عشق مسیح و مفتّش اعظم
داستایوفسکی در کتاب برادران کارامازوف ماجرای مفتشی مذهبی را بیان می کند که نقل آن را می کنم :
در زمانی که هر کس مخالف کلیسا بود،او را به زندان می انداختند و یا بر روی چوبه ی دار می سوزاندنش ، مسیح به زمین بازگشت و به مردم پیوست اما مفتّش اعظم متوجه ی حضور او شد و فرمان داد او را زندانی کنند .
آن شب به ملاقات مسیح به زندان می رود و از او می پرسد که چرا تصمیم گرفته است به زمین باز گردد ، مفتّش اعظم به مسیح می گوید :
تو کارهایمان را دشوار می کنی در ضمن عقایدت عالی است، ولی این ما هستیم که قادریم آن ها را به مرحله ی عمل در آوریم !
او می گوید: هر چند ممکن است دیگران بگویند مفتّش سخت گیر است ولی چاره ای ندارد و فقط وظیفه اش را انجام می دهد ، وقتی قلب انسان همواره در جنگ است و آکنده از نفرت ، سخن گفتن از صلح و سخن گفتن از دنیای بهتر فایده ای ندارد .
هنگامی که انسان همواره احساس گناه می کند ، چه لزومی دارد که مسیح خود را برای نوع بشر قربانی کند . مفتش اعظم ادامه می دهد و می گوید :
تو گفتی تمام انسان ها برابرند و درون هر کس نور الهی وجود دارد ، ولی فراموش کردی مردم نگرانند و به دنبال کسی هستند که هدایتشان کند ، کارمان را از این دشوارتر نکن و برگرد!
وقتی حرف هایش تمام می شود ، سکوتی سلول زندان را فرا می گیرد. سپس مسیح به سمت مفتّش اعظم می رود و گونه اش را می بوسد و می گوید :
ممکن است حق با تو باشد ولی عشق من قوی تر است .
***************
ما تنها نیستیم ، دنیا در حال تغییر است و ما جزیی از این تغییریم ، فرشتگان ما را هدایت می کنند و حامی مان هستند ، و علی رغم این واقعیت که گاهی اوقات احساس می کنیم از تغییر انسان ها و دنیا عاجزیم و علی رغم حرف های مفتّشان اعظم ،عشق قوی تر است و یاری مان می دهد رشد کنیم .
فقط در آن هنگام است که قادر خواهیم بود ستارگان و معجزات را درک کنیم .
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود