گویند که مردى از پیش شتر مست بگریخت و به ضرورت خویشتن در چاهى انداخت و دست در دو شاخ زد که بر بالاى آن روییده بود و پاىهاش بر جایى قرار گرفت. در این میان بهتر نگریست، هر دو پاى بر سر چهار مار بود که سر از سوراخ بیرون گذاشته بودند. نظر به قعر چاه افگند، اژدهایى سهمناک دید دهان گشاده و افتادن او را انتظار مىکرد. به سر چاه التفات نمود موشان سیاه و سپید بیخ آن شاخها دائم و بىفتور مىبریدند.
او در اثناى این محنت، تدبیرى مىاندیشید و خلاص خود را طریقى مىجست. پیش خویش زنبور خانهاى و قدرى شهد یافت، چیزى از آن به لب برد. از نوعى در حلاوت آن مشغول گشت که از کار خود غافل ماند و نیندیشید که پاى او به سر چهار مار است و نتوان دانست که کدام وقت در حرکت آیند، و موشان در بریدن شاخهها جد بلیغ مىنمایند و البته بدان راه نمىیافت، و چندان که شاخ بگسست در کام اژدها افتاد.
آن لذت حقیر بدو چنین غفلتى راه داد و حجاب تاریک برابر نور عقل او بداشت تا موشان از بریدن شاخهها بپرداختند و بیچاره حریص در دهان اژدها افتاد.
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود