چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۴ - 9:52 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
گفت و گوی سلطان العارفین, بایزید بسطامی باخداوند
راوی شیخ عطارنیشابوری
در کنار دجله سلطان بایزید
بود روزی فارغ از خیل مرید
ناگهان از بام عرش کبریا
این ندا آمد که ؛ ای شیخ ریا
میل آن داری که بنمایم به خلق
آنچه را داری تو در این کهنه دلق ؟
تا خلایق قصد آزارت کنند
تیر باران بر سر دارت کنند
جملگی گویند کاو دیوانه است
وز طریق دین حق بیگانه است ؟
در جوابش گفت ؛ می خواهی تو هم ,
شمه ای از رحمتت سازم رقم ؟
تا خلایق از عبادت رم کنند ؟
وز نماز و روزه و حج کم کنند ؟
ره به کوی بی نیازیت برند ؟
پی به سر خلق سازیت برند ؟
پس ندا آمد که ؛ ای شیخ کهن ,
نی ز ما و نی ز تو رو دم مزن
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود