طالبی لِه شده!!
دیروز که دست از زدنِ تــار کشیدم،
افتادم و آهی ز دلِ زار کشیدم
در خواب فرو رفتم و در عالمِ رویا،
نقاش شدم، صورتِ بسیار کشیدم
جَدّ پدرم آمد و پرسید ز حالم،
شکلِ قفسُ و مرغِ گرفتار کشیدم؛
گفتا: پسرم از چه غمین و نگرانی؟
تصویر بسی آدمِ بیکار کشیدم
گفتا:چه شدآن یار، که دائم بهبرت بود؟
یک عاشقِ سرگشتهٔ بیمار کشیدم
گفتا: مگر آن یار چه میگفت و چه میخواست؟
یک کلبه و دورش دو، سه دیوار کشیدم
پرسید: جوانان، همه مشغول به کارند؟
تریاک و سرنگ و نخِ سیگار کشیدم
پرسید که: دهقانِ تهیدست غنی شد؟
دستان پُر از آبله و خار کشیدم
پرسید که: دزدانِ دغل باز کجایند؟
تصویر بسی حُجره به بازار کشیدم
گفتا: پسرانت زچه هستند مجرّد؟
شکل پسری بی کت و شلوار کشیدم
پرسید که اهلِ هنر و علم کجایند؟
پژمرده گُلی بین دوصد خار کشیدم
گفتا که: تو را رابطه با شیخ چطور است؟
یک بوته ای از پونه و از مار کشیدم
گفتا که: خدا داده زبانت که بگویی!
تصویر گلو، با رَسَنِ دار کشیدم
گفتا که: بِکِش شکل خودت را که ببینم
یک طالبی لِه شده در بار کشیدم...
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود