فضولیهای بچگانه!!
طرف میگفت: "بچه که بودم خیلی فضول بودم، شیطنتهایم خیلی زیاد بود. یک روز شیشه این همسایه را میشکستم و فردا سر پسر همسایه دیگر را. یک روز صبح، عمویم صدایم زد و پیشنهاد داد با پولی که میدهد، کاری اقتصادی دست و پا کنم. پیشنهاد خودش فروختن بیسکوئیت به بچههای محل بود.
👦من هم از خدا خواسته، پولها را از عمو گرفتم و از عمدهفروشی، ده بیست تایی بیسکوئیت خریدم. یک جعبه چوبی میوه هم سر و ته شد و سر کوچه خودمان که از قضا گلوگاه محل نیز محسوب می شد،
🍫اولین دکان بیسکوئیتفروشی من پا گرفت.
اولین روز، کسب و کار تعریفی نداشت و بیشتر وقت من به بطالت گذشت. بچه ده سالهای را در نظر بگیرید که از صبح تا ظهر جلوی ده بیسکوئیت بنشیند و گرسنه شود. طبیعی است که شیطان در جلدش برود و به بیسکوئیت ها دستدرازی کند.
🌞ظهر که شد، پدر از سر کار آمد و با دیدن من، که نانآور خانه شدهبودم، خندید. نزدیک آمد و پرسید که چه میکنم و از صبح، چقدر کاسب بودهام. من هم گفتم بیسکوئیت را خریدهام سه تومن و میفروشم پنج تومن. دروغ میگفتم. خریده بودم پانزده ریال و میفروختم دو تومن. پدر با شنیدن این حرف گفت: خوب یکی هم به ما بده. من هم زرنگی کردم و بیسکوئیتی که ازصبح به آن نوک زده بودم را به دستش دادم. پدر بیسکوئیت را زیر و رو کرد. ظاهراً می خواست چیزی بگوید، اما نگفت.
💰دست دیگرش را در جیب فرو برد و یک ده تومنی بیرون آورد و به من داد. من ایستادم و جیبهایم را گشتم و دست آخر گفتم: پنج تومنی ندارم که بقیه پول را پس بدهم. پدر هم گفت: اشکال ندارد؛ بعداً با هم حساب میکنیم. و این بعداً هرگز نرسید. تا عصر، پشت دکانم بودم و پس از آن به خانه رفتم و بیسکوئیتی که به پدر فروخته بودم را از سر طاقچه برداشتم و خوردم.
😉امروز که من پدر شدهام و پسری دارم که شیطنت میکند؛ فهمیدهام که آن روزها، پدر قیمت بیسکوئیت را میدانست؛ میدانست که بیسکوئیت را دو تومن میفروشم؛ میدانست که پنج تومنی دارم که پولش را پس بدهم؛ میدانست که بیسکوئیت نوکزده را به او انداختهام؛ و میدانست که بیسکوئیت را خودم خواهم خورد. و من امروز فهمیدهام که پولی که عمو به من داد را پدر داده بود؛ فهمیدهام که این بازی برای این بود که من دست از «خبط و خطا» بردارم و آدم شوم؛
فهمیدهام که پدر به دنبال «راهانداختن» من بود."
💎آری، اینجا بود که فهمیدم خداوند نیز قیمت و ارزش کارهای اندک ما را خوب می داند، خوب می داند سه بار خواندن سوره توحید با ختم کل قرآن فرق دارد، خوب می داند یک درهم صدقه در ماه رمضان با هزار درهم صدقه فرق دارد، خوب می داند روزه گرفتن در پنجشنبه اول و وسط و آخر ماه با روزه گرفتن در تمام روزهای ماه فرق دارد، ولی ثواب آنها را برای ما یکی می کند تا امثال من که از لحاظ معنوی یک بچه شیطان و خطاکار به حساب می آییم، دست از «خبط و خطا» برداریم و آدم شویم. می خواهد حداقل ما را راه بیندازد تا کم کم با پاک شدن دلمان، مزه عبادت و لذت مناجات، ما را خودبهخود در نیمههای شب بیدار کند و به پای سجاده بکشاند.
" وإذا سألك عبادي عَني فإني قريب أجيب دَعوة الداع إذا دَعان فليستجيبوا لي وَليؤمنوا بي لعلهم يَرشدون ".
[البقرة آیة 186]
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود