داستان «جنگل و گنجشک»
روزی جنگل آتش گرفته بود و ميسوخت.
خرگوشها تازه از خواب بيدار شده بودند و وحشتزده تلاش ميكردند فرار كنند!
ببر ميگفت: من قوي هستم. به جاي ديگري ميروم و دوباره زندگيام را ميسازم!
فيل خودش را به رودخانه رسانده بود و با ريختن آب روي بدنش خود را خنك ميكرد و در فكر گريز بود!
اما گنجشکی نفسنفس زنان خود را به رودخانه ميرساند، با نوكش قطرهيی آب برمیداشت، پر میكشيد و دوباره برمیگشت...
از او پرسیدند: در اين وانفسا تو داری چه میكنی؟
پاسخ داد: آب را میبرم تا آتش جنگل را خاموش كنم!
به او گفتند: مگر حجم آتش را نديدهای؟
مگر تو با اين منقار كوچكت میتوانی آتش جنگل را خاموش كنی؟
اصلا اين كار تو چه فايدهای دارد؟
گنجشك گفت: شاید نتوانم آتش را خاموش کنم، اما وقتی از من پرسيدند زمانی که جنگلی كه وطن تو بود و در آتش میسوخت چكار کردی؟
خواهم گفت؛
صحنه را ترك نكردم و هر چه از دستم بر آمد؛ برای نجات جنگل كردم! و به جنگ با آتش رفتم!
+ مهم نیست که شما چقدر «قدرت» دارید،
مهم این است که چقدر «غیرت» دارید.
@DASTANSARA_IR
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود