وزیر شایسته
یک حکایت
یکی از ملوک فارس بر وزیر خود خشم گرفت . او را معزول و دیگری را برای وزارت نامزد کرد و آن معزول را گفت :
برای خویشتن جایی اختیار کن ، تا به تو بدهم که تو با قوم و دارایی خویش آنجا روی و مقام کنی .
وزیر گفت : مرا دارایی نمیباید و هیچ جای آبادان نخواهم که به من دهند . ملک اگر بر من همی رحمت کند ، از مملکت خویش دهی ویران به من دهد ، تا من آن ده آبادان کنم و آنجا بنشینم . ملک فرمود که چندان ده ویران که خواهد ، وی را دهند .
اندر همۀ مملکت پادشاه بگردیدند،دهی ویران نیافتند . باز آمدند و خبر دادند که اندر همۀ مملکت ده ویرانی به دست نمیآید .
وزیر، ملک را گفت : ای خداوند من ! من خود میدانستم که در عمل و تصرّف من ویرانه نیست . اما این ولایت را که از من بازگرفتی بدان کس ده ، که اگر وقتی از او بازخواهی ، همچنان به تو بازسپارد که من سپردم .
چون این سخن معلوم شد از آن وزیر معزول عذرها خواست و وی را خلعت فرستاد و وزارت به وی باز داد .
( فارسی ششم ابتدایی -1337شمسی)
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود