واژۀ امید در تیراژۀ هوده نگری
روزی مادر دخترک و پیرمرد نقاش همسایه بر بالینش بودند که باد شدیدی که طلیعه طوفانی سخت بود وزیدن گرفت. تخت دختر کنار پنجره بود و بیرون پنجره در کنار دیوار مقابل، درختی بود که با شروع باد برگهایش مثل باران روی زمین میریختند.
دخترک گفت: «با تمام شدن برگهای این درخت، عمر من هم تمام می شود، چون عمر من هم مثل برگهای درخت است که دارد می ریزد».
پیرمرد و مادر سخت متاثر شدند.
فردا صبح وقتی دختربچه چشمانش را باز کرد و به پنجره نگاه کرد، با کمال تعجب دید که با وجود طوفان، همچنان یک برگ به درخت ماندهاست. دخترک مقاومت آن تکبرگ را ستود و از خوشحالی چند بار فریاد کشید: «پس من هم مقاومت میکنم».
اما چگونه آن تکبرگ به درخت مانده بود؟ آری، پیرمرد نقاش شبهنگام درحالی که باد و باران به شدت جریان داشت با دلی مملو از محبت با وسایل نقاشی خود به بالای درخت رفت و تصویر برگی را روی دیوارِ پشت درخت کشید تا دخترک زنده بماند و البته خودش آن چنان بیمار شد که تا صبح دوام نیاورد.
ولی دخترک همچنان با امید می زیست،چون هر روز به پایداری آن برگ می نگریست.
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود