انسان بودن بیاموزیم!
يك متن خيلى جالب از كتاب فارسى دبستان سال 1324
ببينيد سطح آموزش در آن دوران چگونه بوده...!
دو برادر مادر پیر و بيماری داشتند.
با خود قرار گذاشتند که يکی خدمت خدا کند و ديگری در خدمت مادر باشد.
يکی به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و ديگری در خانه ماند و به پرستاری مادر مشغول شد.
چندی نگذشت برادر صومعه نشين مشهور عام و خاص شد و به خود غرّه شد که :
خدمت من ارزشمندتر از خدمت برادرم است،چرا که او در اختيار مخلوق است و من در خدمت خالق.
همان شب پروردگار را در خواب ديد که وی را خطاب کرد:
به حرمت برادرت تو را بخشيدم!
برادر صومعه نشين اشک در چشمانش آمد و گفت:
يا رب من در خدمت تو بودم و او در خدمت مادر! چگونه است مرا به حرمت او میبخشی؟ آيا آنچه کرده ام مايه رضای تو نيست؟
ندا رسيد : آنچه تو می کنی من از آن بی نيازم ،ولی مادرت از آنچه او می کند بی نياز نيست!
کتاب فارسی دبستان سال ۱۳۲۴
به فرزندان خود " انسان بودن بیاموزیم "
🥀
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود