مراقب باتری زندگیمان باشیم!
سال ها پیش پدربزرگ از مکّه آمده بود و برایمان سوغاتی آورده بود.
برای من یک تفنگ آورده بود که با باتری کار می کرد.هم نور پخش میکرد و هم صدایی شبیه به آژیر داشت.
آنقدر دوستش داشتم که صبح تا شب با خودم تفنگ بازی میکردم.
همه را کلافه کرده بودم.
میگفتند آنقدر صدایش را در نیار.
آنقدر تفنگ بازی نکن.
باتریاش تمام می شود.
یادم میآید میخندیدم و میگفتم.
خوب تمام شود میروم باتری میخرم و باز بازی میکنم.
چند روزی گذشت تا برایمان مهمان آمد.
وسط تفنگبازی با پسر مهمان دقیقاً جایی که حسّاسترین نقطۀ بازی بود باتری تفنگم تمام شد.
دیگر نه نور داشت و نه آژیر.
نمیتوانستم شلیک کنم و بازی را باختم.
امروز به این فکر میکنم که چقدر شبیه کودکیم هست این روزها.
تمام انرژیام را بیهوده هدر دادم برای انسانهایی که نبودند یا نماندند.
برای کارهایی که مهم نبودند.
حالا که همه چیز مهم و جدّی ست.
حالا که مهمترین قسمت بازی ست.
انرژیام تمام شده.
بعضی وقتها نمیدانی چقدر از انرژیت باقی مانده.
فکر میکنی همیشه فرصت هست
ولی حقیقت این ست گاهی هیچ فرصتی نداری.
اگر روزی صاحب فرزند شدم به او خواهم گفت مراقب باتری زندگیات باش.
بیهوده مصرفش نکن.
شاید جایی که به آن نیاز داری تمام شود.
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود