آورده اند که:
در زمان های نه چندان دور رمال و دعا نویسی کیسه ای بر دوش قدم زنان از کوی و برزنی می گذشت و ندای: فال می گیریم، دعای مهر و محبت می نویسیم ...و از این گونه ادعاها سر داده بود.
زنی سر از پنجره بیرون کرد و فالگیر را به درون خواند که:
مشکلی با مادر شوهر دارم ،مشکل مرا حل نما. اما ابتدا مبلغ آن را مشخص کن!
رمال گفت: پنج تومان می گیرم، ولی به شرط کارایی !
فالگیر نام مادر شوهر و شوهر پرسیده و شروع به نوشتن نمود .دعا که تمام شد، تقاضای لیوانی آب کرد. زن به آشپزخانه رفت و با لیوانی آب زلال در دست بازگشت. فالگیر دعا را در آب شستشو داد و آب دعا را با نخی آغشته ساخت و گفت:
این نخ را به زیر بالش مادر شوهر بگذار ،مشکلت حل خواهد شد.
زن گفت: شرط کارایی آن چیست؟
فالگیر نگاهی به اطراف کرد و چشمش به قفس قناری به روی دیوار حیاط افتاد. به زن گفت: آن قفس را بیاور.
زن قفس را آورد .فالگیر درب کیسه ای را که بر دوش داشت، باز کرد و گربه ای از درون کیسه خارج ساخت و نخ آغشته به آب دعا را به گردن گربه انداخته و خواست درب قفس را باز کند، زن وحشت کنان که الآن است که قناری بیرون آمده و گربه قناری را بخورد ...اما قناری از قفس بیرون آمد، ولی دید گربه هاج و واج فقط نگاه می کند و هیچ عکس العملی از خود نشان نمی دهد .فی الفور 5 تومان را پرداخت کرد. فالگیر گربه را در کیسه انداخت و از خانه بیرون رفت.
شب شوهر به خانه آمد و زن جریان را برای او تعریف کرد.
شوهر گفت: زن! این ها اراجیف و خرافات است .
زن به پسرش گفت: برو و از کوچه گربه ای را بگیر و بیاور.
پسرک بعد از چند دقیقه با گربه ای لاغر و نزار برگشت. زن نخ دعا را به گردن گربه انداخته و قفس قناری را آورده و درب آن را بازکرد و دید در یک به چشم هم زدن گربه قناری را به دهان گرفته و همراه دعا به کوچه فرارکرد. شوهر فهمید که حیله ای درکار فالگیر بوده .به زنش گفت:
من در صداقت گفتار تو شکی ندارم، اما مطمئن باش کلکی در کار رمال هست. از تو میخوام دفعه بعد که او را دیدی دعوت به خانه کن و سرگرمش کن و کسی را بفرست دنبال من.
بعد ازمدتی دوباره سر وکله رمال پیدا شد. زن فرزند را به سراغ شوهر فرستاد. شوهر به خانه آمد و فالگیر را به درون خانه خواند و به او گفت علاوه بر 5 تومن 10 تومان دیگر به تو می دهم، به شرط آن که راز حیله خود برمن بگشایی و گر نه با این چوب دمار از روزگارت در می آورم.
فالگیر سر به فکر فروبرد 15 تومان را ستانده و گفت :
حقیقت این است که در فاصله ای که همسر شما به دنبال لیوان آب رفت، من کیسه ای که گربه درون آن بود را چندین مرتبه، دور سرم چرخاندم و در نتیجه گربه دچار سرگیجه شد. در این حال وقتی درب قفس را باز کرده و قناری بیرون آمد ،گربه نمی توانست کاری انجام دهد؛ چون تعادل نداشت. این بود راز حیله من!
فالگیر دوباره کیسه خود را بردوش انداخت و از خانه آن مرد خارج شد!!!
******************
این حکایت آز آن آوردم که..... آقایان حکام و سردمداران از بالا تا پایین بدانند آن سرگیجه ای که اول انقلاب به مردم دادید، دارد تمام می شود....و تقریبا مردم به هوش آمده اند ....از ما گفتن...
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود