در شهر مورچه ها ملکه صد ها ندیمه داشت.
همه مورچه ها کار می کردند تا ملکه بخورد و نسل خودش را زیاد کند .
حتی مورچه ها را عقیم می کرد که به جز کار به چیز دیگری فکر نکنند !
گروهی کارگر
گروهی پرستار
گروهی سرباز
خلاصه هر مورچه ای کاری داشت که باید صبح تا غروب آن را انجام می داد .
نظم خاصی بود و هیچ اعتراضی هم نبود !
تا این که یکی از مورچه ها از زیر دست ملکه در رفت و عقیم به دنیا نیامد !
وقتی بزرگ تر شد، او احساس کرد که نیاز جنسی دارد !
ولی هیچ جنس مخالفی در آن جامعه نبود جز ملکه!
پس رفت سراغ ملکه و از او خواست برایش یک جنس مخالف بیاورد!
ملکه تا این مسله را فهمید سریع دستور داد سر او را جدا کنند!!
چون اگر برای او یک جنس مخالف می آورد، آن وقت او فرزندان خودش را داشت و برای آن ها کار می کرد، نه برای ملکه !
این ها را دوستی برایم تعریف می کرد .
گفتم :خوب که چی ؟!
گفت: در یک جامعه استبدادی باید مورچه های عقیم تولید کرد، منتها جامعه آدم ها با مورچه ها فرق دارد !
در جامعه آدم ها باید مغز ها را عقیم کرد!!!
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود