می گویند در قدیم دزد سرِ گردنه هم معرفت داشت .
روزی دزدی در مجلسی پر ازدحام با زیرکی کیسه ی سکّه ی مردی غافل را
دزدید .
هنگامی که به خانه رسید، کیسه را باز کرد ، دید در بالای سکّه ها کاغذی است که بر آن نوشته است:
خدایا ،به برکت این دعا سکّه های مرا محافظت بفرما !
اندکی اندیشه کرد ، سپس کیسه را به صاحبش باز گرداند .
دوستانش او را سرزنش کردند که چرا این همه پول را از دست داد .
دزدِ کیسه در پاسخ گفت :
صاحب کیسه باور داشت که دعا دارایی او را نگهبان است .
او بر این دعا به خدا اعتقاد و اعتماد نموده است .
من دزدِ دارایی او بودم، نه دزدِ دینِ او .
اگر کیسه ی او را پس نمی دادم ، باورش بر دعا و خدا سست می شد ،
آنگاه من دزد باورهای او هم بودم ، و این دور از انصاف است...!
*****************
و این روزها عدّه ای هم دزد خزانه ی مردمند و هم دزد باورهای شان ،
چون که به نام دین دزدی می کنند؟!
برای همین است که عدّه ای ازدین زده شده اند و فکر می کنند که این کاری که
این ها می کنند، تعالیم دین است..... !!!
اگر می بری ،
سکّه ها را ببر ،
نه باورها را.....!!!
📚
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود