنياء شرافت دارند " و امثالهم سخنان آشنایی در تئوریزه کردن هیولای فقر هستند.
🔲 نکبت بودن فقر چنان عیان است که نیازی به بحث و استدلال ندارد تا آنجا كه حتی تحقیقات علمی نشان میدهد ، بسیاری از حیوانات به هنگام خشکسالی و قحطی زاد و ولد خود را کاهش میدهند ، با این حال تحقیقات علمی زیادی در مورد اثرات زیانبار فقر بر انسانها انجام شده است که با دقّت زوایای مخرّب ، حقارت بار و کرامت سوز فقر را نشان میدهد .
🔲در یک تحقیق گسترده ، از کشاورزان هندی در زمان فروش محصولات تست هوش گرفته میشود ، بار دوم در آخر سال که پول ها خرج شده و دوران بی پولی و بدهکاری آن هاست همان تست هوش گرفته میشود . تفاوت نتیجه شگفت انگیز دو مرحله ۱۰ واحد است . برای درک عمیق فاجعه خوب است بدانیم در آزمون تست هوش ۱۰ واحد فاصله هوش متوسط تا تیز هوش است . به عبارتی ضریب هوشی یک فرد در زمانی که غم نان دارد ۱۰ واحد از کسی که از این غم فارغ است کمتر است .
🔲 به قول کوزینسکی کارتونیست شهير لهستانی " انسان گرسنه در درجه نخست هدفی جز سیر کردن شکم ندارد ، غم نان اجازه نمی دهد انسان به تماشای جهان بنشیند ، کتاب بخواند ، آگاهی اش را بالا ببرد و به جهان اطراف خود بنگرد . آدمی در زندگی فقیرانه از جهل فراتر نمی رود “.
🔲 فقر ، اخلاق ، خلّاقيّت ، تفكّر ، تدبير ،كرامت و آزادگی را در وجود انسان میکشد . انسان فقیر ناخواسته بردۀ بی چون چرای پول میشود . تا نیاز خوراک ، پوشاک و امنیت انسان برآورده نشود ، کمتر کسی دنبال ارضای نیازهای مراتب بالاتر مثل احترام و کمال جوئی خواهد رفت .
🔲اگر فقر،خواست خدا براي امتحان بندگان است ، چرا خداوند هیچ وقت بندگان خود در کشورهای ثروتمند مثل سوئد، دانمارك، سنگاپور را با فقر آزمايش نمی کند ؟ یعنی بندگان خدا در کشورهای ثروتمند به چنان مرتبه ای از تذهیب نفس رسیده اند که دیگر نیازی به امتحان الهی ندارند ؟ چرا خداوند لاینقطع در حال امتحان کردن بندگانی به وسیلۀ فقر است که فقیر متولّد میشوند و فقیر از دنیا می روند و دائم الامتحان هستند؟ این باور غلط چه نسبتی با عدالت و رحمانیّت خداوند دارد ؟
🔲 کسانی که به این باور غلط ایمان دارند نظرشان نسبت این فرمایش امام علی (ع) چیست ؟
" فقر از هر دري كه وارد شود ، ايمان از در ديگر خارج مي شود " .
راستي چه رازي در اين داستان تاريخی تقديس فقر وجود دارد كه اكثر فضیلت تراشان برای فقر ، خودشان فقير نيستند؟!... (با بهره گیری از مقالۀ غلامرضا مصدق)
این مقالۀ روشنگر و مقالاتی مشابه و نیز سخنرانی های آگاهی بخش روشنفکران دینی در مدّتی کوتاه همۀ نقشه های شرلی و عوامل درباری را نقش بر آب کرد.
************
در باغ های متّصل به کاخ هردمبیل تعدادی کارگر و باغبان کار می کردند. در آن باغ تعدادی کندوی زنبور عسل بود که کارگران موظّف بودند همۀ عسل های تولیدی را در بشکه ای جمع آوری کنند و در پایان فصل به کارفرما تحویل دهند. کارفرما برای این که مبادا کارگران قدری از آن عسل ها بخورند، به آنان گفته بود این عسل ها فعلاً آلوده به زهر زنبور است. مبادا کسی به آن ها لب بزند. چون مرگش حتمی است.
ضمناً تبلیغات هردمبیلی مبنی بر تحمُّل رنج دنیا برای بهره مندی از بهشت آخرت همچنان این کارگران را نیز زیر رگبار تهاجم قرار داده بود. کارگران که فهمیده بودند، همۀ این تبلیغات ناشی از استفاده ابزاری از دین برزای حفظ منافع قدرتمندان است،در صدد بودند تا به هر وسیله ای حقِّ خود را از دربار بگیرند.
یکی از روزهای آخر فصل برداشت عسل بود. روزی کارفرما چند کارگر را با چند ظرف برای بردن عسل ها آورد. وقتی درِ بشکه را باز کردند،بشکه را خالی یافتند. بلافاصله سرکارگر را احضار کرد و علّت خالی بودن بشکۀ عسل را پرسید. سرکارگر پاسخ داد:
چون هر روز آقایی متشرّع می آمد و در سخنرانی هایش می گفت شما تا می توانید رنج دنیا و گرسنگی و فقر را تحمّل کنید در عوض بهشت را برای شما تضمین می کنم. شما به محض مُردن فوراً فرشتگان بهشت به استقبال شما می آیند. ما هم که ماه هاست در این باغ کار می کنیم و خود و خانواده هایمان سختی فقر را تحمل می کنیم،دیروز دسته جمعی تصمیم گرفتیم خود و خانواده هایمان با خوردن این عسل های زهرآگین خودکشی کنیم تا دسته جمعی به بهشت برویم! لذا همۀ عسل ها را خورده ایم و حالا در انتظار اجل لحظه شماری می کنیم!!
شما را چشم در راهیم در : کانال رسمی ندای مطهر
https://t.me/nedayemotahar
سبد حمایتی دولت!!
خبر فوری:
دولت موافقت خود را با قرنطینه در سراسر ایران به مدت ۱ماه را اعلام کرد👏👏👏👏
با توجه به تداوم قرنطینه و عدم درآمد خانواده ها و به منظور حمایت از مردم نجیب ایران و حفظ قرنطینه خانگی ، اقلام زیر برای یک ماه خانواده ها ، به صورت رایگان تعلق می گیرد۰
لازم به توضیح است پکیج زیر برای خانواده های چهار نفره در نظر گرفته شده لذا با توجه به تعداد افراد خانواده ، مقدار سبد حمایتی هم تغییر می کند .
برنج ایرانی یک کیسه ده کیلویی
برنج هندی یک کیسه ده کیلویی
روغن جامد یک حلب ۴/۵ کیلویی
روغن مایع. سه بطری ۱/۵ لیتری
رب گوجه فرنگی سه قوطی یک کیلویی
گوشت گرم گوسفندی ۳ کیلو
مرغ گرم ۶ کیلو
ماهی غزل آلا. ۴ کیلو
نخود یک بسته یک کیلویی
عدس یک بسته یک کیلویی
ماش یک بسته یک کیلویی
لوبیا سفید. یک بسته یک کیلویی
لوبیا قرمز. یک بسته یک کیلویی
لوبیا چیتی. یک بسته یک کیلویی
ماکارونی. چهار بسته
انواع ادویه. هرکدام یک بسته ۱۰۰ گرمی
سبزی آماده خورشتی و خوردن ۴ کیلو
سیب زمینی. ۴ کیلو
پیاز. ۴ کیلو
گوجه فرنگی. ۴ کیلو
نان صنعتی. پنجاه عدد
انواع سس هر کدام یک شیشه ۵۰۰ گرمی
ماست یک دبه پنج کیلویی
دوغ. شش بطری ۱/۵ لیتری
قند. یک کارتن ۵ کیلویی
شکر. پنج کیلو
نبات. دو بسته
چای ایرانی. دوبسته نیم کیلویی
خرما. ۴ کیلو
پنیر. ۴ بسته ۵۰۰ گرمی
کره. ۳۰ بسته. ۲۰ گرمی
دستمال کاغذی. پنج بسته
مواد شوینده پنج لیتر
ماسک N95. پانزده عدد
دستکش یک بار مصرف. یک بسته
پنبه. چهار بسته
الکل صنعتی. دو بطری
شامپو ایرانی. پنج بطری
پودر رختشویی. ۱۰ جعبه
معاون اول ریاست جمهوری گفت:
هموطن گرامی کمک های فوق به منظور عدم تردد افراد در سطح شهر است تا ان شالله به کمک همدیگر زنجیره کرونا را قطع نماییم و از این گذر خطیر عبور کنیم ....
********************
من ذوق زده شده بودم و تو این فکربودم که چه کار زیبایی دولت داره انجام میده و داره کم کم مثل دیگر کشورهای پیشرفته میشه که...
یهو زنم با صدای گوشخراش جاروبرقی بیدارم کرد و گفت :
پاشو ! پاشو !برو چندتا نون بخر چون ناهار نون و گوجه داریم!
خدا بگم چیکارت کنه زن۰
که خواب زیبای منو خراب کردی!!
ﯾﮏ ﻋﯿﺐ ﮐﻮﭼﮏ!!
ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺯﻥ ﺑﮕﯿﺮﺩ. ﺑﻪ ﭘﯿﺮﺯﻧﯽ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﺪ.
ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺑﻪ ﺟﺴﺘﺠﻮ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ، ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﻭ ﺑﻪ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﻌﺮﻓﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺟﻬﺖ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ.
ﺟﻮﺍﻥ ﮔﻔﺖ: ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﻗﺪ ﺍﻭ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺍﺳﺖ.
ﭘﯿﺮﺯﻥ ﮔﻔﺖ: ﺍﺗﻔﺎﻗﺎ ﺍﯾﻦ ﺻﻔﺖ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﻮﺑﯽ ﺍﺳﺖ، ﺯﯾﺮﺍ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﯼ ﺧﺎﻧﻢ، ﺍﺭﺯﺍﻥ ﺗﺮ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ.
ﺟﻮﺍﻥ ﮔﻔﺖ: ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﺯﺑﺎﻧﺶ ﻫﻢ ﻟﮑﻨﺖ ﺩﺍﺭﺩ.
ﭘﯿﺮﺯﻥ ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻌﻤﺘﯽ ﺍﺳﺖ ﺯﯾﺮﺍ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯿﺪ ﮐﻪ ﻋﯿﺐ ﺑﺰﺭﮒ ﺯﻥﻫﺎ ﭘﺮ ﺣﺮﻓﯽ ﺍﺳﺖ، ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮ ﭼﻮﻥ ﻟﮑﻨﺖ ﺯﺑﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ ﭘﺮ ﺣﺮﻓﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺳﺮﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﻧﻤﯽ ﺁﻭﺭﺩ.
ﺟﻮﺍﻥ ﮔﻔﺖ: ﺧﺎﻧﻢ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﭼﺸﻤﺶ ﻫﻢ ﻣﻌﯿﻮﺏ ﺍﺳﺖ.
ﭘﯿﺮﺯﻥ ﮔﻔﺖ: ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺳﺖ، ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﻫﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﻣﺰﺍﺣﻢ ﺁﺳﺎﯾﺶ ﺷﻤﺎ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻃﻤﻊ ﻧﻤﯽ ﺑﺮﺩ.
ﺟﻮﺍﻥ ﮔﻔﺖ: ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﭘﺎﯾﺶ ﻫﻢ ﻣﯽ ﻟﻨﮕﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﻋﯿﺐ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺍﺳﺖ.
ﭘﯿﺮﺯﻥ ﮔﻔﺖ: ﺷﻤﺎ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻧﺪﺍﺭﯾﺪ، ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺻﻔﺖ، ﺑﺎﻋﺚ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﺧﺎﻧﻤﺘﺎﻥ ﮐﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﻭﺩ ﻭ ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮ ﺳﺎﻟﻢ ﻣﺎﻧﺪﻥ، ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﮔﺮﺩﯼ، ﺧﺮﺝ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﻧﻤﯽ ﺗﺮﺍﺷﺪ.
ﺟﻮﺍﻥ ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﮐﻨﺎﺭ، ﻭﻟﯽ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﮐﻪ ﻋﻘﻞ ﺩﺭﺳﺘﯽ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺭﺩ.
ﭘﯿﺮﺯﻥ ﮔﻔﺖ: ﺍﯼ ﻭﺍﯼ، ﺷﻤﺎ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﮔﯿﺮ ﻫﺴﺘﯿﺪ، ﭘﺲ ﯾﻌﻨﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻋﺮﻭﺱ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻧﺎﺯﻧﯿﻨﯽ، ﺍﯾﻦ ﯾﮏ ﻋﯿﺐ ﮐﻮﭼﮏ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ؟!
#طنزسیاهنمایی.238
دعا یا نفرین؟!
گفت: من نفهمیدم ما رژیم سلطنتی را تغییر دادیم یا تکثیر کردیم؟
گفتم: خب، معلوم است تغییر دادیم!
گفت: ما زمانی یک سلطان داشتیم ،ولی حالا ده ها سلطان در بازار شکر،سکّه،سیمان و...داریم.
🎥از سلطان شکر و سکه به سلطان سیمان رسیدیم!
رئیس انجمن صنفی صنعت سیمان می گوید:
🔹70 درصد سیمان خریداری شده در یک سال گذشته در کشور در اختیار 15 نفر بوده است!
🔹سیمان 16 هزار تومانی را به مصرفکننده 60 هزار تومان فروختند.
🔹ما در سیمان، سلطان نداریم، سلاطین سیمان داریم و مشخّص است چه کسانی هستند.
✅ @akhbare_fouri
گفتم: به نظر تو حالا ما با شیوع این مفاسد اقتصادی چه می توانیم بکنیم؟!
گفت: فقط دعا!
گفتم: دعا یا نفرین؟!
گفت: دعا می کنیم و می گوییم : خدایا! تو سایۀ این سلاطین بی نهایت و مسئولان بی کفایت را از سرِ ما کم کم،کم مکن!
گفتم: باز هم #سیاهنمایی کردی؟!
#شفیعی_مطهر
شما را چشم در راهیم در : کانال رسمی ندای مطهر
https://t.me/nedayemotahar
شاگرد خیاط و کوزه عسل
روزی روزگاری در زمانهای قدیم مرد خیاطی کوزهای عسل در دکانش داشت. یک روز میخواست دنبال کاری از مغازه بیرون برود. به شاگردش گفت:
«این کوزه پر از زهر است. مواظب باش به آن دست نزنی و من و خودت را در دردسر نیندازی.»
شاگرد که میدانست استادش دروغ میگوید، حرفی نزد و استادش رفت. شاگرد هم پیراهن یک مشتری را برداشت و به دکان نانوایی رفت و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه گرفت و بعد به دکان برگشت و تمام عسل را با نان خورد و کف دکان دراز کشید. ساعتی نگذشته بود که خیاط بازگشت و با حیرت از شاگردش پرسید: «چرا خوابیدهای؟»
شاگرد ناله کنان پاسخ داد: «تو که رفتی من سرگرم کار بودم. دزدی آمد و یکی از پیراهنها را دزدید و رفت. وقتی من متوجه شدم از ترس شما زهر توی کوزه را خوردم و دراز کشیدم تا بمیرم و از کتک خوردن و تنبیه آسوده شوم.»
#طنزسیاهنمایی.237
نقش محوری مدیر!
گفت: من کشوری را می شناسم که به تنهایی از کل قارۀ اروپا ثروتمندتر است !
از مجموع ۱۵ کشور اروپایی بزرگ تر است.
۵۶ برابر کل اروپا نفت و گاز کشف شده دارد.
۳۸ برابر اروپا ذخایر معدنی دارد.
گفتم: خوش به حال شهروندان این کشور خوشبخت و مرفّه!اگر بنا به هجرت باشد،چه جای دنیا بهتر از این کشور که آدم به آنجا مهاجرت کند.حالا این کشور کجاست؟
گفت: ایران!!
گفتم: شوخی می کنی؟!
گفت: نه والله! به آمار و ارقام نگاه کن!
گفتم: می گویند 60درصد مردم ایران زیر خطِّ فقرند! 26میلیون نفر مردم ایران زیر خطِّ مطلق فقرند!
گفت: تو که می دانی امروزه کشورهایی را غنی می دانند که مدیرانی لایق و باکفایت دارند اگر چه فاقد منابع و ذخائر زیرزمینی باشند و کشورهایی را فقیر می نامند که فاقد مدیران لایق و باکفایت باشد،اگرچه منابع و ذخایر زیرزمینی عظیمی داشته باشند!
یکی می گفت: در ژاپن از هر صد کودکی که متولّد می شوند فقط یک نفر تیزهوش است و بقیه کم هوش اند،ولی در ایران از هر صد کودکی که متولّد می شوند یک نفر کم هوش است و بقیه تیزهوش!
از او پرسیدم: پس چرا آنان از ما پیشرفته ترند؟
پاسخ داد: چون در هر دو کشور آن یک درصد مدیرند!
گفتم: باز هم #سیاهنمایی کردی؟!
#شفیعی_مطهر
شما را چشم در راهیم در : کانال رسمی ندای مطهر
https://t.me/nedayemotahar
شهادت کبک ها!
شخصی بر سفره امیری مهمان بود، دید که در میان سفره، دو کبک بریان قرار دارد، پس با دیدن کبک ها شروع به خندیدن کرد.
امیر علت این خنده را پرسید.
مرد پاسخ گفت: در ایام جوانی به کار راهزنی مشغول بودم.
روزی راه بر کسی بستم. آن بینوا التماس کرد که پولش را بگیرم و از جانش در گذرم .اما من مصمم به کشتن او بودم.
در آخر آن بیچاره به دو کبک که در بیابان بود رو کرد و گفت:
شما شاهد باشید که این مرد، مرا بی گناه کشته است!!
اکنون که این دو کبک را در سفره شما دیدم یاد کار ابلهانه آن مرد افتادم...
امیر پس از شنیدن داستان، رو به مرد می کند و می گوید:
کبک ها شهادت خودشان را دادند.
پس از این گفته، امیر دستور داد: سر آن مرد را بزنند.
📚 کشکول شیخ بهایی
مادران اکثراً خانم هستند!!
وزیر پیشنهادی آموزش و پرورش در سال ۱۴۰۰ دیروز در مجلس گفته
مادران اکثراً خانم هستند.
شاعری قبلا در این زمینه شعری سروده
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مرغ نر را خروس می گویند
زن نـــو را عروس می گویند
نمدِ سبزوار از پشم است
زیر ابروی مردمان چشم است
آن چه در چشم می رود، خواب است
آن چه در جوی می دود ، آب است!
از كـــــرامات شيخ ما چه عجب!
پنجه را باز كرد و گفت: وجب!
از کرامات شيخ ما اين است
شيره را خورد و گفت: شيرين است!
او کـــــــــرامات دیگـری دارد
ابر را دید و گفت: می بارد
در سمرقند، گربه دُم دارد
در بــــخارا، الاغ سُم دارد
دست دارای پنج انگشت است
متضاد جلـــــو، پشت است
در خراسان خروس مرغ نر است
کـوه قاف از نخود بزرگ تر است
سبزه، سبز است و آسمان، آبی است
آب شط العرب، همیشه تر است
دو برادر ز یک پدر-مادر
پسر اولی بزرگ تر است
🤔🤔🤔🤔🤔🤔
#طنزسیاهنمایی. 236
ارتباط بند تُنبانی!!
گفت: پرویز سروری، عضو شورای شهر در جواب این که مدرکِ جناب زاکانی نامرتبط با مسئولیتِ شهرداری است، فرمودند: حالا قانون رو دنبالشیم عوض کنیم، اما مدرکِ ایشون یعنی پزشکیِ هستهای هم با شهرداری مرتبط است، چون سلامتِ آدم های شهر خیلی مهم است!
می گویند در زمانِ رضاشاه قانون وضع شده بود که هر مغازه فقط جنسهای مرتبط و همحوزه را بفروشد. روزی رضاشاه داشته از بازار رد می شده، میبیند یک مغازهٔ دخانیاتفروشی، بند تُنبان هم میفروشد! به طرف می گوید: مگه قانون را نشنیدی؟ بند تُنبان چه ربطی به دخانیات دارد؟ فروشنده پاسخ می دهد: ربط دارد قربان، این تنباکوهای ما تند است، همین که کسی یک پُک به آن بزند، سرفه اش می گیرد و بند تُنبانش پاره می شود، برای همین ما در کنار تنباکو بند تُنبان هم میفروشیم!
گفتم: باز هم #سیاهنمایی کردی؟
#شفیعی_مطهر
شما را چشم در راهیم در : کانال رسمی ندای مطهر
https://t.me/nedayemotahar
رهنمودهای طلایی هردمبیلی!
قصّه های شهر هرت. قصّۀ 141
مدّت ها بود که اعلی حضرت هردمبیل هوس سفر فرنگ کرده بود . روزی صدراعظم را به حضور طلبید و طیِّ فرمانی از او خواست که به سرعت تدارکات سفر اعلی حضرت را با خدم و حشم به فرنگ فراهم آورد. بزودی تدارکات آماده شد و هردمبیل بار سفر را بست و راهی دیار فرنگ شد. در آن جا در یک هتل شاهانه که قبلاً آن را دربست برای اعلی حضرت و همراهان در نظر گرفته بودند،مستقر شد.
روزی هوس کرد از بهترین و بزرگ ترین فروشگاه بازدید کند و احیاناً کالاهایی را که نظرشان را جلب می کند،بخرد. در خین گشت و گذار به غرفۀ میوه حات رسید و سیب های درشت و قرمز آن جا نظر اعلی حضرت را جلب کرد. فوراً به یاد پنچ سیبی افتاد که در قصّۀ پیش هر سیب را به قیمت یک سکۀ خریده بود،بنابراین از مترجمش خواست قیمت سیب را بپرسد. مترجم پس از بررسی به عرض رساند که هر ده عدد سیب را به یک سکّه می فروشند.بلافاصله فکری به ذهنش رسید. فوراً وزیر دربار را فراخواند و به او دستور داد :
چون قیمت سیب در شهر هرت ده برابر فرنگ است،بنابراین مقدار یک هزار تُن سیب از این جا بخر و برای فروش به شهر هرت بفرست.
وزیر دربار در مخمصۀ سختی گیر افتاده بود. از طرفی می خواست به هردمبیل بفهماند که قیمت سیب فرنگ ده برابر شهر هرت است و از طرف دیگر می دید اگر هردمبیل این حقیقت را بفهمد که در معاملۀ خرید سیب در شهر هرت برای هردمبیل چه دروغ بزرگی گفته اند، گند کار درمی آید و همه کسانی که در کار خرید سیب دانه ای یک سکّه در شهر هرت دست داشته اند،لو می روند و رسوا می شوند. لذا کوشید با لطایف الحیل سلطان را از این خرید منصرف کند؛ولی مرغ اعلی حضرت یک پای داشت و بر خرید سیب اصرار می ورزید. سرانجام او یک هزار تُن سیب را سفارش داد و در مدت کوتاهی سیب ها به شهر هرت رسید.
هردمبیل به محض برگشت از سفر فرنگ دستور توزیع و فروش سیب های فرنگی را با بهای هر سیب یک سکّه صادر کرد! طبق معمول همۀ چاپلوسان دربار و قلم فروشان مزدور و وزیران پاجه خوار هر یک از تریبونی شروع به ستایش و تقدیر از اقدام داهیانۀ اعلی حضرت در واردکردن یک هزار تُن سیب کردند و از مردم خواستند که قدر این سلطان کبیر را بدانند!!
روزهای متوالی گذشت. مردم شهر هرت به سیب ها نگاه می کردند،ولی وقتی قیمت آن را روی اتیکت می دیدند، بسرعت دور می شدند. روزها و هفته ها گذشت. هیچ کس سیب را با این قیمت نمی خرید. کم کم سیب ها شروع به پوسیدن کرد. هر فروشگاهی روزانه ده ها کیلو سیب پوسیده را دور می ریخت. همۀ مردم به صورت پچ پچ و درگوشی این تجارت شاهانه(!!!) را مورد تمسخُر قرار می دادند و می خندیدند. ولی کسی جرات ابراز آن را نداشت.
سخنرانان شهر هرت در وصف این سیب ها و تصمیم مدبرانۀ اعلی حضرت سخن ها گفتند.شعرا شعرها سرودند ،و نویسندگان دربار مقاله ها نوشتند و مخالفان اعلی حضرت را به نادانی و خیانت متهم کردند.
وقتی روند پوسیدن سیب ها شدّت یافت،طبیعتاً همۀ مردم سلطان را عامل این تجارت سیاه و زیان آور می دیذند، ولی هیچ کس جرات ابراز آن را نداشت. در حالی که اعلی حضرت و همۀ چاپلوسان همچنان
هردمبیل را بری از اشتباه می دانستد.همه مقصرند!! زمین ،آب،هوا و مردم شهر هرت همه مقصرند.اما سلطان هنوز هم باد در غبغبش دارد.دست از فرافکنی بر نمی دارد.شعرا در وصفش شعر می سرایند.نویسندگان می نویسند.سخنرانان در تایید تصمیمش سخن می رانند.
شاید هردمبیل به اشتباه خود پی برده باشد.اما در فرهنگ شهر هرت اعتراف به اشتباه مرسوم نیست.اگر کسی مرتکب اشتباهی شد باید به هزار دوز و کلک و دروغ متوسّل شده ،تا اشتباه خود را توجیه کند.خصوصا اگر سلطان باشد.چراکه اگر اعتراف کند از جایگاه و منزلت خود سقوط خواهد کرد.مقام و منزلت پادشاهی برای هردمبیل همه جیز است.اعتقادات،باورها و همۀ ارزش های اخلاقی ،همگی برای او تحت الشّعاع مقام سلطنت قرار گرفته است.
اعتراف به اشتباه شهامت می خواهد.مردم شهر هرت این شهامت را ندارند. بدین ترتیب بار دیگر یک تصمیم ابلهانه و غیرمسئولانۀ سلطان زیان بزرگی به شهر هرت وارد آورد که تاوان آن را باید مردمی بپردازند که یک لقمۀ نان را باید در سطل های زباله بجویند!!
شما را چشم در راهیم در : کانال رسمی ندای مطهر
https://t.me/nedayemotahar
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود