ناهاری که سرمایۀ زندگی یک خانوادۀ بلوچ بود.
یک خانوادۀ بلوچ، تمام سرمایۀ زندگی خود را، برای میهماننوازی به یک خانوادۀ فارس با خوشحالی تقدیم کردند.
بلوچستان مردمانی اصیل و مهماننواز دارد.
مردمان خون گرم بلوچ با مشکلات عمدهای دست پنجه نرم میکنند.
بیکاری، فقر، بیسوادی، و نداشتن امکانات اوّلیّۀ زندگی در بلوچستان مشکلات عمدۀ اکثریت مردم خوب و مهماننواز بلوچ است.
مهماننوازی مردمان بلوچ زبانزد عام و خاص است.
در این مقاله به طور خلاصه میپردازیم به خاطرۀ یک هموطن فارس از مهماننوازی یک خانوادۀ بلوچ.
خاطره
*علی رستمی اهل زنجان هستم. تابستان 96 بود با خانوادۀ چهار نفریام به سوی بندر چابهار در حرکت بودیم.
هوا بشدّت گرم بود. کولر خودروام و مایعات نوشیدنی سرد، گرما را از ما دور نمیکرد.
ساعت 2 بعدازظهر بود .در مسیر ایرانشهر به چابهار از مسیر جاده نیکشهر در حرکت بودیم به درجۀ هواسنج خودروام که نگاه کردم دیدم 58 درجه گرما هست .
وقتی در مسیر راه به کف جاده و بدنه اتومبیلم نگاه میکردم بخار وحشتناک میدیدم بلند میشود آن چنان که گویا کورهای در زیر زمین در حال جوشیدن است.یا بهتر بگویم پنجرهای از جهنم در این سرزمین باز شده است.
پسر کوچکم رضا از شدّت گرما سرخ شده بود و در چهرۀ همسرم نگرانی را میدیدم امّا از این که بچهها نگران نباشند مادرشان خونسردی خود را حفظ کرده بود.
در مسیر نیکشهر اطراف روستای پیپ، خودرومان دچار نقص فنی شد. در آن بیابان نه آبادی درست حسابی بود و نه تعمیرگاه و لوازم یدکی و دهها یا بیش از صد کیلومتر از شهر دور بودیم .
کنار جاده هوای بسیارگرم در آن بیابان بلاتکلیف کامپوت خودروام را بالا زدم و به این طرف آن طرف مینگریستم نه نمایندگی خودروی بود و نه تعمیرگاه خودروی!
خودروها مسیر جاده با سرعت بالا در حرکت بودند بچههام داخل ماشین به خودشان باد میزدند و نگران بودند.
در همین هنگام پیرزن خمیدهای تقریباً 65 تا 70 سال داشت با حدود 50 تا گوسفند از آن طرف جاده به طرف دیگر عبور میکرد.
با دیدن ما به طرفمان آمد و من متوجه حرف هایش نمیشدم. او فارسی یاد نداشت و من بلوچی نمیدانستم.
یک بطری یک نیم لیتری آب بر کولش داشت پشت بطری با گونی خاکستری پوشیده بود حدود یک لیوان آب داشت آن را به طرف همسرم دراز کرد و بسوی بچه ها اشاره کرد تا به آنها آب بدهد.
همسرم با دیدن آن بطری که خیلی کهنه بود و مطمئن نبودیم آن آب سالم باشد به من نگاه میکرد و از آن طرف بچه ها تشنه بودند.
به همسرم گفتم کمی بهشان اب بده تا گلوی بچه ها خیس شود.
پیرزن اشاره میکرد ماشینتان را چی شده؟ گفتم: خراب است و نیاز به تعمیر دارد.
اما او متوجّه حرفهایم نمیشد.
به ما اشاره کرد بیایید به خانۀ ما تا استراحت کنید و آنجا یک نفر است ماشین شما را درست میکند.
از دور حدود 400 متر دو تا کپر مشاهده میشد. به ما میفهماند آنجا خانه ما هست بیایید و بیایید، اما من و همسرم گفتیم ممنون مادر شما بروید ما از خودروهای مسیر راه کمک میگیریم و خودمان را به شهر میرسانیم .
پیرزن با گوسفندانش رفت اما ما هر چه به خودروهای عبوری دست تکان میدادیم کسی در آن بیابان و گرمای وحشتناک حاضر نبود بایستد و به ما کمک کند.
حدود 10 دقیقه گذشت .دیدم یک پسر 14ساله موتور سوار از طرف کپرهای پیرزن به طرف ما آمد و ایستاد.
سلام کرد و گفت:چی شده ؟
گفتم: خودرومان دچار نقص فنی شده .
گفت: اینجا امکاناتی ندارد و شما اذیت میشوید بهتر است به خانۀ ما بیایید و کمی استراحت کنید تا من یکی را پیدا کنم خودروتان را درست کرده و به راه خود ادامه دهید.
خانمم قبول نمیکرد و به من اشاره میکرد میترسم شاید بلایی سر ما و بچه هایمان بیاورند و از طرفی نام بلوچستان به ذهنمان بد نقش بسته بود.اما گویا مجبور بودیم و راه چارهای دیگر نداشتیم.با ترس ودلهره قبول کردیم.
عبدالله موتور سوار به من گفت: موتور سواری یاد داری ؟گفتم: بله. به من گفت: با خانم و بچه ها موتور بردارید به سوی آن کپرها بروید و من پیاده میآیم .با اجبار راضیمان کرد.
من و همسرم با دانیال کوچولو سوار موتور شدیم و مرتضی پسر 12 سالهام با پسر بچه بلوچ پیاده به طرف کپرها رفتیم.
دوتا کپر کهنه، تمام زندگی پیرزن بود.
او یک پسر و عروس با سه تا نوه داشت.
آنجا نه حمام وسرویس بهداشتی بود و نه لولهکشی گاز و نه آب بهداشتی و فضای سبزی و یا امکانات دیگری!
چشمهای آب در نزدیکی آن کپرها حدود 200 متری بود با گالن از آنجا برای خود آب می آوردند.
وارد کپر شدیم. برای ما از مشکی که از چرم پوست گوسفند به عنوان یخچال استفاده میکردند آبی سرد و گورا آوردند .
عبدالله با موتورش به دنبال میکانیکی رفت که اطراف آن روستا بود .
خدیجه پیرزن 95 ساله هر 15 دقیقه به ما سر میزد و میخندید و با اشاره به ما دلداری میداد و دستش را به آسمان میبرد و میگفت الله کریم است خیر میشود .
عروس خدیجه زنی 35 ساله به نام کلثوم بود و کنار همسرم نشست. فارسی را با لهجه صحبت میکرد.
از کلثوم پرسیدم: اینجا زندگی میکنید ؟
او با نگاه به زمین و یواش بدون این که به من نگاه کند خیلی کوتاه جواب هایم را میداد .
حیا،غیرت، و شیرزنی کلثوم از چهرهاش نمایان بود . کلثوم چادری مشکی به سر داشت و حجابش آن چنان بود که فقط چشمانش دیده میشد.
کلثوم به همسرم گفت :به کمک مادرشوهرش میرود و گفت نگران نباشد خودرو شما درست میشود و سه تا بادزن که با برگ نخل بافته بودند به ما داد تا خود و بچه ها را باد بزنیم.
حدود یک ساعتی در آن کپر بودیم. خدیجه یک آفتابه آب و ظرفی که محل شستن دست بود آورد و گفت دست هایتان را بشورید چند دقیقه بعد خدیجه و کلثوم سفرهای حصیری باز کردند و یک مرغ محلی کباب شده به همراه نان تنوری داغ و کمی پیاز آغشته به لیمو و آب خوردن برایمان آوردند .خیلی شرمنده شدم .گفتم: چرا زحمت کشیدی ما گشنه نبودیم .تازه کیک و آبمیوه خوردیم .
خدیجه و کلثوم به ما گفتند: شما مهمان ما هستید و مهمان حبیب خداست بخورید بخورید .
با باز کردن سفره و آوردن غذا خودشان از پیش ما رفتند .
ما کمی نشستیم تا شاید بیایند و با هم غذا بخوریم اما از آمدن خدیجه و کلثوم سر سفره خبری نشد.
گویا تنها گذاشتن مهمان سر سفره رسمشان بود تا مهمان راحت غذایش را بخورد یا این که آنها زن بودند و نشستن با یک مرد غریبه نامحرم سر سفره را خوبیت نمیدانستند.
خلاصه سیری غذا خوردیم و عبدالله هم از راه رسید و یک میکانیک به نام خداداد همراهش بود .
خواستیم با خداداد و عبدالله به طرف ماشین برویم که خدیجه به خداداد سلام و احوالپرسی کرد وگفت ناهار خوردی خداداد؟ گفت: نخوردم مستقیم از کار آمدم.
خدیجه گفت: بشین برایت ناهار می آورم. خداداد گفت :عجله دارم ماشین مسافرها را درست کنم بعد ناهار خانه خودمان پیش زنم میروم.
اما خدیجه گفت: عیب است وقت ناهار گشنه از خانه ما بروی.
و رفت کمی گوشت مرغ و نان و آب برای خداداد آورد و با هم بلوچی صحبت کردند. که من زیاد متوجه حرفهایشان نشدم.
با عبدالله و خداداد به طرف ماشین رفتیم و خداداد بعد از 40دقیقه توانست خودرو را درست کند و روشن کردم مبلغ 30000 تومان به خداداد دادم و خداداد گفت: او را به 6 کیلومتری مغازه کوچک تعمیرگاهش در مسیر اسفالت برسانم .
به عبدالله گفتم برو همسر و بچههایم را بگو آماده باشند تا بعد از رساندن خداداد به دنبالشان بیایم.
در مسیر راه با خداداد صحبت کردیم به او گفتم مردم اینجا فقیرن امکاناتی ندارند.
او گفت بله ما روستا نشینیم در روستا زندگی سنتی است و امکانات نسبت به شهر ضعیفه و باز هم شکرگزاریم .
از خداداد درباره خدیجه و خانواده اش پرسیدم.
گفت :خدیجه گوسفندان مردم را به چراگاه میبرد و پول ناچیزی در ماه به وی میدهند که زندگی اش را میگذراند و عبدالله نوهاش در حال تحصیل است و پدر عبدالله محمد اسلام کارگر ساده ای است که در عسلویه کارگری میکند و هر 6 ماه یا 1 سال به آنها سر میزند و 3 ماهی پیششان است .
گفتم: یعنی این گوسفندان از خود خدیجه نیستند ؟
گفت :نخیر و ادامه داد فقط
به وی در قبال چوپانی ماهانه 250 هزار تومان پرداخت میکنند.
به فکر فرو رفتم گفتم امروز برایمان مرغ کباب کرده بود.
خندید و گفت ، من آنها را میشناسم. اینجا بلوچ ها از هر طایفهای همدیگر را میشناسند .این مرغ ماکیان تخمگذاری بود که خدیجه از تخم مرغش برای صبحانه نوههای محصلش درست میکرد که امروز مهمانی شما کرد.
با شنیدن این حرف خداداد دنیا بر سرم خراب شد !
گفتم مرغی که تمام سرمایه زندگی یک خانواده بود مهمانی من و فرزندانم شد؟
خندید و گفت بله.
اشک از چشمانم سرازیر شد و بغض گلویم را گرفته و نمیدانستم خواب میبینم یا بیدارم!
خداداد گفت ما بلوچها وقتی الله را داریم و ضمانت رزق و روزی ما را کرده به فردا فکر نمیکنیم چون او رزاق و روزی رسان است.
میکانیک خداداد را به مغازهاش رساندم و به منزل خدیجه برگشتم همسرم و بچهها آماده رفتن بودیم.
خدیجه گفت خانه خودتان است بمانید .
من به چهره این پیرزن نگاه کردم و اشک از چشمانم سرازیر بود.
مبلغ 200 هزار یواشکی خواستم در دستش بگذارم با تعجب گفت: اینها چی هست؟
گفتم ناقابله بردارید.
خدیجه پیرزن با لهجه بلوچی به عروسش کلثوم صحبت کرد که کلثوم رو به من کرد و گفت مادر شوهرم میگه مهمان ما بودید یکناهار ناقابل خوردید و میخواهید قیمتش را پرداخت کنید تا مردم بدانند و ما رسوا شویم تا همه بگن از مهمانشان در قبال ناهار پول گرفتن.
بهشان گفتم زندگی شما یک مرغ بود آن را مهمانی ما کردید .
خندید و گفت، مهمان حبیب خداست و خدا روزی دهنده است و ضمانت رزق بندههایش را خودش کرده.
خدیجه یکبطری کوچک شیر آورد و به همسرم داد و گفت آن را بردارید بعداً در مسیر راه بخورید.
خلاصه چه بگویم! این آشنایی دوساعته خانواده فقیر بلوچ، زندگیام را عوض کرد و درس انسانیت را به من و خانوادهام داد.
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود