دوشنبه یکم مرداد ۱۳۹۷ - 9:1 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
درد نان!
🌺🌿🌺🌿
سارا نوشت: نان ...! به خدا سفره نان نداشت
روحش برای خوردن این ُغصه جان نداشت
فردا، کلاس درس و معلم، و امتحان
سارا گرسنه...، حوصله ی امتحان نداشت
سارا نوشت نــان و نیامــــد پــدر ز راه
این ُغنچه پس چرا خبر از باغبان نداشت؟!
«بابا کجاست...؟»، خیره شد او سمت آسمان
«ای آسمان ...؟»، ولی، خبری آسمان نداشت!
«آیا صدای قلب مرا ای خدای خوب...؟!»
با گریه گفت حرف دلش را، زبان نداشت
سارا نوشت نان و سپس خط خطی...، چرا؟!
شاید برای خوردن نان، او دهان نداشت!
دنیــــــــا سیـــاه، پیش نگــــــــــاه یتیـــم او
سهمی ز فصل خنده ی رنگین کمان نداشت
سارا نوشت نان و دل کوچکش شکست
سارا به خواب رفت و دگر «درد نان» نداشت!
@mr20mv
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود