
بیشه داران ، با تبر دارن ، تبانی کرده اند
قامت بالا بلندان را ، کمانی کرده اند
ریشه خواران فسون ، بر تک درخت پیرباغ
زاغ را ، مامور برج دیده بانی کرده اند
صحبت از بزم بهار و جام های لاله نیست
داس ها ، گلگشت ها را ، ارغوانی کرده اند
ساحت پاک پگاه کفتران ، خاکستری است
بس که صیادان در آن ، کرکس پرانی کرده اند
آبیاران ، با شب و مرداب ، پیمان بسته اند
این دورنگان ، آب ها را هم ، روانی کرده اند
آرزوی مردن خورشید و تکرار شب است
آنچه خفاشان ، به شوقش ، پر فشانی کرده اند
عاشقا ! برگرد ! راه عشق را پیچانده اند
رهزنان ، معشوق راهم ، بی نشانی کرده اند
بزم ساقی وارگان ، هشدار ! نفریبد تو را
شوکران در جام جام زندگانی کرده اند
واژه واژه می چکد از چشم بهمن اشک داغ
شمع ها در جان او، آتش زبانی کرده اند.
بهمن رافعی

منبع: فرید صلواتی
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود