شوخی عمران صلاحی با سِلِبریتیهای دنیای ادبیات
در کتاب "کمال تعجب!!!!"
▫ معین
یک روز جلو دانشگاه، دکتر رضا براهنی را دیدم.
گفت: یک نفر آمد زیر گوشم گفت: معین ششصد تومن. خیلی خوشحال شدم و تعجب کردم. فرهنگ شش جلدی معین، هر جلدش میشد صد تومن. به طرف گفتم میخواهم. با هم وارد پاساژی شدیم. در گوشه ای دور از چشم، نوار کاست معین خواننده را از جیبش در آورد و یواشکی به من داد.
▪ انبر دست
با احمد شاملو در انتشارات ابتکار نشسته بودیم که یکی وارد شد و پرسید:
انبر دست دارید؟
شاملو گفت: جلد چندمش را میخواهید؟!
▫ مقدّمه
احمدرضا احمدی میگفت: این روزها کتابهای شعر فروش خوبی ندارد. این دفعه میخواهم از " علی دایی " یا " هدیه تهرانی" خواهش کنم برای کتابهایم مقدّمه بنویسند.
▪ اشتباه
در سفر سوئد خیلیها من و سیدعلی صالحی را با هم اشتباه میگرفتند. وقتی صالحی شعر میخواند از من تعریف میکردند، وقتی من طنز میخواندم، به او فحش میدادند!
▫ شعر و داستان
از محمدعلی سپانلو پرسیدند:
زمانی داستان هم مینوشتی، چرا دیگر داستان نمینویسی؟
گفت: من اگر 15 صفحه شعر بنویسم، میگویند یک شعر بلند نوشتهام، اما اگر 15 صفحه داستان بنویسم، میگویند یک داستان کوتاه نوشتهای!
▪ ساختار
شمس لنگرودی میگفت داشتیم برای خودمان شعرمان را میگفتیم که " ساختارگرایی " مد شد. مدّتها زحمت کشیدیم و ساختارگرایی کردیم. این دفعه گفتند در شعر باید " ساختارشکنی " کرد.
▫ فهم شعر
دکتررضا براهنی میگفت: در زمان شاه ما میخواستیم طوری شعر بگوییم که مردم بفهمند، اما ساواک نفهمد. کار بر عکس میشد، یعنی مردم نمیفهمیدند و ساواک میفهمید!
▪ استاد
مفتون امینی میگفت: روزی با غلامحسین نصیریپور به کوهنوردی رفتهبودم. بین راه نصیریپور مرتّب مرا " استاد " خطاب میکرد. من هم سینه را جلو میدادم و خودم را میگرفتم. به اوّلین قهوهخانه که رسیدیم، دیدم دوستمان به قهوهچی هم " استاد" میگوید. معلوم شد " استاد " تکیهکلام اوست!!
▫ بیماری
خسروشاهانی در خانه بستری بود. آخرین روزهای عمرش به دیدناش رفتم. خیلی خوشحال شد و گفت:
بیماری من چون سبب پرسش او شد
میمیرم از این غم که چرا بهترم امروز!
▫ کجا؟
یک شب در انجمن ادبی صائب، استادعباس فرات به من گفت: کجا داری میروی؟
گفتم: استاد، من همین جا ایستادهام و جایی نمیروم.
استاد اشارهای به قدِّ بلند من کرد و گفت: داری به آسمان میروی و خودت خبرنداری.
▪ خودم هستم
یک روز دو خانم زیبا در خیابان نادری قدم میزدند. نصرت رحمانی که پشت سرشان بود، داد زد: آقای نصرت رحمانی!
خانم ها برگشتند و او را نگاه کردند.
نصرت گفت: خودم هستم!
▫ در
شاعری در انجمنی شعری خواند. استاد فرات گفت: «در انجمن را محکم ببندید.»
آن شاعر گفت: «خیر، در باز باشد که باز هم مردم بیایند.»
فرات گفت: «نخیر آقا، باید در را محکم بست، تا این ها هم که هستند، فرار نکنند.»
▪ حالگیری
لطیف پدرام شاعر نوپرداز افغانی که کاندیدای ریاست جمهوری افغانستان هم شده بود، زمانی که در ایران بود، یک شب به خانۀ ما تلفن زد و گفت:
«زنگزدم حالتان را بگیرم!» (حال گرفتن در زبان افغانیها یعنی احوال پرسی.)
▫ حیف
خسرو شاهانی به یکی میگفت:
«این صلاحی خیلی آدم خوبی است، ولی حیف که شعر نو میگوید!
▪ ویرایش
یکی از همکاران ما خانمی است که ویراستاری میکند. اخیراً این خانم دماغش را عمل کرده است. همکاران به شوخی میگویند: «این دفعه دماغ خودش را ویراستاری کرده!»
▫ شمس و مولوی و حاف
«شمس لنگرودی» و «حافظ موسوی» و «شهاب مقربین» نشر «آهنگ دیگر» را میچرخاندند. روزی شخصی به دفتر انتشارات تلفن میزند و این مکالمه صورت میگیرد:
- آقای حافظ ؟!
- بفرمایید، من شمس هستم.
- من با آقای حافظ کار داشتم.
- حافظ رفته پیش مولوی!
شخص تلفنکننده که فکر میکند، او را سرکار گذاشتهاند، تلفن را قطع میکند. در حالی که شمس لنگرودی درست گفته بود: حافظ موسوی رفته بود پیش دوستش علیشاه مولوی...!
https://t.me/rezamolavi_103
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود