رازهای نهان
شیخ سدیدالدین خُجَندی در بغداد بر کرسی وعظ نشسته بود و جماعت را پند و حکمت میگفت. دستاربندی از گوشۀ مجلس گفت:
یا شیخ، اندکی نیز از اسرار مگو بازگو و رازهای پنهان آشکار کن. آنچه امروز گفتی، همه از زبان واعظان پیشین شنیدهایم.
سدیدالدین لختی سر به زیر افکند و چشم بر زمین دوخت. سپس سر برداشت و گفت:
در روزگار جوانی، روزی در بازار ری، خواجه محمد مهتاب را دیدم که در سایۀ دیوار نشسته و چشم بر هم نهاده است. بدو التفات نکردم و راه خویش پیش گرفتم. ناگاه صدای خواجه را شنیدم که گفت:
ای مرد خجندی، اندکی نزد ما بنشین.
بهاکراه نزدیک خواجه شدم و سلام و تحیت گفتم. خواجه مهتاب گفت:
در این روز خوش، تو را ناخوش و غمین میبینم.
گفتم: آری؛ چگونه شادمان باشم که حقیقت از من روی نهان میکند و هیچ از رازهای ناپیدای جهان بر من پیدا نیست؟ مرا دل در گرو حقیقت است و حقیقت را روی در نقاب.
چون سخن بدینجا رسید خواجه چشم در چشم من افکند و ناگاه با صدایی بلند خنده سر داد. چندان خندید که مرا به خشم آورد.
گفتمش :مرا نزد خویش خواندی که ریشخند کنی و دام استهزا افکنی؟!
خواجه گفت: بر من ببخشا که خنده بر دل و دهان من استیلا یافت.
گفتم :کدام سخن من خندهای را چنین سزاوار است؟
گفت: ای مرد خجندی، بگو حقِ کدام حقیقت پیدا را به جای آوردی که اکنون هوس حقایق پنهان کردهای؟ هر صبح که از خواب برمیخیزی، دهها حقیقت روشن بر چشم و گوش تو آشکار میشود. بگو با پیدا چه کردی که طمع در پنهان بستهای؟ خندهام از آن بود که نقد را هشتهای و برای نسیه دست دعا برداشتهای.
╭┅──────────┅╮
@Kheyriyeh_ValieAsr_Kashan
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود