#داستان واقعی و زیبا
(علی گندابی)
حکایت عجیب مرحوم علی آزاد مرا یاد حکایت شخص دیگری انداخت که شاید شنیده باشید. علی گندابی از جاهلهای خشن همدان در زمان رضا شاه و محمد رضا بود. او که همچون دیگر جاهلان عهد ، نوچهها و الدورّم بلدورّم زیاد داشت آنچنان زورمدار بود که حتی یک بار در باغهای عباسآباد این شهر جلو شعبان جعفری (شعبان بیمخ معروف) و نوچههایش را که به این شهر سفر کردهبودند، گرفتهبود .چنان که شعبان را مجبور به بازگشت به تهران کردهبود. گندابی چهرهای زیبا داشت و علیرغم تمام کثافتکاریها ، خصلتی در او بود که به سه مورد از آنها اشاره میکنم:
روزی متوجه نگاه خیرۀ زنی زیبا شد. شاگردانش همه متوجه این ارتباط چشمی شدند... ناگهان علی،تکّهای لجن را از جوی برداشته به چهره خود مالید... نوچهها علّت را پرسیدند. گفت: کنار آن زن مردی لاغر اندام بود که فهمیدم شوهر اوست. نمیخواستم نگاه زن شوهردار به چهرهای زیباتر از شوهرش خیره بماند. هرچه باشد او صاحب دارد و من دزد ناموس نیستم. خواستم با لجن ،خود را زشت کنم تا نگاهش از من برگردد.
غروب یکی از روزهای ماه محرّم، گندابی سر یکی از کوچه را بسته بود. روحانیی در تاریک روشن هوا جهت اقامه نماز به مسجد می رفت. گندابی خطاب به نوچهها همه را مرخّص کرد و با قمۀ خود راه را بر روحانی بست. روحانی که عرق ترس و وحشت سرتاسر وجودش را گرفته بود، ترسان و لرزان بدو گفت که نه پولی همراه اوست و نه گنجی. گندابی، روحانی را به گوشهای کشاند . قمه را به گوشهای انداخت و خم شد! روحانی، از رفتار او غرق در تعجّب بود . علی فریاد زد:
بیا بالا آخوند!
روحانی که حیرت زدهبود، گفت :
نه قربان من چنین جسارتی نمیکنم.
گندابی قمه را برداشت و گفت: اگر بر دوشم سوار نشوی، سرت را گوش تا گوش خواهم برید. روحانی از ترس جان، بر پشت رکوعکردۀ گندابی نشست. گندابی داد زد:
حالا بخون!
- چی بخونم؟
- روضه بخون، روضۀ حسین رو بخون!! بلند بخون! ....
تعدادی از همسایهها که حتّی جرات بیرونآمدن از خانه را نداشتند، با صدای روحانی، روی پشت بامها بودند... روحانی میخواند... و لرزشهای تن روحانی نشان میداد که کسی آن زیر به شدّت گریه میکند!
گندابی پیر شده بود... توبه کرده بود... روزی به خانواده گفت قصد رفتن به نجف را دارد.
او گفت دلش برای علی تنگ است... وقتی رسید و زیارت کرد... همگان شاهد بودند که کنار ضریح علی(ع) فریاد زد :
"ای خدا، تو رو به هر کی دوستداری قسم ، این علی رو به اون علی ببخش"!
و از حال رفت... وقتی همه جمع شدند علی گندابی از دنیا رفته بود! آن روز کنار مرقد علی(ع) قبری کنده شدهبود. میگفتند برای یکی از آیات عظام است که گویی فوت کرده بود. آیتالله را نیاوردند! میگفتند وی وصیت کرده است جای دیگری او را دفن کنند. و علی گندابی لات بهجای آیتالله ، کنار مرقد علیبنابیطالب به خاک سپرده شد.
منصور میگوید توفیقی از این بیشتر نیست که کسی را علی(ع) شفاعت کند. و خدا را قسم می دهم به عظمت علی که علی شفیعمان باشد.
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود