قدر خوشی ها رو دونستن!!
مرید فقیر و بدیختی که از نداری تنگ شده بود، به پیش شیخ آمد و به شیخ گفت:
یا شیخ از زندگی خسته شدم و چند باری است فکر خودکشی به ذهنم آمده ، لطفن دستم به دامنت.
شیخ گفت: عایا مشکلی پیش آمدستی ؟؟
مرید فقیر گفت: از روی زن و بچههایم خجالت میکشم، با زن، شش فرزند قد و نیمقد، مادر و خواهرم در یک اتاق کوچک مخروبه زندگی میکنیم و با هر نم باران ،سقف چکه میکند و این قدر جا کمه که هر موقع که میخوابیم پای زنم تو دهن من و پای من تو دهن کودکانم .من این وضع را نمیتوانم تحمّل کنم!
شیخ پرسید: از مال دنیا چه داری؟
مرید گفت: همه دار و ندارم یک گاو، یک خر، دو بز، سه گوسفند، چهار مرغ و یک خروس است.
شیخ گفت: من به یک شرط به تو کمک میکنم و آن این است که قول بدهی هرچه گفتم انجام بدهی.
مرید که چارهای نداشت، ناگزیر شرط را پذیرفت و قول داد.
شیخ گفت: امشب وقتی خواستید بخوابید باید گاو را هم به داخل اتاق ببری.
مرید برآشفت که: یا شیخ ، من به تو گفتم که اتاق آن قدر کوچک است که حتی من و خانوادهام نیز در آن جا نمیگیریم. تو چگونه میخواهی که گاو را هم به اتاق ببرم؟
شیخ گفت: فراموش نکن که قول دادهای هر چه گفتم انجام دهی وگرنه نباید از من انتظار کمک داشته باشی.
صبح روز بعد، مرید پریشان نزد شیخ رفت و گفت:
دیشب تا چشمانم گرم شد گاو به قدری اذیت کرد که هیچ یک نتوانستیم بخوابیم.
شیخ یک بار دیگر قول روستایی را به او یادآوری کرد و گفت:
امشب علاوه بر گاو، باید خر را نیز به داخل اتاق ببری!
مرید فقیر هر روز در حالی که اشک از چشمش جاری بود باز می گشت و برای شکایت از وضع خود نزد شیخ می رفت ، و شیخ دستور میداد که یکی دیگر از حیوانات را نیز به داخل اتاق ببرد .تا این که همه حیوانات هم خانه روستایی و خانوادهاش شدند.
روز آخر روستایی با چشمانی گود افتاده و سراپای زخمی و لباس پاره نزد شیخ رفت و گفت:
خاک بر سرت شیخ با این کمک کردنت!
شیخ دستی به ریش و پشم خود کشید و گفت:
دوره سختیها به پایان رسیده و به زودی گشایشی که میخواستی حاصل خواهد شد.
پس از آن به روستایی گفت که: شب گاو را از اتاق بیرون بگذارد.
ماجرا در جهت معکوس تکرار شد و هر روز که روستایی نزد شیخ میرفت، این یک به او میگفت که یکی دیگر از حیوانات را از اتاق خارج کند تا این که آخرین حیوان، خروس نیز بیرون گذاشته شد.
روز بعد وقتی روستایی نزد شیخ رفت، شیخ از وضع او سوال کرد و مرید گفت:
خداوند روح پدرت را نورانی کند یا شیخ ، پس از مدتها، دیشب خواب راحتی کردیم به راستی نمیدانم به چه زبانی از تو تشکر کنم.
مرید بسیار خوشحال شد و از فرط شادی جان به جان آفرین تسلیم کرد!
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود