به یاد امیر
از خون شهیدی که روان است در این باغ
هر دیده ز غم اشک فشان است در این باغ
فوّاره خون است ز رگ های بریده
هر چشمه ی آبی که روان است در این باغ
تا قامت فرزند وطن غرقه به خون شد
هر سرو سر افکنده از آن است در این باغ
هر کس که نهد پای در این غمکده از درد
انگشت تاثّر به دهان است در این باغ
بلبل ز چه رو نغمه بخواند که به هر سرو
هر مرغ به شور است و فغان است در این باغ
ای دیده به عبرت بنگر آب روان را
چون شاهد عمر گذران است در این باغ
حمام که شد قتلگه میر دلاور
یاد آور بیداد شهان است در این باغ
هر قطره خونی که هم آغوش به خاک است
آیینه ی آیین زمان است در این باغ
این جا دگر از عطر بهاران خبری نیست
هر فصل خزان است خزان است در این باغ
کو دیده که بیند به نگاهی ز غم و درد
آثار ستم را که عیان است در این باغ
از جوشش خون تو امیر است خدا را
هر سرو اگر رشک جنان است در این باغ
خورشید به خون خفت و ز دل ناله برآورد
افسوس که خون تو نهان است در این باغ
۱۳۹۸ ۱۰ ۲۰
جواد جهان آرایی
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود