پنجشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۸ - 9:25 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
گر شوم گُم نمي شوم پيدا!
آتش و آب و آبرو با هم.*
هر سه گشتند، در سفر همراه.*
عهد کردند، هر يکى گم شد. *
با نشانى ز خود شود پيدا. *
گفت آتش: به هر کجا دود است. *
مي توان يافتن مرا آنجا. *
آب گفتا، نشان من پيداست. *
هر کجا باغ هست و سبزه بيا. *
آبرو رفت و گوشه اى بگرفت. *
گريه سر داد. گريه اى جانکاه. *
آتش آن حال ديد و حيران شد. *
آب. در لرزه شد، ز سر تا پا. *
گفتش آتش، که گريه ى تو ز چيست *؟
آب گفتا بگو نشانه.. چو ما*
آبرو لحظه اى به خويش آمد*
ديدگان پاک کرد و.. کرد نگاه*
گفت. محکم مرا نگه داريد*
گر شوم گُم نمي شوم پيدا*
"رهي معيرى"
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود