چهارشنبه پنجم بهمن ۱۴۰۱ - 10:38 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
مخ عمو!!
یه عمو دارم تو بچگی خیلی شکمو بوده .یه سری یواشکی میره از مشک دوغ، کره برمی داره و داره می خوره که صدای مادربزرگمو می شنوه.
بعد سریع می ذاره زیر کلاش که رو سرش بوده. مادربزرگم می بینه کره نیست. عصبانی میشه و محکم می کوبه تو سر عموم.
یهو کرهها از دور کلاه می زنن بیرون. مادربزرگمم یهو هول می کنه صحنه رو که می بینه می زنه تو سروصورت خودش میگه: خداااا؛مخ بچم دراومد... خداااا غلط کردم!
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود