سراب شریعت و شراب حقیقت
در گفتگوی خویشم و در جست و جوی خویش
هیچ آرزوم نیست به جز آرزوی خویش
در غربتم سپرده به بیگانگان وطن
هنگام رجعت است ز غربت به کوی خویش
عمری است بر کناره دریا نشسته ام
تا آب رفته باز رسانم به جوی خویش
آیینه وار روی به بیگانه تا به کی ؟
آیینه ای به دست کنم رو به روی خویش
ما را به غمگساری خصمان امید نیست
لا تقنطو" ی خویشم و " لا تحزنو"ی خویش
با شیخ شهر گوی که ظالم به چه فتاد
تا سنگ تجربت نزند بر سبوی خویش
ناشسته روی و پشت به محراب و بی حضور
خیز ای فقیه مدرسه نو کن وضوی خویش
واکنون که آبروی شریعت بریختی
برگرد سوی خانه پی آبروی خویش
ما نیز جامه های کرامت رفو کنیم
تا جامه عاریت نکنیم از عدوی خویش
شرط است کز سراب شریعت چو بگذرم
تر سازم از شراب حقیقت گلوی خویش
( شعر از : دکتر عبدالکریم سروش)
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود