دوستان شرح پریشانی من گوش کنید...
این شعر وحشی بافقی را با این احساس بخوانید که معشوق :"انقلاب "باشد و عاشق راستین :شما ! شمایی که در روزگاران سختی و ایثار یار راستین انقلاب بودید و امروز سنگ بی مصرف پرتاب شده در مرداب !!
دوستان شرح پريشاني من گوش کنيد داستان غم پنهاني من گوش کنيد
قصه بي سر و ساماني من گوش کنيد گفت وگوي من و حيراني من گوش کنيد
شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا کي
سوختم سوختم اين راز نهفتن تا کي
****
روزگاري من و دل ساکن کويي بوديم ساکن کوي بت عربدهجويي بوديم
عقل و دين باخته، ديوانهي رويي بوديم بستهي سلسلهي سلسله مويي بوديم
کس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يک گرفتار از اين جمله که هستند نبود
****
نرگس غمزه زنش اين همه بيمار نداشت سنبل پرشکنش هيچ گرفتار نداشت
اين همه مشتري و گرمي بازار نداشت يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت
اول آن کس که خريدار شدش من بودم
باعث گرمي بازار شدش من بودم
****
عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او داد رسوايي من شهرت زيبايي او
بس که دادم همه جا شرح دلارايي او شهر پرگشت ز غوغاي تماشايي او
اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کي سر برگ من بي سر و سامان دارد
****
چاره اين است و ندارم به از اين راي دگر که دهم جاي دگر دل به دلآراي دگر
چشم خود فرش کنم زير کف پاي دگر بر کف پاي دگر بوسه زنم جاي دگر
بعد از اين راي من اينست و همين خواهد بود
من بر اين هستم و البته چنين خواهدبود
****
پيش او يار نو و يار کهن هر دو يکيست حرمت مدعي و حرمت من هردو يکيست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دويکيست نغمهي بلبل و غوغاي زغن هر دو يکيست
اين ندانسته که قدر همه يکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود
****
چون چنين است پي کار دگر باشم به چند روزي پي دلدار دگر باشم به
عندليب گل رخسار دگر باشم به مرغ خوش نغمهي گلزار دگر باشم به
نوگلي کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
****
آن که بر جانم از او دم به دم آزاري هست ميتوان يافت که بر دل ز منش ياري هست
از من و بندگي من اگر اشعاري هست بفروشد که به هر گوشه خريداري هست
به وفاداري من نيست در اين شهر کسي
بندهاي همچو مرا هست خريدار بسي
****
مدتي در ره عشق تو دويديم بس است راه سد باديهي درد بريديم بس است
قدم از راه طلب باز کشيديم بس است اول و آخر اين مرحله ديديم بس است
بعد از اين ما و سرکوي دلآراي دگر
با غزالي به غزلخواني و غوغاي دگر
****
تو مپندار که مهر از دل محزون نرود آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود
وين محبت به سد افسانه و افسون نرود چه گمان غلط است اين ، برود چون نرود
چند کس از تو و ياران تو آزرده شود
دوزخ از سردي اين طايفه افسرده شود
****
اي پسر چند به کام دگرانت بينم سرخوش و مست ز جام دگرانت بينم
مايه عيش مدام دگرانت بينم ساقي مجلس عام دگرانت بينم
تو چه داني که شدي يار چه بيباکي چند
چه هوس ها که ندارند هوسناکي چند
****
يار اين طايفه خانهبرانداز مباش از تو حيف است به اين طايفه دمساز مباش
ميشوي شهره به اين فرقه همآوزا مباش غافل از لعب حريفان دغا باز مباش
به که مشغول به اين شغل نسازي خود را
اين نه کاريست مبادا که ببازي خود را
****
در کمين تو بسي عيبشماران هستند سينه پر درد ز تو کينهگذاران هستند
داغ بر سينه ز تو سينهفکاران هستند غرض اينست که در قسد تو ياران هستند
باش مردانه که ناگاه قفايي نخوري
واقف کشتي خود باش که پايي نخوري
****
گرچه از خاطر وحشي هوس روي تو رفت وز دلش آرزوي قامت دلجوي تو رفت
شد دلآزرده و آزرده دل از کوي تو رفت با دل پرگله از ناخوشي خوي تو رفت
حاش لله که وفاي تو فراموش کن
سخن مصلحتآميز کسان گوش کند
وحشي بافقي
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود