دو حکایت دربارۀ تنزیه نفس
#مسيح (ع) از مسيري ميگذشت، يك نفر با او برخورد نمود.
به محض ديدن مسيح به او فحّاشي كرد و گفت:
«اي پسر حرامزادۀ بياصل و نسب»!
مسيح در پاسخ گفت:
«سلام اي انسان باشرافت و ارزشمند.»!
اطرافيان از مسيح پرسيدند:
«او به تو فحّاشي كرد، چه طور شما به او اين قدر احترام ميگذاريد؟»
مسيح پاسخ داد:
«هر كسي آنچه را دارد خرج ميكند. سرمايۀ او اين بود، به من بد گفت و چون در
ضمير من جز نيكويي نبود،از من جز نيكويي در وجود نميآيد.
ما فقط آنچه را كه در درون داريم ،ميتوانيم از خود نشان دهيم.
: 🍀
🌴روزی حکیمی به شاگردانش گفت:
«فردا هر کدام یک کیسه بیاورید و در آن به تعداد آدمهایی که دوستشان ندارید و از آنان بدتان میآید پیاز قرار دهید.»
🌴روز بعد همه همین کار را انجام دادند و حکیم گفت:
«هر جا که میروید این کیسه را با خود حمل کنید.»
شاگردان بعد از چند روز خسته شدند و به حکیم شکایت بردند که:
«پیازها گندیده و بوی تعفّن گرفته است و ما را اذیّت میکند.»
🌴حکیم پاسخ زیبایی داد: این شبیه وضعیتی است که شما کینۀ
دیگران را در دل نگه دارید. این کینه، قلب و دل شما را فاسد میکند و بیشتر از همه خودتان را اذیت خواهد کرد.
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود