پنجشنبه سوم آبان ۱۴۰۳ - 11:15 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
🧿*ارزش زندگی*
🍀نقل است سگی از کنار شیر خفتهای رد میشد .
وقتی سگ دید شیر خوابیده ، طنابی آورد و شیر را محکم به درختی بست!
وقتی شیر بیدار شد متوجّه وضعیتش شد و سعی کرد تا طناب را باز کند اما نتوانست .
در همان هنگام خری در حال گذر بود .
شیر رو به خر کرد و گفت:
ای خر اگر مرا از این بند برهانی نیمی از جنگل را به تو میدهم .
خر ابتدا تردید کرد و بعد طناب را از دور دستان شیر باز کرد.
وقتی شیر رها شد و خود را از خاک و گرد و غبار خوب تکانید ،
رو به خر کرد و گفت:
من به تو نیمی از جنگل را نمیدهم.
خر با تعجب گفت: ولی تو قول دادی!!!
شیر گفت :من به تو تمام جنگل را میدهم .
زیرا در جنگلی که سگان، شیران را بند کشند و خران برهانند، دیگر ارزش زندگی کردن ندارد...
📚كليله و دمنه
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود