قصه های شهر هرت / قصه چهاردهم
اشاره
هر حزب یا گروه یا شخصی که بتواند اعتماد و آرای مردم را به سوی خود جلب کند، باید و می تواند از اختیارات محوله از سوی مردم برخوردار شود و مسئولیت های واگذار شده از سوی مردم را بر عهده گیرد و چنانچه به هر علت - ولو از روی خطا و نادانی - مردم احساس کنند شخص منتخب نمی خواهد یا نمی تواند از عهده نمایندگی آنان برآید ، باید در شبکه اجتماعی سازوکاری طراحی شده باشد که مردم بتوانند به راحتی اختیارات تفویض شده از سوی خود را از او پس بگیرند و به شخص یا حزب مورد اعتماد خود تفویض کنند .بنابراین اصل تناوب قدرت، از اصول محوری مردم سالاری یا دموکراسی است .
" هانا آرنت" می گوید:
" دموکراسی یعنی آن که مردم از طرق آزاد و دموکراتیک بتوانند حق حاکمیت خود را واگذار و به راحتی پس بگیرند . هر گاه جریان انتقال قدرت و یا وکالت دائمی مردم به یک فرد ، حزب یا جریان سیاسی تحقق پیدا نماید و امکان برگشت آن میسور نباشد ، دموکراسی ذبح شده است ، زیرا وکالت دائمی از سوی مردم به یک نقطه دیگر به معنی نزول از ارزش های دموکراتیک است ."
دوال پا کیست؟
دوال پای را کسی می دانند که دارای پاهای باریک و دراز مانند دوال باشد ،مرد باریک ساق و شل . در افسانه ها گفته اند که مردمی هستندکه در بیابان ها و جنگل ها زیست می کنند و دارای پاهای دراز و باریک مانند دوال و تسمه چرمین اندو خود را شل وانمود می کنند و مسافران را وادار می سازند که ایشان را بر پشت خود حمل کنند . در این صورت پاهای خود را به دور گردن آن بیچاره می پیچند و اگر موافق میلشان حرکت نکنند ، آنان را خفه می کنند . در اساطیر اینان را "غول بیابانی" نیز نامیده اند .
به خاطر دارم در دوران کودکی ولع خاصی برای خواندن و مطالعه داشتم که خوشبختانه هنوز این تشنگی و تمایل به بیشتر دانستن را دارم - چون کمی می دانم که بسیار نادانم - آن زمان ها کتاب قصه ای به نام "سلیم جواهری " به دستم رسید .در این کتاب می خواندم که :
هردمبیل در نقش دوال پا
سلیم جواهری مردی ساده دل و پاک طینت بود . روزی در یک سفر دریایی کشتی اش در یک گرداب و بر اثر طوفان شدید غرق شد . او تخته پاره ای به کف آورد و بدین وسیله خود را به جزیره ای رساند . روزهای مدام در این جزیره دورافتاده تک و تنها می زیست و از برگ گیاهان و شکار حیوانات ارتزاق می کرد .
روزی در حین گردش در جنگل به موجودی شبه انسان برخورد که پاهای او شل و دراز بود ، به گونه ای که نمی توانست راه برود . این موجود علیل - یعنی دوال پا ی - از او خواست که او را بر دوش بگیرد و تا خانه اش حمل کند .سلیم با توجه به قلب سالم و پاک خود بر او ترحم آورد و بدون این که از طینت پلید این موجود بدنهاد آگاه باشد ، او را بر پشت خود سوار کرد و به راه افتاد . دوال پای کم کم و به تدریج پاهای دراز و باریک خود را به دور گردن سلیم حلقه کرد و کمی فشار داد و به او اخطار کرد که اگر از دستورات او تخطی کند ، او را خفه می کند . سلیم نیز وقتی خود را فریب خورده و گرفتار دید ، چاره ای جز اطاعت نداشت .
بدین ترتیب روزها سپری شد و سلیم مجبور بود ضمن حمل پیکر سنگین دوال پای به دستور او با دوندگی در کوه و جنگل غذای او را جمع آوری و برای خوردن او آماده کند .سلیم گاه خیلی خسته و درمانده می شد ، ولی دوال پای حتی اجازه استراحت نیز به او نمی داد . التماس های سلیم هم هیچ نتیجه ای نمی داد .
سلیم با خود اندیشید که ناگزیر باید عقل و خرد خود را به کار گیرد . روزی خوراکی از مواد بی هوش کننده تهیه کرد و به او خورانید . پس از ساعاتی اثر غذای مسموم جلوه گر شد و سلیم ، دوال پای بی هوش شده را از پشت خود سرنگون کرد و به دیار عدم فرستاد و خود نجات یافت .
شهر هرت : لابد می پرسید ارتباط این قصه با قصه های شهر هرت چه بود ؟ راستی اگر مدتی در شهر هرت زندگی کرده باشید ، خود پاسخ سوال خود را در می یابید .
آیا در پشت ماسک و نقاب دوال پای نسبتا محترم ، قیافه کریه و منفور اعلی حضرت هردمبیل را نمی شناسید؟! ای بابا!!
سیدعلیرضاشفیعی مطهر
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود