آنچه ناگفتم تو از شعرم بخوان!

یک حکایت آمدم اینک به یاد
گویمش پس هر چه بادا باد باد
این حکایت گوییا از نصر دین
شد بیان و نیست ما را حب و کین
در زمان نصر دین اندر شتا
برف بسیاری ببارید از سما
خانه ملا نبودی بس درست
سقف خانه چکه کردی از نخست
گفت با خود بایدش تعمیر کرد
هم مرمت طاق و هم ان تیر کرد
پس نمودی کاه گل اندر جوال
با خرش بردی به بام ان مرد زال
خر به هر نکبت که بودش شد فراز
خواست تا آرد ورا پایین چو باز
پس بزد جفتک فراوان ان حمار
بر بلندایش نبود او را قرار
انقدر جفتک پرانید آن خرک
تا بیفتاد و وصول آمد درک
کرد ملا بر خر برگشته بخت
یک نظر گفتا چه افتادی ز تخت
بر من اینک مشتبه شد این مثال
هست گویا از برایت این مقال
گر رسانی بر بلندا یک خری
یا ورا بخشی کمال و برتری
هم کند ویران همان مسند حمار
هم کشد خود را میان گیر و دار
ای بسا انسان مثال آن حمار
کز قضا شد مسند ایشان را نثار
هم هلاکت شد بر ایشان استوار
هم خراب ان جایگه شد از قرار
با کنایت گفت درویش این سخن
نکته ها از بهرتان در انجمن
خود بیابی گر که باشی نکته دان
آنچه ناگفتم تو از شعرم بخوان
#درویش
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود