کلاغ و عقاب!
رحیم قمیشی
امیر نمیدانست وقتی عراقیها بفهمند او نقاش چیرهدستی است چه گرفتاریای در اردوگاه برای خودش درست خواهد کرد!
امیر از بچههای دوست داشتنی و اسیر ارتشی بود در اردوگاه ۱۱ مفقودین تکریت. پسری آرام، لاغر اندام، خیلی جوان، کم صحبت، خوشرو و البته هنرمندی واقعی.
با کمترین امکانات تصاویر زیبایی از صورت سربازان عراقی میکشید، که حظ میکردند. آن ها هم باورشان نمیشد.
نقاشی زندگی امیر بود.
استعدادهای اسرا در اردوگاه ناگهان بروز کرده بود. بچههایی با قالبهای صابون چنان گلهایی میتراشیدند که ادم باورش نمیآمد یک زندانیِ دلگرفته خلقش کرده. کار با سنگهای ساده، تراش دادن آن ها و ساختن هر چیزی مثل دل، سرگرمی دیگری بود، که صاحب همه آن ها نگهبانها بودند.
من و دوستانم تنها بلد بودیم هسته خرما را بتراشیم و با ان تسببح درست کنیم، با آن روزانه هزاران صلوات بفرستیم شاید زودتر آزاد شویم.
اما امیر، از وقتی که افسر ارشد اردوگاه کارهایش را دید، گرفتار شد. افسر دستور داد رنگ، قلم مو و هر چیزی میخواهد در اختیارش بگذارند تا نماد حزب بعث را بر روی دیوار ورودی اردوگاه بکشد...
یک عقاب پر ابهت.
همان که بر دوش افسران عراقی و سیدالرئیسشان خود نمایی میکرد.
همه ابزار نقاشی نزد عراقیها بود و امیر تنها در طول روز اجازه داشت بر روی آن دیوار کار کند. او باید نقاشی عقابی را میکشید که آمده بود و بر سر خرمشهر زیبای ما نشسته بود، عقابی که موشک به شهرهای زیبای ما میزد، عقابی که مردم بیدفاعمان را بمباران شیمیایی میکرد، عقابی که در اردوگاه کتکمان میزد و به گرسنگی و بیکسی ما میخندید!
او کارش را شروع کرد. با ظرافت، با دقت، فکر کنم دو هفتهای کارش همان نقاشی بزرگ بود. یک خط میکشید میآمد عقب و با دقت نگاهش میکرد، باز میرفت جلو، عرقش را با پشت دستش پاک میکرد و ادامه میداد.
معلوم بود خودش هم ناراحت است، اما کارش پیش میرفت.
کارش که به اواخرش میرسید یک روز به امیر گفتم، تو نفاش ماهری هستی، اما کاش نگفته بودی نقاشی، فکر میکردی روزی عقاب سیدالرئیس دشمن را بکشی!؟
خنده نرمی با خجالت کرد و آرام گفت:
- کدام عقاب، خوب نگاه پنجههایش کن، نگاه نوکش کن، نگاه پرهایش... من دارم یک کلاغ میکشم! آن ها فکر میکنند عقاب است.
راست میگفت، منقارش شبیه منقار کلاغ بود، پنجههایش هم، پرهای سیاهش، فقط ابعادش و سایزش بزرگ شده بود، کلاغی بود که ادای عقابی را در میآورد.
عمق جانم از این همه هنرمندی امیر به وجد آمده بود، دوست داشتم همان جا صورتش را ببوسم، اشک در چشمهایم حلقه زده بود.
چقدر او را در دلم سرزنش کرده بودم...
آنقدر نقاشیاش به کلاغ سباه دزد نابکار شبیهتر شده بود که این دفعه من برایش ترسیدم. گفتم امیر خیلی مواظب باش، میفهمند پدرت را در میآورند.
ولی او جز واقعیت را نمیتوانست بکشد.
وقتی کار امیر تمام شد هر سربازی که از آنجا رد میشد به ان کلاغ باید احترام میداد.
و ما که میدانستیم، چه میخندیدیم.
شاید آن ها هم بعدها فهمیدند آن نقاشی اصلا به یک عقاب نمیماند، و یادم هست ماهها بعد پاکش کردند بعد از هزاران بار پا کوبیدن برایش!
آن هایی که تصمیم دارند نقاشی یک عقاب دمکراسی و مردمسالاری را برای ما در کشور بکشند و جلویمان بگذارند تا صبح و شام دعایشان کنیم، تا جهانیان تحسینشان کنند، تا ادای آزادیخواهی و لیبرالیسم را بربیاورند، تا ادای احترام به نظر مردم را، حتما میدانند پنجههای عقاب چه شکلی است، منقارش، پرهای بلندش، چشمهای درشتش.
عقاب دمکراسی که این شکلی نیست!
این که ۷۴ درصد مردم پایتخت و اکثریت بزرگ مردم شهرهای اصلی کشور پای صندوق رأی نیایند، این که آرای باطله مقام دوم را در کشور بیاورد، این که بسیاری از مردم از حکومت بیگانه شوند، این که عدهای کاندیداهای خودی را دستچین کنند و بگویند حالا واجب است انتخاب کنید، این که هیچ کس جرأت نکند سؤالات مهم بکند... این ها عقاب نیست!
خوب نگاه کنید چه کشیدهاید، چه کشیدهاند.
نکند این همان کلاغ باد کرده "امیر" ما باشد.
نکند دارند پایشان را برای نقاشی یک کلاغ میکوبند.
نکند خیلی زود بفهمند عقابی در کار نبوده.
همان که مردم همه فهمیدهاند!
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود