لطیفه های نمکین!
☘️🌺🍃🌸☘️🌺🍃🌸☘️🌺🍃🌸
رفتم گوشی بخرم، دیدم قیمتا خیلی بالاست. به فروشنده گفتم:
یه چیز ساده تر نداری که فقط بشه زنگ زد؟
یه تیکه آهن بهم داد گفت: اگه آب بپاشی بهش، خوب زنگ میزنه!!
☘️🌺🍃🌸☘️🌺🍃🌸☘️🌺🍃🌸
بزرگترین لطف معلما در امتحانات خردادماه:
بچهها لازم نیس کل 100ص کتابو بخونین. همون جزوه خودمو بخونین کافیه.
(جزوه معلم: 250 ص
☘️🌺🍃🌸☘️🌺🍃🌸☘️🌺🍃🌸
دختره سوار تاکسی بود. راننده تاکسی بقیه پول نداشت بده گفت: ایراد نداره خواهر جاش یکم جلو تر پیادت می کنم؟😂
جالبش اینجاست که دختره گفت :فکر خوبیه!
☘️🌺🍃🌸☘️🌺🍃🌸☘️🌺🍃🌸
من اونجایی فهمیدم درس به درد نمی خوره که عموم ازم پرسید :چی میخونی؟
گفتم مکانیک
گفت :الان دیسک و صفحه خوب چنده؟
☘️🌺🍃🌸☘️🌺🍃🌸☘️🌺🍃🌸
تو ایران یه خوبی که داره کارها جمعیه.
یهو همه با هم میرن دلار میخرن
یهو همه با هم میرن سکه میخرن
یهو همه با هم میرن تو صف ثبتنام خودرو
یهو همه با هم میرن تو بورس
یهو همه با هم میریم به فنا
☘️🌺🍃🌸☘️🌺🍃🌸☘️🌺🍃🌸
بچه که بودم زده بودم شیشه خونه همسایه رو با توپ شکسته بودم 😞
بعد برای اینکه بابام دعوام نکنه اومدم خونه خودمو زدم به خواب,بابام کم کم نزدیکم شد🚶♂
یدفعه گفت اگه خوابی دست راستتو تکون بده😅😢😢
منم تکون دادم
☘️🌺🍃🌸☘️🌺🍃🌸☘️🌺🍃🌸
تعرفه کارمزد بانک ها جوری شده که از جلو عابربانک ردشدم و نگاش نکردم دیدم پیامک اومد:
تحویل نمی گیری علی الحساب ۳ تومن ازحسابت کسر می کنم ادب بشی
☘️🌺🍃🌸☘️🌺🍃🌸☘️🌺🍃🌸
سر ناهار دستم خورد به بطری آب همش ریخت تو غذای بابام
هر کی بود یه چک می خوابوند زیر گوش بچهش.....
ولی بابام نزد....
بشقابشو با بشقابم عوض کرد...
☘️🌺🍃🌸☘️🌺🍃🌸☘️🌺🍃🌸
از یارو می پرسن این شعر از کیه؟
“سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز” 😬
می گه نمی دونم یه راهنمایی بکنید 🤔
می گن اسم شاعر توی خود شعر هست
می گه: آهان فهمیدم، جواد نکونام!
☘️🌺🍃🌸☘️🌺🍃🌸☘️🌺🍃🌸
ما خانوادگی دایره لغاتمون ضعیفه
یبار مهمونمون گفت استدعا دارم ، بابام گفت
دستشویی ته راهرو سمت راسته
☘️🌺🍃🌸☘️🌺🍃🌸☘️🌺🍃🌸
یه بار تو دعوا مامانم گفت کاش جای تو یه گاو داشتم
منم شروع کردم ماااا ماااا کردن
این نزدیکترین تلاش من برای تحقق انتظارات خانواده از من بود
☘️🌺🍃🌸☘️🌺🍃🌸☘️🌺🍃🌸
هر وقت احساس تنهايي کردي...
پاشو يه فيلم ترسناک بزار نگاه کن!
بعد فکر مي کني يکي تو اتاقه،يکي تو آشپز خونه هست،چند نفر هم تو حياطن!
خلاصه از تنهايي در مياي!!
☘️🌺🍃🌸☘️🌺🍃🌸☘️🌺🍃🌸
امروز یه پیرزنه رو ديدم كه زنبيلش خيلي سنگين بود، ما هم اومدیم مرام بذاريم و زنبيل رو براش تا خونه اش ببريم ...
وسط راه برگشته بهم میگه :
دستت درد نکنه ننه ، خر هم نمیتونست اینو تا اینجا بیاره
☘️🌺🍃🌸☘️🌺🍃🌸☘️🌺🍃🌸
سرکلاس بودیم، استاد گفت: چقدر زمان داریم؟؟
گفتم: در حد دو جمله که با بیننده ها خداحافظی کنیم..!😁
بیرونم کرد!😐
خو اعصاب نداری می گفتی از اتاق فرمان واست وقت می گرفتم.
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود