« در یکی از روزها بین و نماز ظهر و عصر، فردی به کنار محراب مسجد جامع رفت و مطلبی را به آیت الله منتظری گفت. آقای منتظری که در حال گفتن اقامه برای شروع نماز عصر بود، به بالای منبر رفت رو به نمازگزاران کرد و گفت:
مردم! همه شما حاج مصطفی کمانچهزن را می شناسید، او کسی بود که در عروسی ها و شادی های شما شرکت می کرد و دل شما را شاد می کرد، اکنون او پیر و بیمار و مستأصل شده، به او کمک کنید و او را تنها نگذارید.
سپس به محراب برگشت و نماز عصر را شروع کرد. از آن لحظه به بعد تا زمان مرگ حاج مصطفی، مردم دسته دسته به منزلش مراجعه و در رفع حوائجش می کوشیدند.
همگان به یاد دارند که در آن زمان به کار بردن آلات موسیقی از نظر علما و اهل منبر ذنب لایغفر بود و بسیاری از آن ها، مردم را از شنیدن الحان موسیقی منع می کردند و چه تعداد رادیو و تلوزیون هایی بود که در خانه هاشکسته شدند!»
(مقدمه ای بر تاریخ و فرهنگ مردم نجف آباد،فضل الله خلیلی،ص328)
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود